نام ات سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
بابام رفت. به همین آسانی روی گوشی. جمعه امتحان سنگینی داشتم برای کار. 100 تا سوال با ضبط ویدیویی جلسه و مراقب امتحان که حتی کرونا هم سختگیریشان را کمتر نکرده بود. گذاشت امتحانم را هم بدهم بعد برود. بعد امتحان پیام رفتنش را دیدم.
5 روز گذشته و درد من کم نمی شود. مامانم می گوید که بین دو بیمارستان 10 روز خانه بوده، ولی من خیلی مدت کمتری یادم است. حالا فکر می کنم اگر بود چرا بیشتر زنگ نزدم؟ گیریم که حالش خوب نبود یا حرف نمی زد. می توانستم فقط نگاهش کنم. درد اینکه چرا امسال بیشتر بهش زنگ نزدم دارد مرا می کشد. حوصله حرف طولانی نداشت ولی برایش مهم بود که بهش تند تند زنگ بزنیم تا فکر نکند بیشتر به مامانم زنگ میزنیم و فراموشش کرده ایم. قبلا که آفیس میرفتم صبح ها یک روز درمیان کوتاه بهشان زنگ میزدم. بعد که خانه نشین شدیم دیگر آن وقت کوتاه اضافی نبود، همش می نشستم از سر صبح سرکار. خشم زیادی به کارم پیدا کرده ام. این 10 روز بیشتر زنگ نزدم چون مثل همیشه بحرانی را داشتیم حل و فصل میکردیم، بحرانی که نتیجه رفتارهای یک آدم مریض عوضی بود.
می نشینم و عکس هایش را نگاه میکنم و فکر میکنم چقدر قشنگ بود و چقدر خاص بود. حیف شد. حیف شدی، حیف شدیم.
Looking for my wings in the heaven's waiting room