|
سايت scopus رو باز کنين و با affilation (آدرس نويسنده ي مقاله) زندان +کانادا، مقاله ها رو سرچ کنيد. به زودي با فرد جالبي آشنا مي شويد به نام والري فابريکنت (Valery Fabrikant) که 29 مقاله از زندان داده. فابريکنت در سال ۱۹۷۹ از روسيه به کانادا آمد و در دانشگاه کنکورديا به عنوان دانشیار مشغول به کار شد. او همواره به برخوردهاي تبعيض آميز و فشاري که روي افراد براي شريک کردن ديگران در مقاله هاشان بود اعتراض داشت. گفته مي شود که فابريکنت در سال 1992 پس از جلسه اي که در آن توسط 4 نفر از اساتيد مکانيک کنکورديا با ترفيعش (که بر اساس تعداد مقاله هاي زيادش لياقتش داشت) مخالفت شد، اتفاق خاصي را خلق کرد. او یک روز صبح به دفتر هريک از اين 4 استاد رفت و تک تک را با گلوله کشت. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 7:51 توسط نیلی |
بعضي وقتها از خودم تعجب مي کنم. حرص يه چيز رو ميزنم و ميزنم، انقدر که در همه ي وجناتم ظاهر مي شود که بله نيلي خانم عزمش را جزم کرده که مثلا فلان کار انجام بشود. مثلا وقتي عزم کرده بودم که خارج بيام انگار انرژي از سر و گوشم بيرون مي زد. عکس رزومه ام را يکي از همون روزها گرفته م. استادم يه بار مي گفت عکست رو که ديدم احساس کردم اين دختر از آن دانشجو هايي است که در هيچ شرايطي نااميد نمي شود ( که البته اشتباه مي کرد کافيه کُد من براي مدت طولاني کار نکنه تا من از کار بيفتم). خلاصه حرص يک چيز را مي زنم و مي زنم و کوه جلويم بيايد خودم رو بهش مي کوبم تا راهم رو پيدا کنم. بعد بعضي وقتها يه روز ميشه که هيچ اتفاقي نيفتاده و دنيا همان است ولي يک چيز کوچک در مسير مي بينم که باعث مي شود که يه پيس اتفاق بيفته... و ارزش آن چيز ناگهان برايم پوچ مي شود. و بعدش از سختي که براي آن چيز کشيده ام پشيمان نيستم و همين طور از پوچ شدن ناگهاني اش... مثل اينکه تو مسير کوه داري مي ري و آفتاب داره با شدت تمام مي تابه. بعد يه دفعه انگار صداها قطع مي شه. بعد آرامش و کرختي عجيبي مياد و چشم آدم حتي متوجه حرکت زنبورها هم ميشه... و بعد بر ميگردي به پشت سرت نگاه مي کني و خودت رو مي بيني که داري هن و هن کنان و با تمام قوا بالا مياي و به در و ديوار چنگ مي اندازي... آن وقت لبخندي مي زني و شانه هات رو بالا مي اندازي و رويت را برمي گرداني. همانجا مي نشيني روي تخته سنگ و مي گذاري آفتاب سرتا پايت را گرم کند پ.ن: بعدش آدم احساس می کنه انگار یه فضای آزاد و خالی تو ذهنش ایجاد شده. سبک بار و با گندمی گوشه ی دهنش، تو مسیر شادمانه سوت می زنه فضای خالی... خالی...خالی... بعد کم کم حس میکنی این فضای خالی دارد تو ذهنت لق می زند و کلافه می کند...خالی ...خالی... انقدر که دلت میخواد رو همه ی خالی های ذهنت بالا بیاری... باور کن اینجا دیگر نه آن تلاش مهم است و نه اون حس رهایی پوچ شدن. همه دردها از همان فضای خالی می آید... راستش را بخواهی به نظر من همه ی دردهای دنیا از این فضاهای خالی ذهن می آید... باید سریعا یک هدف تعیین شود... اینجاست که خطر رفتارهای دن کیشوت وار زیاد می شود. * این پست ربطی به احساس من از مهاجرتم نداره و من همچنان از این حرکتم راضی هستم + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 5:57 توسط نیلی |
