<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ايستاده در رنگين كمان</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com</link>
<description>در جستجوی بال در اتاق انتظار بهشت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 Mar 2012 21:45:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-574.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;من سه دایی دارم. دو دایی کوچکتر خوش تیپ و جذابند و قدبلند و زندگی کاری و خانوادگی موفقی دارند. دایی بزرگم در بچگی فلج اطفال گرفت. نمی دانم روی هوشش تاثیری گذاشت یا نه. همیشه هم لکنت زبان داشت. نمونه کامل آدم ناموفق هم بود. فقط تا دیپلم درس خوند. هیچ وقت تو سنتور که همیشه تمرینش می کرد چیزی نشد. تو مسابقات پینگ پنگ کشوری هم که ورزش مورد علاقه اش بود همیشه چهارم می شد و همیشه داشت توضیح می داد که چقدر تا سوم شدن فاصله کمی داشته. فکر می کنم هیچ کدام از اعضای خانواده اش دوستش نداشتند حتی مادرش. البته مادربزرگم کلا مقوله ای است که پست جدایی می طلبد. فقط مادر من بود همیشه هوایش را داشت. اون رو هم مطمئن نیستم که دوستش داشت. بعد هم در سن چهل سالگی زنی برایش گرفتند از یک خانواده اصفهانی. خانواده زنش- که فامیل دوست پدر خودم می شوند- یکی از وحشی ترین و بی چاک و دهن ترین خانواده هایی هستند که تا به حال دیده ام. دایی ام الان اصفهان است، زنش دوستش ندارد و مجبور است دائم با خانواده زنش رفت و آمد کند. همیشه قلب من از فکر کردن به این دایی ام به درد می آید. به نظر من یکی از بدبخت ترین موجودات عالم دایی من است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امروز داشتم فکر می کردم دنیا نه تنها غیر عادلانه بلکه بی رحم است. اینکه تو به یک آدم هیچ چیزی برای دلخوشی ندهی، نه یک ذره موفقیت، جذابیت، محبت حتی محبت مادری، امید به آینده، لذت زندگی و... بعد با چاقوی اخلاق  قضاوتش کنی که آیا آدم خوبی است یا نه. نداشتن هر کدام از اینها در زندگی به تنهایی آدم را تلخ می کند.&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 31 Mar 2012 21:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-574.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-573.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی دو هفته ای درگیر لباس عروسی و کارهای TA ام بودم. حالا یک ماه دارم که کار تزم رو به جای خوبی برسونم و تشریف ببرم برای عروسی ام. یک جای کدم گیر کرده که نمی فهمم دردش چیه. این هفته رو هم کامل ول گشتم. حالا که تعطیلی آخر هفته است تشریف م رو آوردم دانشگاه، چون یک جلسه با یکی از خانم ها روز دوشنبه دارم، یکی با اون یکی در سه شنبه و یکی با دوتاشون چهارشنبه. اگه چیزی نداشته باشم برای ارائه قورتم میدن احتمالا.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دچار یکی از اون حالت های نکبتم شده م که وقتی هایی که ریسرچ به گل می نشیند با هم ترکیب جالبی می دهند. به این نتیجه می رسم که زندگی خیلی بی مزه است. خودم هم خیلی موجود جالبی به نظر نمی آیم. آدمی که نه رفت و آمد و معاشرت را دوست دارد، نه خیلی پخ خاصی است، نه به اندازه کافی جذاب و خوش هیکل و خوش قیافه است و نه هیچی... به دلایلی که خودم هنوز درکش نکرده ام، شانس آورده و عاشق آدم خوب و جذابی شده که دوستش داره. این رو هم نمی فهمم. چون دوستان فوق العاده بهتر و جذاب تر از خودم دارم که آدم مناسبشان را پیدا نمی کنند یا دوست پسرهایشان آزارشان می دهند. موجود تنبلی که این همه امکانات بهش داده اند و تکان نمی خورد تا رشد کند، چون حالش را ندارد. این جور وقتها دلم می خواست اون دکمه وجود داشت و می زدمش و خلاص می شدم. این فکرها برای آدمی که یک ماه دیگر عروسی اش است واقعا شرم آور است. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بروم سراغ کدم. این پسر چینی هم آفیسی ام هم آمده و افتاده روی یک سری مقاله. خیلی دارد بهشان دقت می کند&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یاشار شمال است و هی می روند مهمانی. دیروز تمام روز خانه عمویش بوده اند و حالا عموئه با خانوادش اومده تمام روز خونه اینا. مثل اینکه هرچند ساعت یک بار هم بلند می شوند می رقصند. اینا دیگه کین.. &lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Sat, 31 Mar 2012 20:54:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-573.