آن روز عصر
بعضی وقتها یک محبت کوچک از آدمی که انتظارش را نداری دل آدم را تکان می دهد. دیشب رفتم به اتاق مامان سر بزنم و دیدم چشم هاش پر از اشکه. یک پیام از رییس بیمارستانی که سابقا تویش کار می کرد زیر عکس بابام توی اینستاگرامش گرفته بود.
آن موقع ها که مامان در آن بیمارستان کار می کرد آقای ط با مادرم خوب نبود. مذهبی بود و از حجاب مادرم خوشش نمی آمد. حتما هم میفهمید که از جنس خودش نیست و در کارش کارشکنی می کرد. خلاصه با دل خوش از هم جدا نشدند. وقتی بابام آسیب دیده بود و دنبال بیمارستان خوب با ICU می گشتیم آقای ط سریع کارش را در بیمارستانش ردیف کرد. پرستارها خیلی هوای مادرم رو داشتند یا اینکه مادرم میگفت معمولا پرستارها هوای خودشان را دارند و زیاد هوای دکترها را نمی گیرند. وقتی بابام در همان ICU فوت کرد، آقای ط و پرستارها تا دم آمبولانس آمدند و مشایعتش کردند. بعد جمع شده بودند و آخوند بیمارستان برای بابام دعا خوانده بود. حتی یکی از پرستارها ازش پرسیده بود که اسم پدربزرگم چی بوده که آن شب برای بابام دعا کند (فلانی پسر فلانی). خواهرم خوشش نیامده بود، ولی کارشان قلب مادرم را لمس کرده بود که به شیوه خودشان برای اون و بابام عزاداری و احترام کرده بودند. دیشب یاد محبتشان افتاده بود.
پی نوشت: من همیشه فکر میکردم شنوایی بابام کمتر شده، از بس با صدای بلند رادیو و تلویزیون گوش می کرد. مامان می گفت که در روزهای مریضی خیلی شنوایی اش قوی بود و هر حرف آرامی رو می شنیده. الهی برایش بمیرم که تبدیل شده بوده به یک سر روی بدنی که حسی نداشته. جوری که بابا در فلج تقریبی رفت همیشه کابوس من برای مردن بود.
Looking for my wings in the heaven's waiting room