من در سن دو سالگي سوار يک شتر شدم. هنوز هم همه ي جزئيات اين اتفاق مهم تاريخي يادمه و هنوز هم همه از اين يادآوري تعجب مي کنند. اين ها را گفتم که تاکيد کنم حافظه ي تصويري ام در حد عقابه. امروز داشتم وبلاگ یلدا رو مي خوندم که از تجربياتش از دوران جنگ نوشته بود و من هم داشتم زير لب به خودم می گفتم ما نسل سوخته ايم به خدا، روانمان به فنا رفت. بعد تلاش کردم بدبختي هاي خودم رو به ياد بيارم و عجيب بود: هيچي يادم نيومد. تنها تصاويري که از جنگ دارم يکي يک زيرزمين تاريکه که زير پله اش با مادرم و دوقلوها کز کرده بوديم و يکي دیگه سقف شيشه اي خونه ي مادربزرگم در کرمانشاهه که در اثر بمباران خونه ي بغلي ريخته بود پايين و مادربزرگم کنار اين تصوير ايستاده و داره براي مامانم ماجرا رو تعريف مي کنه. يک چيزه ديگه هم يادمه: مادرم که از پنجره پاسيو خم شده بود و با گريه به همسايه ي طبقه پايين مي گفت: خانم فلاني جنگ تموم شد... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 7:31 توسط نیلی |
اگه دلتان گرفته است از من بشنويد که بدترين کار ممکن نشستن در خانه و زل زدن به در و ديوار و نفرين زمانه است. ۳ روز بود که در خانه چپيده بودم و حرص کارهام رو مي زدم. دلم حسابي گرفته بود و براي اولين بار به طرز غمباري هوس خونه مون رو کرده بودم. و البته زمين و زمان هم در ناراحتي من مقصر بودند. امروز به زور خودم رو کندم رفتم جلسه ي جلسه ي راديو (من توي راديوي ايراني هاي شهر فعاليت مي کنم) و همون هواي سردي که به صورتم مي خورد و همون جلسه ي ۲ ساعته و البته کمي هر هر کرکر با نازنين- هم خونه ايم- حسابي حالم رو جا آورد. يه چيز مهم ديگه رو جا انداختم: غذا! غذاي حاضري و تکراري در طول يک هفته قاتل هرگونه حس خوشبختيه. اگه اتاقتون رو تميز کنيد هم حس بسيار بهتري نسبت به زندگي خواهيد داشت. همين! : نکنه منتظر بوديد بگم حموم هم برين؟ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 6:42 توسط نیلی |
به يکي، فرض کن مادرت، در وقت هاي مختلف روز زنگ مي زني و گوشي رو بر نميداره. کم کم شروع مي کني به فکر کردن به صحنه هايي مثل زمين خوردن رو پله ها، تصادف کردن، گاز گرفتگي يا خورده شدن توسط اژدها. و هي نگران و نگران تر مي شي. تا امروز اگه ازم مي پرسيدند مي گفتم خيلي از آدم ها خودشون رو لوس مي کنند. به جاي اين حرف ها فکر کن به جا موندن گوشي اش خانه ي يکي يا... ولي امروز به اين نتيجه رسيدم که نگراني يک مکانيزم دفاعي بدن هست براي گرفتن ضربه ي اتفاقات ناگوار. يعني آدم ها به صورت ناخودآگاه با نشخوار اين نگراني ها، ضربه ها رو براي خودشون باور پذير مي کنند. البته بخش کثيري هم سعي مي کنند سر دنيا رو گول بمالند. انگار اگر به اتفاقات شوم فکر کني احتمالشان کمتر مي شود + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 21:16 توسط نیلی |
يک وقتهايي بعضي از آدم ها کارهاي بدي مي کنند. آنقدر بد که نه خودشان مي توانند توجيه ش کنند و نه ديگران. ناگهان چيزهايي از پرده بيرون مي افتند که آدم از طرف متنفر مي شود. بعد مي روي وبلاگش را مي خواني و مي بيني نه تنها از کارش پشيمان نيست بلکه احساس مظلوم واقع شدن هم مي کند. و بعد کم کم قطعات پازل نصفه قبل را مي چيني و مي بيني که چه آدم حقير و ضعيفي بوده و آن آدم کم کم از ارتباطات حذف مي شود و تو هم مشکلي نداري انقدر که از زشتي کار طرف جا خورده اي. بعد يه روز مي