|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 10:53 توسط نیلی |
این روزها که می گذرد با دوست داشتن تو... این روزها که تمام می شود با دوست داشتن تو... و تصاویری که گاه به گاه در ذهنم می ریزد... شاید من قبلا کسی را واقعا مثل تو دوست نداشته ام... نمی دانم... + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 10:36 توسط نیلی |
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 8:20 توسط نیلی |
تقریبا دو هفته هست که من در تهران هستم و عملا در رفاهی دلپذیر غرق شده م. تجربه لذت بخشی است که آدم مورد محبت جمع شده یک ساله آشنایان قرار بگیرد. نتایج تجربیات موارد زیر می باشد: 1- تفاوت سفر با مسلط بودن به زبان انگلیسی با نبودنش از زمین تا آسمان است. وقتی داشتم می رفتم کانادا پرواز اولم با ایران ایر بود که الحمدلله 4 ساعت تاخیر داشت. وقتی وارد فرودگاه لندن شدم با شنیدن اولین پیام خش خش کنان انگلیسی نفسم بند امد. همش می ترسیدم جا بمونم. خودم رو کشتم تا به گیت مورد نظر رسیدم و طرف هم نامردی نکرد و صندلی وسط در ردیف وسط رو بهم داد.اما این بار راحت چانه می زدم با آدم ها ارتباط برقرار می کردم و اعتماد به نفس داشتم. نتیجه سفری شد که با وجود اینکه 14 ساعت پرواز و 6 ساعت نشستن در دبی رو داشت بسیار لذت بخش شد. 2- تهران داغ است و روزه دار کّش، با این حال من راضی ام حداقل رطوبت آنتاریو را ندارد. امسال تا دلتان بخواهد آدم های روزه خوار دیده ام. از راننده تاکسی هایی که بطری آبشان کنار دستشان است بگیر تا آشنایانی که قبلا همیشه در صف مقدم ماه رمضان بودند. 3- تقریبا یادم رفته بود که خریدن مانتو در تهران چه مصیبتی است. آی که این جمله ی " آقا این سایز بزرگتر نداره؟" چه درد و خستگی ای در خودش نهفته دارد. به هرحال اینجانب توانستم به صورت اتفاقی مانتو بسیار زیبایی در بازار تهران به مبلغ 7500 تومان پیدا کنم 4- وقتی آدم یه مدت از محیط زندگی اش دور می شود و بعد وقتی برمی گردد و می بیند چهار تا دوست خوب و ارزشمند دارد که به یادش هم هستند دچار حس خیلی خوبی نسبت به خودش و دنیا می شود. یکی از بحث هایمان در کانادا این بود که وقتی بر میگردی می بینی از بازی دوستانت کنار کذاشته شده ای و این یکی از درد هایی است که باعث می شود دلت نخواد برگردی ایران. خدا را شکر که سر ما نیامد 5- دارم به این نتیجه می رسم که دندان پزشک ها و آرایش گر ها خیلی شبیه هم هستند. هر دو صنف سعی می کنند تو سر کار نفر قبلی بزنند. این تابستان گیر آقای دکتری افتاده ایم که هر روز دستی به سر و گوش دندان ما می کشد و یادآوری می کند که "اگر دندون هات رو ارتودنسی نکنی می میری" و بعد هم مارا می فرستد تا هفته ی دیگر بیاییم. 6- در دسته بندی معایب و مزایای زندگی در خارج کشور مهارت تحسین برانگیزی پیدا کرده ام که آن را مدیون همه ی آشنایانی هستم اولین کلامشان بعد از اینکه "ا تو که لاغر نشدی" (ظاهرا باید باربی می شده م) این سوال فلسفی است. 7- وقتی داشتم می اومدم جای کمی داشتم به خصوص با باری که عمه جان فرستاده بود تا به فامیل برسانم. تصور غریبی داشتم که همه چیز در تهران برای خرید با دلار ارزانتر است. آمدیم و رویایمان نقش بر آب شد. مثلا شکلات ها با قیمت تقریبا 4 برابر به فروش می رسند، باقیش بماند 8- یاد اون روز ها به خیر که روزنامه ها در دکه های روزنامه فروشی کیپ تا کیپ چیده می شدند. آدم دلش از دیدن این هفت هشت تا روزنامه مانده می گیره 9- هفته اولم کند بود و آرام می گذشت ولی بر پدر این هفته دوم لعنت که مثل برق می گذره. آقا ما دلمون میخواد به مفت خوری مزمن ادامه بدیم، امکانش هست؟ + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 1:26 توسط نیلی |
|