پسرکمان روز سه شنبه قرار است بیاید. میخواستم حداقل یک یه هفته ای مرخصی بگیرم قبلش ولی عملا تا آخرین لحظات روز جمعه داشتم کار میکردم. از ژانویه به شرکت و رییسم قضیه بچه را گفته بودم ولی عملا جانشینم روز دوشنبه تعیین شد و میخواستم حتما تفویض وظایف خوبی داشته باشد تا کارها از روال نیفتد یا خودش اذیت نشود. هر سه نفری که مصاحبه شان کردیم از گروه خودم بودند و هرکدام جنبه مشکل داری داشتند. انقدر که ما به ملاحظات جانبی این انتخاب فکر کردیم فکر نمیکنم شورای نگهبان خودش را در انتخابات ایران در گیر کرد. 

کارهای آمدن بچه را به تدریج کرده ایم و سرانجام دیروز یکی از اتاق ها را برای چند هفته اول آمدنش قطعی کردیم. اینکه چرا تصمیم باید درباره قطعی شدن اتاق باشد، به یک خرید اشتباه در 1.5 سال پیش برمی گردد. وقتی که ما یک تخت با ارتفاع اشتباه خریدیم. میخواستیم از آن فروشگاه بخریم که جنسش خوب باشد. تختی خریدیم که وقتی به خانه رسید فهمیدیم هم خودش بلند است و هم تشکش. تشکش برای یاشار خوب بود و برای من خیلی سفت. درخواست تعویضش را کردیم. تشک جدید که زیر هن و هن باربران طفلک و تعحبشان از سنگینی اش به اتاق بالا رسید، 2 اینچ هم از قبلی ضخیم تر بود. برای یاشار که قدش نزدیک 190 است همچنان ارتفاع بی مشکلی است برای من 170 سانتی حس خرک ژیمناستیک را می دهد. خلاصه مدتی طول کشید تا تصمیم بگیریم آیا یک چهارپایه مشکل را برای هفته های اول بعد از عمل حل میکند یا بهتر است به اتاق دیگر نقل مکان کنیم.

بچه ی بسیار خوبی برای مادرش است، واقعا در مقایسه با دوستان دیگرم اذیت های خیلی کمی داشت. ولی خوابم به فنا رفته به خصوص در هفته های آخر. بعضی وقتها میفهمم که دیگر خواب برنمیگردد و میروم در هال تا یاشار بدخواب نشود. دیشب داشتم خواب می دیدم که باید به جانشین ام بگویم که یک تیپ گزارش ها را باید در عرض نیم ساعت بعد اتمام امضا کند وگرنه منقضی میشود و داشتم فکر میکردم دیدی موضوع به این مهمی را یادم رفت. بعدش بلند شدم و دیگر خوابم نبرد. رفتم دراز کشیدم روی مبل در هال تاریک. صدای ساعت ها از گوشه و کنار خانه می آمد. زل زده بودم به سقف و فکر کردم آمدن این بچه چه تغییر بزرگی است. سه روز دیگر چیزی عوض می شود که برگشتی ندارد. سر کوچویش را ناز کردم. گوشه های سقف بیشتر به نظرم می آمد. بعد فکر کردم بابام هم در هفته های اخر عمرش حتما چنین لحظاتی داشته. حتما خیلی هم بیشتر، چون غیر از نگاه کردن و تکان دادن سرش کار دیگری نمیتوانسته بکند. حتما فرصت زیادی داشته که فکر کند به تغییرات برگشت ناپذیر زندگی اش.

بعد فکر کردم به محبت های کوچک و بزرگ آدم ها در این مدت. خیلی وقتها دیگران آدم را از خودشان ناامید می کنند. بعضی وقتها ولی محبت هایشان آدم را تکان می دهد. مثل کفش های بچه کوچکی که جوانا (از بچه های گروهم) برایم بافته بود و در پیام رویش جنس نخ را نوشته بود که در شستن آب نرود. یا زن همسایه که فقط دورادور با هم سلام و علیک داریم و دیروز با یک کارت و هدیه آمد دم در. یا پیام های صوتی طولانی ای که دوستانم در طی این مدت برایم گذاشتند تا تجربه هایشان تقسیم کنند یا حالم را بپرسند. یا پیام های بامحبتی که بچه های گروه یا دپارتمانم برایم نوشته بودند. حتی پسر ایرانی گروهم که همیشه از همه ی ددلاین هایش عقب است و با نذر و نیاز و چند موی خاکستری (اضافه شده به سر من) به خط میرسانیمش هم اصرار داشت که گزارش آخرش که مشکلات ارتعاشی یک توربین بود و خیلی رویش کار کرده بودیم به آخر هفته و امضای من برسد. گزارش البته نرسید ولی نیت پاکش قابل تحسین بود. یا محبت های کوچک و بزرگ یاشار در این مدت. از همه کارهایی که نمیگذاشت بکنم، تا گرمای حمایتش، تا محبت های کوچکی مثل گرفتن دستم در خواب که میدانست دردش نمیگذارد بخوابم.

هنوز اینکه سه روز دیگر یک بچه اینجاست خیلی حس عجیبی است.