<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ايستاده در رنگين كمان</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/</link>
<description>در جستجوی بال در اتاق انتظار بهشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 27 Oct 2009 00:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چسبیده در رختخواب</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-463.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يک بار که با يکي از دوستان وبلاگي صحبت مي کردم به شوخي بهش گفتم که وبلاگ براي ذکر مصيبته ديگه. الان مي بينم که هميشه با اين طفلک همين کار رو کرده م. هميشه وقتي موضوعي براي بحث تو ذهنم وول مي زده يا از ناراحتي چيزي داشتم خفه مي شدم اومدم سراغش. اما امروز تصميم گرفته م يک روز لذت بخش را درش ثبت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ اتفاق خاصي در اين روز نيفتاده. ساعت 11 به زور از خواب بلند شدم و رفتم دوش گرفتم. بعدش ديدم دارم از خواب خفه مي شم بنابراين به خواب ادامه داديم تا ساعت 2:30. بعدش بلند شدم يک فيلم خوب ديدم که هيچ مايه روشن فکري نداشت ولي حسابي چسبيد. بعد از يک صحبت خيلي خوب عاشقانه با دوستم، تصميم گرفتم برم در کافه کتاب فروشي مورد علاقه م قهوه بخورم. رفتم همان جا تو نور گرم کتاب فروشي نشستم، مجله شهروند قديمي پارسال رو خوندم و قهوه م رو مزه مزه کردم. بعد خوش خوشان برگشتم خونه و تو راه با هر سگي که با صاحبش از کنارم مي گذشت  -والبته با صاحبش- خوش و بش کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرح افتضاحي براي يک روز اول هفته هست ولي آنقدر چسبيد، آنقدر چسبيد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_U2o-3lgs4t0/SnGm4__po0I/AAAAAAAABU0/9YHggnreWkc/s400/starbucks.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1- امشب با انرژِی مقاله خواهیم خواند انشالله&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- داشتم &lt;a title=&quot;پست&quot; href=&quot;http://www.niloooo2000.blogfa.com/post-223.aspx&quot;&gt;پست &lt;/a&gt;نیلوفر رو دوباره می خوندم درباره تغییر. یادم به امروز خودم افتاد که از شدت سرحالی با هرکسی که می دیدم حرف می زدم. یاد نیلی قدیم به خیر که هرجا می ذاشتیش چند تا دوست پیدا می کرد فوری. فکر می کنم اینجا این مهارت رو از دست داده م شاید هم حالش رو... حالا شروع کردن صحبت برایم سخت هست. احتمالا باید در ماه های اول که مشکل زبان داشته م شروع شده باشه. این هم از تغییرات مثبت ما در دهکده جهانی!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 00:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=463</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-463.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-464.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;font style=&quot;font-size: 8pt;&quot;&gt;من هيچ وقت عادت نداشتم برام خواستگار بيايد. بابام خوشش نمي اومد مي گفت خودتون يک آدم مناسب رو انتخاب کنيد. به هرحال اين دفعه که رفتم ايران دوستم با خانواده ش آمدند خانه ما. اصرار کرده بودم که هيچ چيزي که بوي خواستگاري بدهد مطرح نشود، به مادر پدر خودم هم همين طور. مي خواستم فقط يک جلسه آشنايي باشه. فکر کنم کشتم هم بابا و مامانم رو هم دوستم رو، با اين اداهاي غير عاديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبلا فکر می کردم که اگه کسی رو دوست داشته باشم قبل حرف های جدی حتما با خانواده ش دوست شده م، حالا همون جلسه &quot;همه چیز برای بار اولی&quot; ای شده بود که ازش بدم میومد که هم سخت بود برام هم خنده دار. اونم برای منی که همیشه ترجیح می دم تو هر مهمانی یواشکی قاتی جمعیت بشوم و حالا  کلی نورافکن روم بود (به تعداد چشم های حضار). قبلش که کلي دوقلوها بهم خنديده بودند (کلا ما خانوادگي در اين زمينه شعور احساسي نداريم) بعدش هم که نشسته بودم و از بس مثل گربه چشاير لبخند زده بودم فکم درد گرفته بود. بابام بعدش مي گفت من متعجب بودم که چطور براي يک بار نطق نيلي کور شده. خدا رو شکر پدر و مادرش با محبت نگاهم مي کردند. چيزي که هنوز هم براي خودم عجيب است که چطور اين طفلکي ها از من خوششان مي آيد يا برعکسش در مورد پدر مادر خودم و دوستم. