پارسال همين موقع ها من اينجا چيزي نوشتم در مورد خوبي و مهاجر پذيري کانادايي ها. يکي از دوستان برايم نوشت که من دارم با توجه به محيط آکادميک قضاوت مي کنم و خارج دانشگاه نژاد پرستي فراوان ديده مي شود. آن موقع فکر کردم یکی دیگه از این ایرانی های بدبین، دوست نداری برگرد کشورت.
راستش الان با آن دوست موافقم. الان که مدتي در شهر کار کرده م و مدتي هم دنبال کارهاي مختلف گشته م. ولي به اين خاطر از کانادايي ها بدم نمي آيد. اتفاقا فکر مي کنم اين بيچاره ها خيلي هم خوب برخورد مي کنند. خوب بيچاره خوشش نمي ياد کسي رو استخدام کند که مثلا "حال شما چطور است؟" رو ميگه "حول شوما چاطار مي بوشد؟" يا در يک مکالمه دوستانه روزانه با او بعد از جمله دوم هنگ مي کند و سعي مي کند با يه لبخند ابلهانه جبرانش کند يا نصف شوخي ها رو نمي فهمد. خوشش نمي آيد که فلان هندي با آن قيافه سياه سيبيلوي ترسناکش يک دفعه جلويش سبز شود. خوشش نمي آيد دائم قاط قاط چيني ها رو بشنود يا درخيابان ببیندشان که کشورش رو گرفته اند و حتي رانندگي هم بلد نيستند. خوشش نمي آيد که مهاجران فرهنگ کشورش رو خراب کرده ند، دروغ رو جزئي از زندگي اش کرده ند و...
و بله نيروي نخبه را هم وارد کشورش کرده اند منتها اگر کسی از هم وطننانش با همین درجه نخبگی وجود داشته باشد حتما او را ترجیج می دهد تا این مشکلات را نداشته باشد. در محيط کار که زندگي جدي تر مي شود، هرچه شهر کوچک تر باشد رفتار همکار نيتيو شما با شما بدتر است. يک دليلش اين است که خارجي نديده است زياد بدبخت. دليل ديگرش خاصيت محيط کار است که آدم ها معمولا زير آب هم رو مي زنند و خارجي و بومي هم نمي شناسد . حالا اگه تو ضعيف و خارجي باشي که ديگه نان تمساح در روغن است.
فکر مي کنم يکي از بهترين شهرها براي زندگي در کانادا تورنتو است* که بيشتر مردمش اينترنشنال هستند با اين حال در همين شهر هم بسياري از خارجي ها در شرکتهاي مردم کشور خودشان کار مي کنند. مثلا ايراني ها با ايراني ها. شهر من با 92% مردم کانادايي، بيشترين درصد کانادايي رو بين شهرهاي کانادا دارد و به نژادپرستي مردمش مشهور است. من مردمش و خودش رو دوست دارم ولي اين باعث نمي شود فراموش کنم که خارج از دانشگاه، محيط خيلي بهشت نيست. بله تا وقتي زندگي جدي نشود به روي شما لبخند زدن هزينه اي ندارد.
* برخورد مردم کانادایی در تورنتو واقعا متفاوت و دوستانه است.
** به نظر من یکی از بهترین محیط ها برای کار کردن در خارج، محیط آکادمیک است
*** دقیقترش را بگویم کانادایی ها از آسیایی ها و مردم اروپای شرقی (یعنی همان هایی که از کشورشان در جستجوی بهشت در رفته اند) خیلی خوششان نمی آید.
سوالات در مورد ایران (از ویلاگ روزنگار)
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 0:20 توسط نیلی
|
آبيشک يکي از دانشجويان کلاسي است که من اين ترم TA شان هستم. يک پسر هندي ريزجثه با چهره باهوش که هميشه نمره هايش خوب است. ديروز فهميدم که اين بچه 19 سالش است (کلاس،کلاس سال چهارم است) و دانشجوي Exchange است. Exchange student همان دانشجوي مهمان خودمان مي شود، منتها اينجا دانشجويان زيادي را مي بيني که از کشور يا دانشگاه ديگر يک ترم در دانشگاه مقصد مهمان مي شوند. آبيشک يکي از دانشجوهاي خوب يک دانشگاه خوب در هند است (معدلش 9.8/10 بود) دانشگاه با هزينه خودش او و چند نفر ديگه فرستاده تا يک ترم در دانشگاه هاي کانادا تحصيل کنند.
من تا به حال فکر مي کردم دانشجوهاي مهمان فقط از کشورهاي اروپايي و داخل خود کانادا و آمريکا مي آيند و برايم حضور افرادی هايي از کشورهاي آسيايي و عربي عجيب بود. با اين حال فقط فکر کنيد چقدر اين تجربه براي يک دانشجو به خصوص اگر از کشورهاي جهان دوم و سوم باشد مفيد است. اينکه آدم به خرج دانشگاه بيايد کشور هاي ديگر را ببيند. ببيند درمحيط هاي علمي ديگه چي مي گذرد، زبانش را تقويت کند، شرایط را در مورد تصميم هاي آينده اش ارزيابي کند و بماند که کلي هم رزومه اش تقويت مي شود. به طرز عجيبي دلم براي بچه هاي با استعداد کشور خودم گرفت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 19:33 توسط نیلی
|
براي کساني که خارج از ايران هستند خواندن اخبار ايران هر روز دردآورتر مي شود. يک بخش اين درد با داخل نشينان مشترک است: کشوري که رو به بحران مي رود، وحشت از بی قانونی ای که دارد قانون می شود، مردم و آشناياني که هر روز بيشتر آزار مي بينند و هويت بين المللي که روز به روز بيشتر از دست مي رود.
يک بخش درد هم به اين برمي گردد که هرچه ايران غيرقابل سکونت تر شود، هرچه تحمل اوضاع سخت تر شود، اميد به بازگشت به ايران و زندگي در کنار کساني که دوستشان داري کمتر مي شود. باور کن اين کمتر از درد ِروزانه ي کلافه کننده داخل ايران بودن نيست. هرچه اين اميد کمتر شود آدم بيشتر احساس بي هويتي، بی پناهی و رها شده گي مي کند. اينکه "حماقت باشد که برگردی" خيلي با اين فرق مي کند که تو بتواني برگردي و نخواهي
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 3:42 توسط نیلی
|
در شهر ما راننده هاي اتوبوس اعتصاب کرده اند. راننده هاي اتوبوس يکي از بالا ترين پايه هاي حقوق رو در کانادا دارند. راننده هاي اتوبوس 20% افزايش حقوق مي خواهند. شوراي شهر بیشتر از 9% را قبول نمي کند. دولت مي گويد در مسائل مربوط به يونيون ها دخالت نمي کند. شهر پر از دانشجو و سالمند و معلول است و بي اتوبوس و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد است و فصل فصل آنفولانزا. تازه هنوز سرد نشده. صبح ها همين طور رديف رديف آدم مي بيني که با صورت هاي پوشيده تا چشم راه رو پياده گز مي کنند يا کيسه هاي آدم نمايي رو مي بيني که بر روي دوچرخه جابه جا مي شوند.
راستش آدم رو به اينجا مي رسانند که بگه صد رحمت به قبلن مملکت خودمان که با پشتوانه ي ملت تو دهن ملت مي زدند و همه اعتصاب ها در نطفه خفه مي شد. الان که کلا فکر نکنم کسي جرات کنه اعتصاب کنه.
پي نوشت: اين اتفاق در اتاوا 3 ماه طول کشيده و تورنتو 3 روز.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 23:59 توسط نیلی
|