اقاقی های بنفش
مدتیه که متوجه شدم که مزه خاطراتم اکثرا مال قبل ۲۴-۲۵ سالگی ام هست. بوی باران و درخت، بوی اردیبهشت خیابان های شهرک است با اقاقی های بنفش، وقتی داشتم بدو میرفتم مدرسه تا به اجرای سرود انقلابی دهه فجر کلاس چهارم برسم. یا مسیر سبز با نسیمی سرد یادآور کوچه باغ های تفرش است وقتی تو راه گلی باغ دایی عباس بودیم. بعضی جاده ها یادآور مهزاد، فهامه، و مهرنوش است، آندره بوچلی همیشه نسترن را یادم می اورد، یا بعضی اهنگ ها یک نماهایی از فرناز. یک عکس هایی در ذهنم مرا میچرخاند و میبرد سر تخت طاوس، زیر تابلوی سر میداماد، خیاطی سر میدان محسنی، زیر پل حافظ یا زیر پل کریم خان و راهم میندازد که بقیه خیابان را بالا بروم. تویشان بابا هست، مامان جوانتر است و بچه های مهمانی دوره ای و اکیپ کوه مان پر رنگند و یاشار از در شیشه ای آزمایشگاه احتراق با صورت خوش قیافه اش سرش می چرخاند و من را می بیند. عمو علی و خاله هنوز طلاق نگرفته اند و مادرجون گردنش به سختی روی سینه اش نیست، شبها ورزش می کند و کرم نیوا میزند به صورت هنوز جوان و در قاب موهای طلاییش. همه خاطرات هم لزوما شاد نیستند، تو بعضی هاش من خودم را دوست ندارم، و توی بعضی هاش نور خورشید را می شود دید.
انگار خاطرات بعدشان «اولین نماینده حس ها» نیستند. و این خیلی عجیب است، چون من در این ۱۵ سال بعدی مهاجرت کردم، تنهایی زندگی کردم، خانه خودم را داشتم، توی رادیو کار کردم، ازدواج کردم، با یاشار خانه اول و دوم و سوم مان را ساختیم، جاهایی که آرزویشان را داشتم دیدم، مدیر شدم، بچه دار شدم و ده ها کار کوچک و بزرگ دیگر.
Looking for my wings in the heaven's waiting room