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;القصه آن ديدار و ديدارهاي بعدي به خير و خوشي گذشت. دوستم چند روز پيش مي گفت که دلش مي خواهد سر خواستگاري مادربزرگ و خاله ش هم بيايند. توي دلم گفتم يا خدا چه شود...من در ميان نگاه اسکني مادربزرگ و خاله:)) اصلا راستش رو بخواهيد به نظر من جلسه خواستگاري چيز مسخره اي هست. آدم ياد کفش پاشنه بلند، عشوه هاي ملوس دخترانه و رفتار &quot; تورو خدا منو دوست داشته باشيد&quot; وارانه مي افته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;دوستي داشتم که اصرار عجيبي داشت به نامزدش، دوست دخترم بگويد. آن وقت ها به نظرم رفتارش مسخره مي اومد. تو دلم فکر مي کردم حالا مي خواي چيو ثابت کني، باحاليت رو؟ ولي الان انگار به طرز عجيبي درکش مي کنم. کلمه نامزد دست و پاي آدم رو مي بنده. انگار آزادی احساس آدم در مورد تصویر خودش و کسی که دوستش داره محدود می شه.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 02:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=464</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-464.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذار اندکی بیشتر بخسبم</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-462.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يکي از مشکلاتي که ما مهاجران سرزمين هاي گرم در کانادا با آن مواجه مي شويم خواب آلودگي شديد صبحگاهي در فصل هاي پاييز و زمستان است. بايد بچشيد تا طعمش را بفهميد. ساعت 9 است و هرکاري مي کنيد نمي توانيد از تختخواب بکنيد. توجيهي که من تا به حال براي اين موضوع داشتم هواي غالبا ابري صبحگاهي بود که باعث نسبتا تاريک بودن هوا مي شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته پيش يکي از دوستانم حرف جالبي زد. طول روز تابستاني در اينجا (آنتاريو) تقريبا 16 ساعت است. از اواخر سپتامبر طول روز به 9 ساعت مي رسد. اين تغيير طول در عرض يک الی دو هفته اتفاق مي افتد و بدن ما البته به اين موضوع عادت ندارد. ما عادت داريم که پاييزي بيايد و به تدريح روز تابستاني را به زمستاني وصل کند. اين اتفاق هرچه به سمت قطب برويم شديدتر است. جايي که 6 ماه روز است و بعد در فاصله چند روز 6 ماه شب مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;215&quot; width=&quot;312&quot; src=&quot;http://www.alaska-in-pictures.com/data/media/2/sleepy-bear_4141.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;ديروز داشتم با يک راننده اتوبوس حرف مي زدم درباره اينکه امسال سرما زودتر شروع شده. گفت 40 سال پيش وقتي من بچه بودم ما تقريبا 9 ماه زمستان داشتيم و تا اواخر اردیبهشت همچنان برف مي اومد. الان تو دوره مشکلات گرمايش زمين هستيم. &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 13:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=462</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-462.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر کرامات لی</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-461.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;علم و زندگي ثابت کرده است که روغن در سرما مي بندد. واقعيت ديگري که طبيعت هم اکنون در خانه ما دارد نشان مي دهد اين است که روغن روي قابلمه غذايي که 1.5 ساعت پيش اينجانب روي گاز آشپزخانه گذاشته بودم بسته شده است. اين فرآيند از اينجا ناشي مي شود که باز هم اين خانم لي چُرمَنگ –صاحبخانه – درجه ی سيستم تهويه را رو خنک کننده گذاشته و خبرش دوباره رفته امريکا (&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-347.aspx&quot;&gt;رجوع شود به پارسال همين موقع&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ديروز زنگ زده مي گه به ميشه به گل ها آب بدي؟ (خانه پر از گله) بهش مي گم ما داريم از سرماي 2 درجه يخ مي بنديم تو خونه. ميگه يعني گل ها خشک شدن؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 13:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=461</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-461.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیطان در گوشه اتاق</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-460.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیشب خواب دیدم شیطان اومده سراغم و می گه خودتم می دونی گناهکاری دیگه؟ من از این به بعد همین جا هستم تا بعدش که مردی با هم بریم. من یادم نمی اومد چه گناهی کرده م ولی به شدت می دونستم که گناهکارم. یادم افتاد که تو دینی خونده بودیم که آدم های گناهکار سیرتشان کریه المنظر می شود. با ترس تو آینه رو نگاه کردم. دهنم از شکل افتاده بود. فکر کردم پس اوضاع اونقدر هم بد نیست. شیطان همون جا نشست و با قیافه ترسناکش من رو نگاه می کرد. دلم می خواست هرکاری کنم ولی اونجا نباشه. هر کاری...گفتم خدایا غلط کردم که گفتم نیستی. بسم الله... چرا این لعنتی با اسم خدا غیب نمی شه؟ آهان اون جن ها بودن...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شب دوستم روجا زنگ زد. گفت خبر داری که من مردم که؟ الان جهنمم پیش حمید(شوهرش). انقدر هم جای بدی نیست. بعد زد زیر یک خنده عجیب. یاد جک قیر و قیف افتادم که جهنم فقرا جای خوبی بود. پیش خودم گفتم پس راست می گن جک ها ریشه در واقعیت دارند. شیطان پوزخند بدی زد. روش هم یک چشمک همدستانه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 242px; height: 303px;&quot; src=&quot;http://www.redicecreations.com/specialreports/2006/01jan/devil.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 21:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=460</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-460.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-459.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محیط خانه امسال حسابی تغییر کرده که یک دلیلش حضور 4 پسر آشپز در خانه است. پارسال من، جنیفر، نازنین و استنلی همگی تنبل بودیم. در نتیجه فقط پریاوراتا پسر هندی بود که یکه تازانه غذا می پخت. امسال باید برای رسیدن به گاز در صف بایسته. چون مارک (پسر کانادایی رومانیایی)، دارن (پسر چینی) و آنتوان (پسر روس) هر سه نفر ید طولایی در آشپزی دارند. امروز دارن از من پرسید تو چی می خوری دقیقا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حقیقتش من هم دارم کم کم آدم می شوم. کم کم تعجب می کنم که چطور یک سال با ماهی یک بار غذا پختن، نون و پنیر، فست فود و کالباس دوام آورده ام. حالا ریختشان را می بینم حالم بد می شود. حالا از غذاهایی که می پزم که بگذریم، به پروژه ملی می رسیم که همان پختن آش رشته بود که این شنبه انجام شد و حسابی خوش مزه از کار درآمد و کل دوستان را بهره مند کرد. البته بماند که شبیه دانشمندانی که با بشر و لوله سر و کار دارند داشتم موادش رو اندازه می گرفتم&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خانم لی همیشه از طولانی بودن زمان پختن غذاهای ایرانی تعجب می کند. هر 15 دقیقه می آید آشپزخونه و می پرسه:are you still cooking? یعنی که اینقدر حالا باید برق مصرف شه که تو یه چیزی بریزی تو شکمت؟ چند بار با لبخند به فارسی بهش گفتم آره زهرمار بگیردت با اون قیافت! بلکه دلم یه کم خنک شه. البته بماند که کلا این طفلکی به نظر میاد خیلی به من حس رئوفیت داره.  منتها قبلا که سه تا دختر تو خونه بودیم دائم ور دل ما بود، امسال سر جمع یک روز خونه نیومده!&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 01:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=459</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-459.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اقامت دائم در کانادا برای دانشجویان</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-458.aspx</link>
