تهران، استانبول، لندن، نیویورک…

من عاشق اینم‌که وقتی شهر جدیدی میرم کوله پشتی ام رو بندازم و برم تا ته کوچه های شهر رو بگردم. عاشق اینم که همین کار رو با تهران بکنم و همه جزییاتی که میشناسم و نمیشناسم رو دوباره مزه مزه کنم. ولی عصر و امیرآباد رو پیاده گز کنم و برم توی کتاب فروشی ها و کافه ها. هر جمعه برم کوه های شمال تهران تنهایی یا با یک دوست. نمیدونم کی یا آیا دوباره بشه این کار رو بکنم با بچه...

عزیزم اومدن رایان مون مبارک. من همیشه میدونستم که بچه تو و من بچه عزیزی میشه. ولی منتظر این همه قشنگی نبودم، به قشنگی و نرمی رایان. به قشنگی و نرمی دهن بی دندونش وقت خندیدن یا پنجولی شدنش وقتی سرپا میگیریمش یا گردنش رو بالا میگیره، یا از ته دل خندیدنش وقتی تو اسبش میشی. عجب چیز قشنگی ساختیم. میبینم سال ها رو که کنارش قشنگ زندگی کنیم، که برامون بخنده، گردن لاغر و چونه کوچیکش رو مثل این بچه روی این کارت بالا بگیره، براش کتاب بخریم، باهاش سفر بریم و باهاش کیف کنیم. ای کاش حتی وقتی بزرگتر شد صبحونه ها، ناهارها و شام ها کنارمون سر میز بشینه، شب ها براش قصه بگیم، بشینه که تو مثل بابات آروم و مهربون نصیحتش کنی، باهامون بیاد پیاده روی، وقتی مهمون میاد بیاد سلام کنه، وقتی که دلش گرفت یا تصمیمی خواست بگیره بیاد باهامون حرف بزنه و مثل تو قشنگ و قدبلند بشه.