شود که يه کتاب ناياب يادگاري رو باز مي کني و يادت مي افتد که اين همان آدمي بود که بين درياي پاهاي آدم هاي نامهربان يا بي حواس خم مي شد و به تو -که یک بچه نامرئی بودی- توجه و مهرباني مي کرد. و همان آدمي بود که تلاش کرد به تو ارگ زدن و موسيقي را ياد بدهد و همان آدمي بود که هر هفته قشنگ ترين کنسرت ها و اپراها را براي تو مي آورد تا گوش دهي. اين همان آدمي بود که تو رو به فيلم ديدن علاقه مند کرد و همان کسي بود که کتاب خوب خواندن و عشق به خواندن را به تو ياد داد. و اين همان آدم تنهايي بود که تو را نزديک ترين فرد به خودش معرفي مي کرد... و اين همان آدمي بود که حقير بود و ضعيف... زندگي در دنياي آدم هاي خاکستري سخت است به خصوص وقتي که تو کسي نباشي که بايد ببخشي + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 23:7 توسط نیلی |
راستش تصميم داشتم به دعوت یلدا در تقبيح کشتار غزه بنويسم ولي انگار يک چيزي مانعم مي شود. راستش مي خواهم بگويم اينکه ۳۳۰ نفر در يک شب در غزه مرده اند چيز غريبي نيست. عزيز من اين جنگ است. در جنگ انسانيت خيرات نمي کنند. جنگ آدم مي کشد، بچه مي کشد، پرستار و خبرنگار بدون مرز مي کشد، زمين را آلوده مي کند و نسل مي سوزاند. سال هاست حکومت ما دارد در فلسطين موش مي دواند. سال هاست داريم همه جوره از حماس حمايت مي کنيم. غذا، سوخت و بودجه مملکتمان را از دهن مردم گرسنه ي خودمان مي کنيم و خيرات مي کنيم. وقتي یکی از رهبرهای کاریزماتیکشان - عرفات رحمه الله عليه- تصميم به صلح مي گيرد ما تشخيص مي دهيم که خر و پير و خرفت است و صلاح ملت خودش را نمي فهمد. مردم لبنان مي روند راي به صلح مي دهند و ما همچنان کار خودمان را مي کنيم تا يه گروه که خط مشي اش دقيقا " کشتار" است و تطبيق با شرايط زمان به نفعش نيست به حياتش ادامه دهد. حالا که طرف وحشي ديگر حمله کرده و وحشيانه آدم کشته، داد و فريادمان به هوا مي رود که اي واي کشت. من و تو کشتيم دوست من، وقتي رفتار حکومتمان را تحمل کرديم: چطور رويمان مي شود؟ خوب اين از تکليف دست هاي خونيمان. حالا برويم سر بخش انسانيت. در همين ۲۰ و خورده اي سالی که من و تو زندگي کرديم نسلي از بچه هاي افغان در مملکتمان به فنا رفتند. بهشان اجازه نداديم بيشتر از دبستان بخوانند و تا مي توانستيم تحقيرشان کرديم. من هم مدرسه اي هاي باهوش افغاني داشتم که از مدرسه رفتن محروم شدند. اين نسل مي توانست به ما در ساختن مملکتمان کمک کند همانطور که در اروپا کرد ولي ما عمله ش کرديم. ما روحشان را سوزانديم اگر اسرائيل يک شبه ده ها بچه رو کشته. حتما باید خون بریزد تا جنایت رسمی شود؟ بسیار خوب حتما باید خون بریزد: چرا برای نسل کشی های آفریقا فغان نمی کنیم؟ نمي خواهم بگويم اسرائيل رفتارش موجه است. مي خواهم بگويم من و تو که در دنيا به عنوان تروريست محسوب مي شويم (و دقیقا هم به خاطر همین قضیه فلسطین و حماس) اعلام انزجارمان از اين واقعه آن هم به زبان فارسي خيلي تاثير ندارد. نهايت نهايتش مي شود يک تيتر روزنامه که " وبلاگ نويسان ايراني اعلام انزجار کردند". تاثير اين نوشته ها درون خود فارسي زبان هاست. در اين موقعيت من ترجيح مي دهم به رفتار بزدلانه ي خودمان اشاره کنم تا به شعار هميشگي "مرگ بر اسرائيل" * مطالب مرتبط: بعد از تحریر: + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 5:10 توسط نیلی |