<description>
آیا شما شرایط اقامت دائم در کانادا را دارید؟ 
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;در این هفته تصمیم داشتم فرم های مهاجرت رو تکمیل کنم و بفرستم. هرچند فعلا تا آخر امسال منصرف شده ام ولی به نظرم اومد که بخشی اطلاعاتی رو که به دست آوردم اینجا بنویسم تا شاید برای بقیه هم مفید باشد&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://blog.globalvisas.com/wp-content/uploads/2009/07/canadian-immigration-face.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.canadainternational.gc.ca/buffalo/imm/federal_worker-travailleur_federal.aspx?lang=eng&quot;&gt;لینک سایت سفارت کانادا در بافالو&lt;/a&gt; برای دریافت فرم ها و اطلاعات رسمی&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 16:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=458</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-458.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوفت</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-457.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زمان بعد از برگشتن من با معنای متفاوتی می گذرد. انگار که سال هاست که گذشته نه 16 روز. من و خانواده و آقای قدبلند -دوستم - ظاهرا همگی روی این موضوع اتفاق نظر داریم. برخورد ها هم عوض شده. قبلا پدر و مادرم مرتب به من زنگ می زدند. اما در این مدت 2-3 بار بیشتر نبوده و تازه کلی هم به رویشان آورده ام که همین رو هم زده ند. دست خودم نیست دلم از دستشون می گیره. یه جوری حس می کنم بیرحمانه و یک دفعه دارند حذفم می کنند. ای بابا ناسلامتی خودتان با آن همه اصرار ما را در این یک سال معتاد کردین ها. مثلا مادرم  بلاخره امروز در ساعتی که تلفن بنده پولی هست لطف کرده اند و تماس گرفته اند و وقتی بهش می گم چرا مثل همیشه شنبه شب زنگ نزدی (ساعتی که در بیمارستان کشیک است) هول میشه و می گه بین کشیک های بخش بحث جن و پری بود! باز خدا پدر دوستم را بیامرزد که فعلا هوای ما را دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیروز یک خبر خوش از نیلوفر گرفتم که کانادا ظاهرا اعلام کرده که تا سال 2012 نیازی به مهندس مکانیک ندارد. فتبارک الله! ما سر هر نهری می شینیم خشک می شود. بعدش فکر کردم می بینی وقتی در محیط سالم لایه لایه های شغل ها را کنار می زنی می رسی به واقعیتش. آقا جان مهندسی یعنی عملگی. یعنی خیلی که ماهر باشی می شوی همان عمله. عمله رو چه به دکترا؟ خود کانادایی ها رو که نگاه می کنی لیسانس مهندسی شان را که می گیرند می روند سر کار. بعد میای فوق لیسانس ها و دکتراها رو نگاه می کنی همه هندی و چینی و ایرانی. چهارتا کانادایی عاشق علم پپه هم که راه رو اشتباه رفته اند اون وسط می لولند. درست و حسابی هاشان هم می روند تو علوم پایه، مدیریت و اقتصاد، حقوق و علوم پزشکی. فقط برای اینکه تفاوت کلاس کاری رو ببینید کافی است دانشکده مهندسی و پزشکی هر دانشگاه را مقایسه کنید . آن وقت می فهمید کی قرار است حقوق آینده اش 1/5 آن یکی باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a title=&quot;این مطلب&quot; href=&quot;http://teng2.wordpress.com/2009/09/29/758/&quot;&gt;این مطلب&lt;/a&gt; مهندس خسته را هم بخوانید. صداقت و درجه واقعیتش قابل تحسین است.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پی نوشت: حالا که این همه نق زده م بکذارید یک قمپز هم در بنمایم: اینجانب بین هم ورودی های ارشد و دکترا بالاترین معدل را در دپارتمانمان کسب نموده م. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این هم امروز افاقه نکرد. اخلاقم حسابی گند شده امروز. یکی بیاد دمِ پرِ من خودم رو خالی کنم!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 05:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=457</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-457.