|
اشرف تو دانشکده يک ورودي از من جلوتر بود. دختر لاغري بود با عشوه زياد، پوزه باريک و چشم هاي سبز کم رنگ. چشم هايش خيلي عجيب بود، براق مثل چشم هاي يک روباه. آدم خيلي وقت ها از همين دخترهاي عشوه گر هم خوشش مياد ولي نمي دونم چي تو اشرف بود که باعث مي شد ازش کناره بگيرم. اين اشرف خانم برادري داشت که مثل يک گوريل حنايي خنگ بود و تو بخش قبلي ام با من همکار بود. تو اين بخش جديد پسري هست که دانشجوي دکتراي مکانيک امير کبيره. خيلي باهوش، اطلاعات عمومی و تاریخی بسیار خوب، تجربه و ديد فني خيلي عالي و شوخ طبع. جديدا فهميدم که اين پسر برادر همون اشرفه. از اون موقع هر دفعه ميبينمش ياد قيافه موزمار اشرف و نگاه مبهوت و ابلهانه برادر بزرگه مي افتم! خلاصه هرچي سعي مي کنم منصف باشم نميشه، حسابي از چشمم افتاده. حالا اين وسط اينکه ايشون از چشم من بيفته يا نه خيلي اهميت نداره، ولي کاملا نشون ميده که پيش فرض ها چقدر تو قضاوت هاي من تاثير مي ذارن. + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 8:56 توسط نیلی |
|