امشب خونه ي يک خانواده ي ايراني دعوت بودم. پدر خانواده سابقا استاد فيزيک در دانشگاه صنعتي اصفهان بود و زن و شوهر هر دو فوق دکتراي فيزيک داشتند. اين خانواده اينقدر شاد و سرزنده بود که فضاي خونه رو کاملا گرم و زنده کرده بود. شام قرمه سبزي و ميرزا قاسمي بود. سر ميز شام ملاقه ي خورشت از دست يکي از بچه ها در رفت و خورد رو زمين و مقداري خورشت هم اطرافش پاشيد. مادر با آرامش و خوش اخلاقی گفت مهم نيست بلند نشو... يه قاشق ديگه اونور هست. انگار تنها مسئله اينجا نه کثيفي بلکه کمبود قاشقه. نه هجومي، نه اخمي و نه هيچي... شام رو خوردیم و بعد شام يه کهنه برداشت و خورشت ها رو تميز کرد. انقدر با اين رفتارش حال کردم که حد نداشت. + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 9:54 توسط نیلی |
من هيچ وقت مست نکرده بودم. نمي دونم چرا من رو نمي گيره حتي اگه خيلي مشروب قوي اي باشه. درواقع من اصلا مشروب خوار نیستم. امشب نيت کردم که ببينم مي تونم بلاخره اين طلسم رو بشکنم يا نه. قوي ترين رو انتخاب کردم و بلاخره آخرِ شب پنجمين شات اثر کرد. يعني باز هم مست نشده بودم ولي گرفته بودم. بعد کم کم از اون جمعيت که تو اون کلاب داشتند بالا و پايين مي پريدند کنار کشيدم و کيف و گل عمه م رو برداشتم و رفتم يه گوشه نشستم. و بعد چشمم افتاد به اون گل و بعد هي نگاش کردم و نگاش کردم که چقدر شبيه گلي بود که تو روز اول به من داده بودي... اصلا خودش بود... و بعد بغض همه ي روز اومد و جمع شد و جمع شد و بعد سرم رو بلند کردم ديدم بانسر کلاب که تمام شب داشت به من نگاه مي کرد وايستاده نزديک من و داره نگاهم ميکنه. بعد نگاه کردم به دور و برم و اينکه چقدر آدمي مثل من به محيطي مثل اون کلاب بي ربطه. بعد رفتم تو دستشويي و در رو بستم و زدم زير گريه... براي همه ي اون گل ها و لبخندها و مهرباني ها... صداي گريه م غريب بود... انگار من نبودم... اون صداي نازک که هق هق مي زد و جان مي کند که از تو سينه دربياد... و بعد اومدم و تو آينه نگاه کردم به اون دختر ساده ي رنگ پريده با چشم هاي درشت که دو دو مي زدند بين اون جمعيت زن هاي با لباس کوتاه و موهاي مواج... + نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 13:6 توسط نیلی
قرار بود عمه دوم من در اين کريسمس براي بار دوم ازدواج کنه. عروسي روز شنبه بود. امروز ما آماده بوديم که بريم مهموني که عروسي به هم خورد. نخير عروس فرار نکرده بود شوهر خواهر داماد مرد! عمه ديگه م از صبح داره نشانه هاي شومي رو که قبلا ديده بود که نشون مي داد آينده ي اين عروسي سياهه رو بررسي مي کنه. مثلا اينکه گوشه ي يکي از آويزهاي شمدون شکسته يا اينکه ديروز يه دفعه خيال کرده آيينه از دستش افتاده شکسته . و برام جالبه که واقعا به اين چيزها اعتقاد داره. البته حرفي زد قبولش دارم: اگه به اين چيزها اعتقاد داشته باشي اثر دارند. ولي خودمانيم اين شوهر خواهره عجب وقتي مرد: آدم بايد جوري بميره که تو زندگي اطرافيانش تاثير داشته باشه! من از قصه هاي فيلم ها فقط فرار عروس رو تو زندگي واقعي نديده م که کلکسيونمان تکميل شود. پ.ن: يکي از دوستام مي تونست پارسال دو هفته بره ايران که بهش خبر رسيد شوهر خاله ش در بستر مرگه. مي گفت ما هي لفتش داديم که تکليف مشخص شه که تو عزا نريم ايران. آخرش گفتن که حالش خوب شده. اين هم راه ميفته ميره ايران و تا ميرسه شوهر خاله هه مي ميره! مي گفت دو هفته ما دم مسجد وايستاديم و هي به زمين و زمان فحش داديم + نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 0:35 توسط نیلی |