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی خانه خانم لی</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-456.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; امسال موقع برگشتن به نکته ای رسیدم که در سفرهای پیشین کمتر توجه م را جلب کرده بود آن هم اهمیت تعداد بچه ها در هواپیماست. نمی دونم چرا این سفر ما این قدر بچه داشت که همگی با تمام قوا ونگ می زدند. یکی از این بزمچه ها هم بغل مادرش کنار من نشسته بود. اکثریت این بچه ها هم هندی بودند. البته از حق نگذریم 13 ساعت پرواز (دبی –تورنتو) آدم بزرگ رو هم کلافه می کنه چه برسه به بچه بدبخت ولی به هرحال من که تمام پرواز رو رفت ( به غیر از زمان اعمال حیاتی) خوابیده بودم بیشتر از 1-2 ساعت نتونستم بخوابم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دفعه چمدانم رو نپیچیده بودم. کار بسیار اشتباهی بود چون چمدان رو باز کرده بودند یکی از ظرف سوهان رو شکافته بودند که توش بمب پیدا کنند و ظرف سوهان ترتیب همه ی لباس های چمدان رو داده بود. البته یک قوطی کرم رو هم باز کرده بودند که با پودر سوهان بر روی لباس ها واکنش جالب داده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خانه که رسیدم متوجه شدم چهار جفت کفش سایز بزرگ در جاهای مختلف قرار داده شده فهمیدم که هرچهار مستاجر خانه پسر هستند. از قبلی ها فقط پریاوراتا- پسر هندی- باقی مونده بود که کلا زیاد دلگرمی محسوب نمیشود چون زیاد به اطرافش واکنش نشون نمیده. هرچند همین پیری ما رو در راهرو در حال بالا بردن چمدان دید و چنان welcome گرمی گفت که فکر کردم یحتمل در ماه عسل با چیزی توی سرش زده اند. پسرها دستشویی دخترها رو استفاده کرده بودند و عملا دستشویی به قدری سیاه و جرم گرفته بود که حتی من تنبل را به کار انداخت که تمیزش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برای خونه ی خانم لی تنگ شده بود ولی همزمان دلم برای خونه ی خودمون هم کلی تنگ بود. این حسی بود که پارسال نداشتم. راستش پارسال تا عید دلم برای خونه تنگ نشده بود.  دلم برای دوستم هم تنگه، خیلی دلم می خواست اینجا بود. ولی در عین حال حس خوبی به امسال دارم. کلی برنامه دارم که باید انجام بشه. باید پروژه م رو سرو سامان بدم، برای دکترا اپلای کنم، اوضاع کار رو بررسی کنم، آیلتس بدم و برای مهاجرت اقدام کنم و... ببینیم چه می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک خاطره، یک تجربه:&lt;br /&gt;آیا فکر می کنید در فرودگاه موقع رفتن از ایران قیافه تان خیلی هم اهمیت ندارد؟ اشتباه نکنید. ما پارسال 2 کیلو بار اضافه داشتیم و مامور مذکور تا ما جفت چمدان ها رو باز و خالی نکردیم به ما اجازه رفتن نداد. امسال 6 کیلو اضافه بار داشتم و طرف خم به ابرو نیاورد. با توجه به اینکه اینجانب قیافه ی بسیار بهتری نسبت به قیافه گدا گدور پارسال داشتم خودتان پرتقال فروش را پیدا کنید&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 07:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=456</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-456.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها...</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-454.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;absmiddle&quot;&gt;این روزها که می گذرد با دوست داشتن تو... این روزها که تمام می شود با دوست داشتن تو... و تصاویری که گاه به گاه در ذهنم می ریزد... شاید من قبلا کسی را واقعا مثل تو دوست نداشته ام... نمی دانم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 355px; height: 174px;&quot; src=&quot;http://a.imagehost.org/0944/10ne3h5.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 07:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=standing-in-rainbow&amp;postid=454</comments>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-454.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