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-572.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;وضعیت یک مقادیری خر تو خر شده. باید سفر ایران، ویزای کانادا، پاسپورتم که داره باطل می شه، ویزای آمریکا و فرستادن پاسپورت برای اقامت کانادا رو مدیریت کنم. دیروز عصر که جمعه بود یک ایمیل به سفارت ایران تو اتاوا زدم با کلی نگرانی.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;شب ساعت 8 شب جواب ایمیل اومد. آقای دکتری هست تو سفارت ایران که تا به حال در خیلی از موارد به من و دوستانم کمک کرده و همیشه هم خیلی سریع جواب ایمیل ها رو می ده و دلسوزانه. وقتی سول بعدی رو پرسیدم و دید نمی تونم تا دوشنبه عصر صبر کنم و بهشون زنگ بزنم، خودش امروز که روز تعطیل اینجاست زنگ زد و جواب همه سوال هام رو با آرامش و دقت داد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;به نظر من حضور این آدم ها خیلی ارزشمنده. آدم هایی که به مسئولیت و هم وطنانشون اهمیت می دن و تلاش می کنند کارها رو با حداکثر سرعت راه بندازند. یک جور به آدم حس داشتن وطن و پشتوانه می ده، هرچند دل خوشی از حکومت مرکزی شون نداشته باشی. من هنوز به این حمایت و اعتماد بهش عادت ندارم. دوست دارم اینجا ازشون تشکر کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s14.postimage.org/5so8gu72p/National_Geographic_Channel7.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;









</description>
<pubDate>Sun, 25 Mar 2012 01:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-572.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صلوات بفرستید</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-566.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی از حرف هایی که پدر من را به جنون می کشد بحث نگرفتن عروسی است. به نظر من عروسی گرفتن هم یک جنون است که همه در آن هم زمان عامل و قربانی هستند. خانواده داماد که باید پول خون اجدادش را بدهد، مهمانانی که حداقل یک ربع سکه باید کادو بدهند، لباس خریدنها، آرایشگاه، غذا و... و همه چیزهایی که به خاطر عروسی بودن قیمتشان بالاست. یک شب خستگی و استرس که عروس و داماد هیچی ازش نمی فهمند. چرخی که می چرخد و آدم های کمی جرات مخالفت دارند. معادله ای است که همه ترجیح می دهند به هم بخورد ولی می خواهند خودشان مسئولش نباشند. واقعیت این است که من با پول این عروسی می توانم پیش پرداخت خرید یک آپارتمان در تورنتو را بدهم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از نظر پدرم &quot;مگر من بی کس و کارم&quot; یا &quot;بی خانواده ام&quot; که عروسی نداشته باشم؟ این خانواده ای که بابام بهش اشاره می کند با کلی حذفمان در حدود 200 نفرند. مال آن طرفی ها هم همین تعداد است. علتش این است که ما خانواده ای بزرگ و تعداد زیادی دوست خانوادگی داریم. طرف یاشار هم کلی دوست و فامیل دارند، به علاوه تعداد زیادی همسایه که به دلایل نامعلومی خیلی مهم هستند. به پدرم بر می گردیم: &quot;20 میلیون؟ می دانی مسعود برای عروسی سیاوش تقریبا 50 میلیون خرجش شده؟&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به نظر من 20 میلیونش هم خنده دار است. ولی من نمی توانم وقتی سلاح &quot;تو دختر بزرگ ما هستی&quot; بالا می رود حرفی بزنم. یک دفعه یک ور وجودم بلند می شود که خوب شاید راست می گن همیشه آرزوشو داشتن. خود عروسی خیلی بد نیست، ولی 400 نفر مهمان خیلی است. از طرفی یک جورایی مطمئنم که عروسی هرطوری هم باشد بابام ناراضی می شود و بعدش خانواده ها دلخور می شوند. ته دلش حرصش درآمده که عروسی شمال است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو خانواده آدم های خوب ولی به شدت بی تجربه اند. بابام ناراحت است که چرا خانواده داماد در مورد نحوه عروسی از پدر و مادرم نظرخواهی نمی کنند. از طرف دیگه خانواده داماد هم حرفی از طرف خانواده عروس را به حساب اینکه &quot;مگه ما خودمان بلد نیستیم&quot; می گذارند. اگه من ایران بودم این مشکل به طور اتوماتیک حل می شد. حالا که نیستم خدا به خیر کند! بابام هم اصرار دارد که چیزی از ناراحتی هایش را انتقال ندهم، &quot;حوصله دردسر و حرف ندارم&quot;. به نظر من یک چیز منفور دیگه ای ته ذهن طرف داماد هست و آن ها قضیه &quot;تهرانی- شهرستانی&quot; ایه. این یکی به نظرم هیچ وقت قابل حل نیست. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این نوشته را با آشکار سازی نیمه تاریک چهره من به پایان می بریم. اخیرا -یعنی امروز- اینکه هدایا بخش مهمی از هزینه را به جیب ما بر می گردانند کمی از مخالفت من کاسته است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;








</description>
<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 21:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-566.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایت به طرز ترسناکی خالیه مرضیه</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-565.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img843.imageshack.us/img843/2244/marzi.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 21:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-565.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باد در بال ها</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-563.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;عکس جدید گل شیفته موج جدیدی از اظهار نظر را درجامعه ایرانی به راه انداخته. داشتم دنبال اطلاعات بیشتری می گشتم درباره مجله و از لینکها رسیدم به &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.facebook.com/pages/Golshifteh-Farahani/30638898037&quot;&gt;صفحه فیس بوکی با نام خودش&lt;/a&gt; و رفتم قسمت عکس های پروفایل. از روند عکس هایش می شود مسیری که را که در طی سال های اخیر طی کرده دید. راستش را بخواهید بهش حسودی ام شد... گل شیفته هم سن من است، یک ماه بزرگتر. اما بر خلاف من از عکس هایش می شود دید که در طی این چند سال که خارج بوده چقدر تجربیات جدید کرده. به عنوان یک خارجی توانسته وارد جریان فیلم سازی بشه، با نامجو آهنگ خوانده (گیریم ضعیف)، چقدر با عکاسی هنری پیوند برقرار کرده... فکر می کنم همه کارهایی که دوست داشته زمانی انجام رو بده رو امتحان کرده، این غبطه برانگیز نیست؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;من فکر می کنم این بخش جدیدی از مسیر هنری گل شیفته است. فکر هم نمی کنم این حرکت را با هدف اصلی مبارزه با یک لیست طولانی از پلیدی ها انجام داده باشه، هرچند بدون شک از عواقبش آگاه بوده. گاهی فکری در پس سرم می آید که ای کاش این کار را الان که خانه سینما دارد نفس های آخرش را می کشد و بازیگران فاحشه خطاب می شوند نمی کرد و می گذاشت کمی دیرتر. ولی بعد فکر می کنم راه درست این است که بگذاریم گل شیفته هم مثل بقیه آدم ها کارش را بکند. یک پرنده پریده، نه از قفس سیاسی بلکه از قفس محدودیت هایی که همه ماها برای خودمان داریم. بگذاریم پروازش را بکند، به اندازه کافی عقاب و لاشخور آن بالا هست که هزینه اش را باهاش حساب کنند.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;img height=&quot;164&quot; width=&quot;247&quot; src=&quot;http://a6.sphotos.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc1/8428_147739848037_30638898037_2729650_175522_n.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من هیچ وقت زیاد گل شیفته رو دوست نداشتم. بازی و خنده اش مصنوعی به نظرم می آمد (غیر بازی اش در اشک سرما). جدیدا دارم فکر می کنم که دختر قشنگی است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 20:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-563.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Melancholia</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-564.