امروز "جف" که رییس یک گروه دیگه در دپارتمانمان بود از گروه رفت. جف عملا بهترین و شاید تنها دوستم سرکار بود. بیشتر بچه های دپارتمان ما دوست داشتنی اند و با من خوبند، ولی آدم رو به چشم رییس می بینند تا دوست، مرزی که قابل برداشته شدن نیست.

با جف تقریبا با هم مدیریت رو شروع کرده بودیم، با هم از پس آدم های دیوانه دپارتمان بر اومده بودیم و مسیر تغییرات شدید شرکت و ترس هاش رو طی کرده بودیم. امروز دیدم که جف تنها کسی بود که وقتی کارمندی اذیت میکرد میتونستم پیشش دردل کنم و با هم به بدبختی هامون بخندیم. تنها کسی بود که انقدر آدم ها رو شناخته بود که پشت نقشه ها و حرف ها، نیت و دروغشون رو بدونه و مجبور نباشی تاریخچه داستان های آزار دهنده رو تکرار کنی. کنار همه اینها، آدم مگه چند بار میتونه دغدغه ها و غرهای سرکار رو برای دوستان خارج کار یا حتی همسرش تعریف کنه. اون رفتار آزاردهنده سرکار که هر روز روح آدم رو می خراشه، برای آدم خارج از اون محیط چیز ناچیزیه که به راحتی قابل حل یا نادیده گرفته شدنه.

امروز دیدم که دیگه چنین دوستی رو ندارم و دلم گرفت. جالب بود که در یک سرچ کوتاه در اینترنت دیدم که از دست دادن دوست نزدیک سرکار واقعا موضوع دغدغه برای آدم هاست. حتی کسانی برایش مراحل پذیرش تعریف کرده بودند. البته فکر میکنم این تعریف مراحل دیگه لوس بازی بیش از حده، ولی به هرحال نشونه اهمیت موضوع برای آدم هاست.