تصور اینکه یکسال تو خونه بشینم و بچه داری کنم عذاب من بود. اینکه توی دنیایی که همه دارند به سرعت تغییر می کنند، من توی حوضچه ای اموراتم رو بگذرونم وحشتناک به نظر می رسید. آسون هم نبود و نیست البته که توصیف روز ادم باشه بچه بیدار شد، غذا خورد، این تعداد بار خوابید یا نخوابید، این تعداد بار پیپی کرد با نکرد، با گریه یا بی گریه خوابید، به اضافه ی انجام دادن فقط یک کار در روز یا بیرون رفتن هر چند وقت یکبار. در کنار این انگار تعریف هویت آدم از دهها چیز تبدیل میشه به مادر، مادری که وظیفه ش شیر دادن و خوابوندن و تربیت یک نوزاده، که زیاد هم کنترلی روی هیچ کدوم نداره و هربار که یکیش کار نمیکنه انگار ادم در اون زمینه مردود شده. البته فکر میکنم دینامیک رابطه من با رایان بعد از ۶ ماه متفاوت شد، شاید چون قبلش تعامل ادم با بچه خیلی پسیوه. ولی بعد از ۶ ماهگی ارتباط به تدریج عوض شد، از مکث ها و لبخندها و نگاه های وسط شیر خوردن، تا خندیدن بیشترش به حرف ها و کارهای با نمک، و دیدن اینکه اطرافش رو میفهمه و اینکه هر روز چیز جدیدی یاد می گیره.

دیروز یهو اومد سرش تکیه داد به بغلم و خندید و با زبان خودش حرف زد. فکر کردم عملا این چه خوشبختی ‌و شانسی بود که من داشتم که بتونم یک سال مرخصی بگیرم و بزرگ شدنش رو ببینم و اون بتونه یک سال با پدر و مادرش باشه توی خونه. و اینکه ادم ببینه دنیا میتونه بدون حضور اون کار کنه و بعد هم دوباره به خودش اضافه ات کنه. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته.