|
مرد نشسته بود روبروي من. يعني پشت ميز جلويي روبروي من. چشمانش خسته بودند و رگ هاي پيشاني ش به طرز عجيبي برجسته بود و زير پوست نازک کله ش يه مقداري ترسناکش کرده بودند. دستاش رو زده بود زير چونش و با قيافه ي بدبخت داشت روزنامه مي خوند. حس کردم خيلي غمگين و خيلي خيلي خسته س. يک دفعه دلم خواست برم باهاش حرف بزنم، شايد يه ذره سرحال بياد. يعني اين کاريه که همه ي قهرمان هاي داستان ها تو کافه ها مي کنند. بلند ميشن ميرن به طرف ميگن اشکال نداره اين طرف ميز شما بشينم؟ و بعد با هم حرف مي زنند و کلي چيز جالب از حرف ها درمياد. معمولا هم اين قهرمان هاي داستان لباس جالبي پوشيده اند و معمولا هم طرف قبلش با نگاه از حضور آنها استقبال کرده. ولي من يک بلوز بافتني ساده با يک کاپشن سرمه اي پوشيده بودم و ظرف غذام هم دستم بود. آنجا هم سالن اجتماعات دانشگاه بود نه کافه اي براي آدم هاي روشنفکر آماده حرف زدن. ميز مرد کوچک بود و فقط دو تا صندلي داشت که روي يکيش خودش نشسته بود و روي اون يکي کيفش رو گذاشته بود. هيچ دليلي وجود نداشت که من برم سر ميزش بشينم همون طور که اگه کسي بين اون همه صندلي خالي اصرار مي کرد سر ميز کوچيک من بشينه برام غيرعادي به نظر مي رسيد. و مهم تر از همه هيچ نگاه استقبال کننده اي در کار نبود. پس من همانجا نشستم و همچنان که اين ميل در من قويتر مي شد که برم باهاش حرف بزنم مرد رو نگاه کردم که هر لحظه غمگين و غمگين تر مي شد و آخرش روزنامه رو کناري گذاشت و مثل بدبخت هاي به آخر خط رسيده لخ لخ کنان رفت پی نوشت: + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 1:28 توسط نیلی |
|