|
مي داني عدالت اين است که وقتي کسي را در دوره اي دوست داشتي بايد قبل از جدا شدن ازش بهت فرصتي بدهند تا از چشمت بيفتد. وگرنه خاطره اش، دلهره ات وقتي ته راهروي دانشکده مي ديديش، فشاري که به خودت مي آوردي جلوش رفتارت طبيعي باشه، ريختن دلت وقتي يک دفعه مي ديديش و بعد تک تک خوشحالي هاي کوچکي که همراهش داشته اي هر وقت که فرصت بکنند مي آيند و روي گردنت مي نشينند.* 5 سال از آن زمان گذشته، من ديگر حتي يک ذره دوستت ندارم ولي هنوز ديدن تصويرت من را دچار استرس مي کند. فکر مي کردم به همين جا تمام شود. هفته پيش در تورنتو وقتي وارد خانه عمه م شدم دوست پسر جديد دختر عمه م رو ديدم: عين سيبي که از وسط با تو نصف کرده باشند. تمام آن شب جلوي خودم رو گرفتم که حرفي نزنم که غير عادي باشه. آدم حالش از خودش بد مي شود. فکر کنم من پير هم که بشوم با ديدن آدمي شبيه تو از روي ويلچرم بيفتم پ.ن: + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 9:31 توسط نیلی |
|