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;چه می کند این آقای لارس فون تریه در &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1527186/&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 51); font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: 13px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 17px; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: rgb(255, 255, 255); display: inline ! important; float: none;&quot;&gt;Melancholia&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1527186/&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 51); font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: 13px; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: 17px; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; background-color: rgb(255, 255, 255); display: inline ! important; float: none;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;185&quot; width=&quot;438&quot; src=&quot;http://static.whatthemovie.com/system/images/stills/medium/6b/f588e05e563274996c80bd0e74f24f.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 385px; height: 255px;&quot; src=&quot;http://evilmonito.com/wp-content/uploads/2011/12/Melancholia_409_photo_by_Christian_Geisnaes_large-650x431.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پیشنهاد وبلاگی: &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://lifeasinmkstories.wordpress.com/&quot;&gt;زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 19:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-564.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در تعقیب جو</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-562.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عقدمان خیلی خوب بود. دو تا خانواده و مادربزرگم. کت و دامن سفید و یک تور خوشگل. یک محضر دوست داشتنی با سفره عقد قشنگ و یک آخوند هیز که کلی بهش خندیدیم. کلا ما این آخوند طفلک رو عقده ای کردیم انقدر که با خودمان حرف می زدیم. دیر رسیدیم و همشون رو حرص دادیم ولی به خودمون خیلی خوش گذشت. خط خانمی که اسم ما دو تا رو تو شناسنامه ی هم نوشت خیلی قشنگ بود. کلا این آقای آخوند با من احساس صمیمیت عجیبی می کرد. دو بار در میان خطبه به خروش آمد و فرمود نیلی، ای روشنایی زندگی! نه خانمی نه دوشیزه ای ... ساده و صمیمی: نیلی! بله رو سر بار دوم گفتم. آخوند جان فرمودند: بله! عروس شوهر بسیار دوست دارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;یک مهمانی تو یک سالن گرفتیم و همه فامیل رو دعوت کردیم. مهمانی مختلط اول ماه صَفَر با لباس پوشیده. مهمانی خوبی شد هر چند در آخرش فک درد گرفته بودم از حجم لبخند مصنوعی که یادآوری می کرد عکس گرفتن با 400 نفر مهمان در جشن عروسی یک شوخی نیست. مامانم طفلی خیلی خسته شد برای این سفر و کمر دردش هم اذیتش کرد، ولی همه چیز خیلی عالی بود. فردا شبش یک مهمانی کوچک دوره ای با دوستان داشتیم. مادرم یک دفعه رفت یک آهنگ گذاشت و پرید وسط و یک عالمه رقصید. انقدر خوشحال بود که همه ی مامان ها و بابام هایی هم که تا حالا رقصیدنشون ندیده بودم رفتن وسط. ما هم که طبعا وسط. راستی رقصم خوب شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;سفر کیشمان خیلی خوب بود. یک ارامش خوب بین یک عالمه کارهای پر از عجله بود. تنها مشکلش این بود که نمی شد راجع بهش حرف زد. اول اینکه باید به آدم ها یادآوری کرد که این یک سفر توریستی نیست. لطفا ساعت 9 صبح زنگ نزنید که اِ هنوز خوابین (دیشب خوش گذشت؟) و اینکه ما قرار نیست تمام نقاط توریستی محل رو در دو روز ببینیم (چی کار می کردین مگه؟). بعد هم آدم می بینه جواب همه سوال ها مشکل داره.  خوب خوش می گذره؟ (جای شما خالی؟) خوب از وقتتون استفاده می کنین؟(با اجازتون بله) اِ سرما خوردی؟ (دیشب خوش گذشت؟) &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; align=&quot;absmiddle&quot; vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://img201.imageshack.us/img201/4711/26588101.jpg&quot; style=&quot;width: 179px; height: 199px;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;نگاهش می کردم و احساس می کردم هیچ حرفی باهاش ندارم. خوره اش افتاده بود به جانم و هی در ذهنم زنگ می زد &quot;من هیچ حرفی باهاش ندارم&quot;. احساس می کردم کمی عبوسه و بدخلق و کلا شوخی نمی کنه. انگار یک آدم غریبه شده بود. به خودم گفتم مبارکه انشالله! جرات نداشتم به این سوال فکر کنم که نکنه اشتباه کرده ام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;اینکه ما بعد از ازدواج قراره چطور توی خانه ما بخوابیم برای من شخصا یک معضل بود. از بابام خجالت می