مرگ چیز عجیبی است. ما خوشبخت بودیم که به این سن رسیدیم و مرگ عزیزی که بهش وابسته بودیم را تجربه نکردیم. دوتا پدر بزرگم وقتی ما نوجوان بودیم فوت کردند ولی طفلکی ها هر دو بسیار کم حرف و بسیار کمرنگ بودند. حضورشان مثل نسیم بسیار ملایمی بود که رفتنشان زندگی را خیلی تغییر نداد. پدر و مادرم به زندگی بعد از مرگ اعتقادی نداشتند در نتیجه ما مراسم روتین سر قبر رفتن مثل خیلی از خانواده ها نداشتیم.

حالا که بابا رفته من خیلی نیاز به رفتن سر خاکش را حس میکنم یا جایی که بگویی مال اونه و بنشینی باهاش حرف بزنی. فکر اینکه ما نباشیم و هیچ کس پیشش نرود، یک سنگ باشد زیر سایه یک درخت گردو و خاک شود، خیلی غریب و خیلی بی رحم است. دوست داشتم خوابش را میدیدم و باهاش حرف میزدم ولی به خوابم هم نمی آید. حس میکنم دارد به سرعت کمرنگ می شود و مایع زندگی دارد جایش را پر می کند. سرعت کمرنگ شدنش در زندگی اطرافیان ترسناک است. عید و بهاری که می آید انگار نه انگار که بهاری از زندگی رفته.