تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

روز ها مي گذرند با کندي و استرس... روز هاي تب آلود... آدم هاي نگران... دست ها و چشم هايي که در جستجوي خبرها در اينترنت و تلویزیون مي دود... و اميدي که در دل ها سوسو مي زند.
شايد اين بار برديم... شايد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 1:37 توسط نیلی |


خسته سرم رو تکیه داده بودم به شیشه و چشمم ناخودآگاه داشت ورودی ها رو ثبت می کرد. ته اتوبوس پر بود از بچه مدرسه ای های کانادایی که اتوبوس رو رو سرشون گذاشته بودند و کلی آدم خسته ی دیگه. همون موقع سه تا خانم کانادایی وارد اتوبوس شدند و کنار من نشستند. تصویر نیم خ هر سه تاشون به نظرم بی اندازه شکوهمند می اومد. خانم میان سال کنار دستیم موهای نقره ای داشت با فرهای قشنگ، دماغ بسیار عالی و رفتار و لباس مناسب. دختر بغل دستیش باهوش و باشخصیت به نظر می اومد و لبخند بسیار قشنگی داشت. هر سه به نظر شاد، با شخصیت و مهربان می اومدند و بدون دغدغه.  پیش خودم گفتم تصویر زندگی کانادایی.

ایستگاه رو اشتباه پیاده شدم و مجبور شدم دوباره سوار شم. این دفعه روبروی سه زن نشستم. حالا تصویر تغییر کرده بود. زن مو نقره ای از روبروی بسیار متفاوت بود، موهایش معمولی به نظر می رسید، لبخند جلفی داشت و چین های گردنش مثل زن های کارمند بود، چین های بزرگ شکمش رو لباس بسیار معمولی ای می پوشوند. دختر بغل دستی خودخواه به نظر می اومد و حالت برداشتن ابروهاش عصبی و کمی خنگ نشانش می داد. زن اون طرفی هم بسیار معمولی بود. و هر سه حاضر نبودند به من اینترنشنال حتی یک نگاه بکنند

 

********************
ماده اورتوتروپ:ماده اي است که خواصش در جهات مختلف فرق مي کند

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 8:21 توسط نیلی |


به نظر من يکي از واجب ترين کارها در دنيا ياد گرفتن رقص است. شما اگه رقص بلد نباشيد حتما مهماني ها کوفتتان خواهد شد. نه خير به اين علت نيست که با نرقصيدن خوش نمي گذره. علت اين است که هم از جمع دور مي افتيد و هم اينکه دائم دستاني به سوي شما دراز است تا شما را به وسط گود بکشاند و اينکه همه مرتب اعلام مي کنند که چه حيف که به شما خوش نمي گذره.

به هرحال بنده رقصم خوب نيست. ولي از رقص هاي بپر بپر و مسخره بازي استفاده مي کنم و در مهماني ها با خودم و ديگران حال مي کنم.

امشب خانه يکي از دوستانم مهمان بودم و داشتم فيلم عروسي شان را مي ديدم عروس از آن دخترهاي شيطان و شلوغ است و حسابي در عروسي خودش رقصيده بود و الحق هم قشنگ مي رقصيد. يک لحظه فکر کردم عجب مصيبتي است عروس بودن. ديگر اين يه جا رو بايد درست رقصيد وگرنه فاميل طرفين بيهوش مي شوند. بماند که فيلمش هم مي ماند و بايد براي نوه و نبيره ي چندين نسل نمايشش بدهي.

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 8:38 توسط نیلی |


مي داني عدالت اين است که وقتي کسي را در دوره اي دوست داشتي بايد قبل از جدا شدن ازش بهت فرصتي بدهند تا از چشمت بيفتد. وگرنه خاطره اش، دلهره ات وقتي ته راهروي دانشکده مي ديديش، فشاري که به خودت مي آوردي جلوش رفتارت طبيعي باشه، ريختن دلت وقتي يک دفعه مي ديديش و بعد تک تک خوشحالي هاي کوچکي که همراهش داشته اي هر وقت که فرصت بکنند مي آيند و روي گردنت مي نشينند.*

5 سال از آن زمان گذشته، من ديگر حتي يک ذره دوستت ندارم ولي هنوز ديدن تصويرت من را دچار استرس مي کند. فکر مي کردم به همين جا تمام شود. هفته پيش در تورنتو وقتي وارد خانه عمه م شدم دوست پسر جديد دختر عمه م رو ديدم: عين سيبي که از وسط با تو نصف کرده باشند. تمام آن شب جلوي خودم رو گرفتم که حرفي نزنم که غير عادي باشه. آدم حالش از خودش بد مي شود. فکر کنم من پير هم که بشوم با ديدن آدمي شبيه تو از روي ويلچرم بيفتم

 

پ.ن:
اين اصلاح جديدي است که اوستاي محترممان با خنده به کار مي برد. امروز آمده در مورد نتايج تحقيقم مي گه next week I’ll be sitting on your neck! بايد تحقيق کنم ببينم معادل انگليسي " مگه خودت خواهر مادر نداري" چي ميشه

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 9:31 توسط نیلی |


از هرکس که مي پرسي مي گويد توصيه اش نمي کنم خيلي سخت است. رابطه از راه دور را مي گويم. ولي هيچ کس نمي گويد سختي اش دقيقا کجاست و نهايتش شما فکر مي کني که سختي اش دوري از معشوق است. اگر نظر من رو بخواهي سختي اش در بي معني شدن تدریجی کلمه هاست. اين است که به يکي بگويي دوستت دارم ولي دلت نلرزه. اينکه فکر کني نکنه اون هم همچين حسي داشته باشه. اينکه به خودت بگي ديگه اين کلمه رو نمي گم مگه اينه واقعا حسش کنم حتي اگه طرفم هزار بار هم بگويدش. يک وقتي شک مي کني نکنه به جاي اينکه اين يه فراز نشيب معمولي باشه شروع يک سراشيبي مطلق باشه. اينکه فکر کني نکنه خودت رو داري گول مي زني

اينکه صبح بعدش بلند شي و عکسش رو ببيني و حس کني دلت مي خواد اون عکس هميشه اونجا بمونه و خودش هميشه تو ذهنت. سختي رابطه از راه دور در عدم قطعيتي است که از نديدن چشم ها و لمس نکردن دست ها مي آيد. باور کن...

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 7:47 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
× کف بین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی



Design by : Night Skin