کشیدم. خودم به این نتیجه رسیدم که هیچ تغییری در وضعیت ندهیم. یاشار همچنان در هال بخوابد و من در اتاق خواهرم. یاشار هم که طفلک کلی با شخصیت و تعارفی. مادرم بود که از شب دوم وضعیت رو اصلاح کرد به خوابیدن ما دو نفر در اتاق خواهرم. بابام فکر کنم با کمی مقاومت قبول کرد ( هیچ وقت این موضوع رو در رو مطرح نشد). بعد هم تصمیم گرفت اصلا به روی خودش نیاورد. فکر کنم مثل بابای مانیکا تو Friends ترجیح داد این قسمت از زندگی من را نادیده بگیرد (خودم هم همین طور!). با این حال بابام ترس نهفته ای هم دارد که اگر زیاد به من فشار بیاید دکترا را ول کنم و بر گردم، وگرنه فکر نکنم به این راحتی کوتاه می اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;خداحافظی مان این دفعه راحت تر بود برای هممون. اردیبهشت عروسی است و من دوباره برمی گردم. ولی مامان و بابام خیلی کوچولو شده بودند و یواشکی چشم هاشون پر از اشک می شد. هر دفعه دل نازک شدنشون رو می بینم یک لعنت اضافه به خودم می فرستم، با گوجه و فلفل کبابی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پرواز اول دیوانه کننده بود. چشمم رو که باز می کردم خودم رو لعنت می کردم که چرا همه این شب ها تا به رختخواب رسیده م بیهوش شده م. چرا لپ هاش رو بیشتر نبوسیدم. یادم می افتاد به اون روز صبح که کوچیک شده بود و خودش رو لوس می کرد تا بغلش کنم و من هی موندم و بوسیدمش ولی آخرش راه افتادم که بروم دوستم رو ببینم. یا توی هواپیما که مثل بچه ها شیطونی می کرد و منظره ها رو نشان می داد تا من کتاب نخونم. اینکه چرا فکر کرده م حرف باهاش ندارم (قرتی بازی اضافه). دلم وحشتناک برایش تنگ شده است.&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;





</description>
<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 15:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-562.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروس بر روی بام</title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-561.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;کلا بر همه واضح و مبرهن است که بازگشت از خوشگذرانی به زندگی عادی سخته.  باید تا 20 روز دیگه یک مقاله کنفرانسی آماده کنم که هنوز کدش آماده نیست و کلی فکر لازم دارد. از ابهت کار کلی گرخیده م. همش حس این رو دارم که می خوام بشینم یک گوشه گریه کنم. یاشار خیالش راحت است. فکر نمی کنم کسی به خوبی او از یک ماه گذشته استفاده کرده باشه. یک پروژه سربازی اش را انجام داده، دو تا مقاله سابمیت کرده و ازدواج هم کرده. زنش هم 3.5 ماه دیگه دوباره بر می گرده. صورتش در oovoo سرشار از آرامش و رضایت است. خانه خیلی خالی است. دوستم که مدتی پیش من بود و کلی به هم نزدیکیم محلی رو اجاره کرده که ظاهرا خیلی ازش راضی است و حتی محض تعارف هم جمله &quot;چقدر حیف شد دیگه پیش هم نیستیم&quot; من را تایید نمی کند. خیلی احساس تنهایی می کنم.&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Fri, 13 Jan 2012 17:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-561.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-560.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می دانم که همه این چیزها دیگر برای ما عادی شده. می دانم صدها چیز بدتر در کشورمان اتفاق افتاده... ولی... ولی بیا یک لحظه به ابهتش فکر کنیم: در همین لحظه صدها نفر دارند در زندان های مخفی آمریکا، روسیه، کشور های شوروی سابق، چین و ایران با بدترین روش ها شکنجه می شوند. آب جوش، روش های القای خفگی، تجاوز، کتک و شلاق، شک الکتریکی، بی خوابی... یک لحظه بیا به ابهتش فکر کنیم: آدم چه موجود هولناکی است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز موقع خواندن &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://justiceforiran.org/cwp-1/&quot;&gt;این گزارش &lt;/a&gt;بارها گریه ام گرفت. مشکل درونی ترم این است که می دانم اگر جای طرفین عوض می شد هم شاید ماجرا خیلی فرق نمی کرد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 06:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>standing-in-rainbow</dc:creator>
<guid>http://standing-in-rainbow.blogfa.com/post-560.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