بيست ساله شدن براي يک دختر ورود به دوره ي جديد از زندگيه. شروع بزرگ شدن و جدي گرفته شدن. آغاز جواني کردن و عاشق شدن و... ولي ورود به دوره جديدي هم هست که معمولا به آن اشاره نمي شود. دوره "موجود خطرناک شدن" براي ساير دوستان دختر. دوره اي که دختران ديگر دائم اسکنت مي کنند که داري با دوست پسر يا شوهرشان چطور صحبت مي کني . دوره ي نگاه هاي مظنون و اتهام هايي که راه دفاع ندارند. اگر شما پسر هستيد بايد بگويم که نمي توانيد رنجي که ديدن اين نگاه در چشمان دوستتان، در شما ايجاد مي کند را تصور کنيد. و بايد بگويم که اين نگاه "مظنون" در اينجا شدت بسيار بيشتري دارد. درواقع دخترها آنچنان به بازوي شوهر يا دوست خودشان مي چسبند که ادم از هرچه دختر هست حالش به هم مي خورد. بزرگترين اشتباه اين است که حال شوهر يکي رو بپرسيد طرف آنچنان لحن صدايش عوض مي شود که کاملا حساب کار دستتان مي آيد. از آن بدتر باجي است که دختران تنها با تحمل اين رفتار مي دهند تا در اين غربت تنها نمانند. خوشبختانه من کاملا از اين ارتباطات فاصله گرفته م، ولي ديدن اين رفتار حتي براي ديگران آدم را متاسف مي کند. مي دانيد زن هاي مطلقه، بيوه يا تنها زندگي سختري دارند. نه فقط به خاطر زندگيه بي عشق، بلکه به خاطر اينکه به تدريج از دايره ي دوستانشان حذف مي شوند. چون فاقد پاسباني به نام شوهر هستند که تضمين کند آنها "کم خطرند". + نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 6:34 توسط نیلی |
سال هاست از مردن فروغ فرخزاد گذشته و هيچ کس نمي داند بين فروغ و ابراهيم گلستان چه گذشته... در واقع همه مي دانند ولي اين ملت فضول جزئيات مي خواهد. اينکه دقيقا چند بار دست هم رو گرفته بوده اند و اينکه خانواده ي گلستان با اين قضيه چطور کنار امده اند. سال هاست که اين ملت به خاطرات گلستان چنگ مي زنه تا کنجکاویش رو راضی کنه. حتی سوالش رو رنگ روشن فکري مي زنه که اينها تاريخه و مهم، ولي همچنان دستش خاليه: نه از گلستان چيزي درمياد نه از خانواده ش. از اون جالب تر شخصيت گلستانه. صادقانه اعتراف مي کنم که چيزي از نوشته هاش نخونده م. ولي از حسابي که اين جماعت روشنفکر ازش مي برند حظ مي کنم. کاري ندارد همين الان يه سرچ بکنيد. ۴ دسته مطلب مربوط به گلستان پيدا مي کنيد. يه سري فضولي ها و مصاحبه ها راجع به فروغ که هيچي ازش درنمياد. يه سري مصاجبه با دوستان گلستان راجع به فروغ که آن ها هم طفره رفته اند. يه سري مطلب اندک راجع به سبک نوشته هاي خودش و يه سري مصاحبه که با بياني بسيارخشن و رک – و البته خود بزرگ بينانه- سر تا پاي آدم هاي معروفي که ما ميشناسيم رو به خاک و خون کشيده. که با توجه به جواب بسيار محتاطانه ي اين آدم ها معلوم مي شود که يه چيزي آن زير ميزها هست. البته سو تفاهم نشود من این رفتار رو تایید نمی کنم ولی ادمی که یه تنه به جنگ تاریخ و جامعه میره و حداقل در زمان حیاتش هر دو رو به احترام وادار می کنه باید آدم جالبی باشه. * اطلاعات بیشتر درباره ی ابراهیم گلستان: 1 و 2 + نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 1:8 توسط نیلی |
|