امروز بعد از مدت ها رفتم کمی قدم زدم. هوا کمی گرم بود ولی بوی خوبی می داد*. وارد راه پیاده روی دنجی شدم که نزدیک خانه است. چند تا زوج خانم های میانسال و مسن آمده بوند پیاده روی، نه عجله داشتند و نه لباس های اصرار بر ورزش پوشیده بودند. حالشان خوش بود و با هم حرف می زدند و با گذشتن از کنارم سلام و احوال پرسی میکردند. این سلامِ حال خوشِ آدم هایی که کار مشترک می کنند خیلی حس خوبی می دهد. مثل سلامی که ورزشکاران یا کوهنوردها در ایران در مسیر به هم می دادند. توی راه یک مرد میانسال با لباس قرمز و عصایش روی نیمکتی نشسته بود و سرش را عقب برده بود و هوا رو به درون می داد. سلام و صبح بخیری کردم. به خودم نیم ساعت وقت داده بودم و داشتم به نشانه زمان وسط نزدیک می شدم و باید برمیگشتم. نزدیک بود به مرد بگویم من به خدا ورزشکارم، میدانم اینجا تازه اول مسیر است ولی من یه بچه در خانه دارم. نگفتم و رفتم. مامان گفته بود بیشتر برو، ولی من نیم ساعت هم بسم بود که هوایی تازه کنم.
مامان از آن آدم هایی است که لحظه های کوچک قشنگ ایجاد میکنند. مثل آن دفعه که کارهای مهمانی خانه بابل را کرده بودیم و قرار بود مهمان ها تا یک ساعت بعدش برسند و برداشت من و یاشار رو برد نشر چشمه بابل که تازه باز شده بود و بعدش شیرینی سرای بابل که قهوه و شیرینی اش را امتحان کنیم. مامان از آن آدم هایی است که خنده شان از ته دل مسری است و دورشان را شاد میکنند. ای کاش میشد مثل اون باشم.
* با صدای این اپیزود رادیو دیو
Looking for my wings in the heaven's waiting room