|
جديدا در وبلاگ يکي از دوستان خواندم که در باره مصائب خريدن هديه نوشته بود. راستش سه روزه اين مشکل رو دارم با گوشت و پوستم حس مي کنم. چون تولد عمه م هست و من رو به تولدش دعوت کرده و اين يعني قضيه، هديه لازم مي شود. يکي از مشکلات هديه خريدن وقتي شروع مي شود که طرفتان کتاب خوان نباشد يا هديه کتاب دوست نداشته باشد. اگه از اين خانم هاي تيشان فيشان هم باشه که فقط لوازم و عطریجات درجه ۱ استفاده کنه مشکل دوبل مي شه. اگه اهل فيلم باشه و همه فيلم ها رو هم ديده باشه ديگه بدتر. اگه سليقه ش رو هم ندونين که به خاک سياه نشسته ايد. اگه دانشجو باشيد و پولتان هم کم باشد که فقط مي توانم بگويم برايتان متاسفم اصلا به نظر من آدم ها (شامل دوستان- فاميل و کبوتران خوشبخت) بايد با هم توافق کنند که به هم کادو ندهند. اگه من طرفدار کمونيسم بودم اينطوري مي گفتمش که با اين کارتان داريد آب به آسياب سرمايه داري مي ريزيد. حالا که نيستم با منطق انسانيت برايتان توضيح مي دهم. فرض کنيد شما بخواهيد به همسرتان کادو بدهيد. چند تا کادو در سال لازم است؟ روز همسر (زن (دو تا:ايراني و جهاني) و مرد)، سالگرد ازدواج، تولد، ولنتاين، سال نو... حالا همه ي مصائب ذکر شده در پاراگراف اول رو به توان تعداد هدايا برسانيد. به پولي که در رقابت نمايش عشقتان و با نرخ افزايشي در هر سال بايد بپردازيد فکر کنيد. حالا نظرتان چيست؟ حالا که قضيه همسر رو که نزديک ترين فرد به آدم است بررسي کرديم فکر مي کنم تکليف بقيه آدم ها روشن باشد! * یک قاعده هم وجود دارد: چون در نهایت و بعد از این همه زحمت، معمولا آدم ها از هدیه شما خیلی هم خوششان نمی آید (چون سلیقه ها و تعریف ها با هم فرق دارد) و این را می گذارند به حساب اینکه شما به حد کافی بهشان اهمیت نداده اید که بفهمید چی دوست دارند، کم کم مجبور می شوید به سمت هدیه های گران حرکت کنید که اهمیت دادن خودتان را اثبات کنید. + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 19:50 توسط نیلی |
نصفه شب است و خانه کوچک ما در آرامش عجیبی به سر می برد. ظاهرا فقط من بیدارم و پریاوراتا –هم خانه ی هندیم- که صدای خنده ش حین صحبت با نامزد هندی اش به گوش می رسه. چقدر هم بد می خنده! مثل صدای کشیده شدن دو تا آهن بر روی هم. احتمالا به تمرین کم خندیدن بر می گرده. چون این تنها زمانی است که نشانه ای از خنده در این پسر دیده می شود. عموما خیلی آرام و نسبتا عبوسه. کوچه ی زیبای ما پر از برف و غرق در نور زرد چراغ هاست. بعضی وقتها فکر می کنم آدمی که اولین بار نور چراغ خیابان را زرد طراحی کرد آدم بسیار باهوشی بوده . این رنگ انگار یه جورایی فضا رو مخملی می کنه. *متاسفانه دوربینم فقط نوک دماغش رو روشن میکنه. در نتیجه عکس ها همچین آش دهن سوزی رو هم نشون نمی ده! + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 7:49 توسط نیلی |
روي بسته مجموعه ي نرم افزاري LORD (يک مجموعه مثل king که همه برنامه هاي مهم – قفل شکسته- را دارد) نوشته "هرگونه کپي برداري از اين مجموعه پيگرد قانوني دارد". ملت عجب رويي دارند. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 4:38 توسط نیلی |
لپتاپم از همون ماه اول شروع کرد به گربه رقصوني. يعني شروع کرد که وب سايت هايي که فايل مولتي مديا داشتن رو باز نکنه. و اين کار رو کاملا تدريجي و نامحسوس انجام داد. به تدريج وبلاگ هاي آهنگ دار، سايت هاي تلويزيوني، رادیوها، فيس بوک و حتي sciencedirect (سايت علمي براي مقاله) هم از امکانات من حذف شدند. از طرف ديگه اين لپ تاپ هاي جديد cd ندارند و همه اطلاعات سيستم عامل روي هارده و من يه کمي مي ترسم که فرمتش کنم و تو مملکت غريب رو دستم بمونه. انقدر هم هر روز باهاش کار دارم که وقت نشد بدمش تعمير. خلاصه تا اينکه سه روز پيش ديگه حتي از امکان کامنت گذاري هم محروممان کرد. يعني شماره پايين صفحه رو نشون نميداد! اگه شما هم اين مشکل رو دارين از کندن موهاي خودتان در مقابل لپتاپتان دست برداريد. راه حل پيش ماست: فاير فاکس! ديشب تو خواب بلاخره اين ايده به فکرم رسيد و نمي دونم چرا زودتر نرسيده بود. پی نوشت: دیشب با هم خونه ای ها رفتیم سینما تا اولین اکران فیلم جیمز باند رو ببینیم. سینماشون هم خیلی با سینما آزادی ما فرق نداره. و اینجا هم ملت با تمام قوا سر فیلم می خورن! + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 16:33 توسط نیلی |
من فکر مي کنم زن ها بسيار کمي در دنيا هستند که واقعا نميخواهند ازدواج کنند. در حقیقت وقتي يه دختر مي گه من نميخوام ازدواج کنم در واقع منظورش اين است که من ازدواج نمي کنم مگه اينکه آدم مناسبش را پيدا کنم. و آدم مناسب براي نسل من کسي است که بتوني به خانوادت معرفيش کني، فرهنگ خانوادگي مشابه داشته باشه، سطح تحصيلاتش مناسب باشه، سطح تفکرش در حدي باشه که بتوني دو کلام باهاش حرف بزني و مهمتر از همه اینکه بتوني دوستش داشته باشي. و گاهي وقتها شما هيچ آدم مناسبي در اطرافتان نداريد. يا هست ولي به شما محل سگ هم نمي ذاره و شما هم نمي تونين برين بهش بگين لطفا به من توجه کن. براي يه دختر گفتن اينکه "هيچ آدم مناسبي در اطراف من نيست" به پدر مادر خيلي سخته. چون عموما به اين معني برداشت مي شه که"من عرضه نداشتم يکي رو پيدا کنم". من فکر مي کنم دختري که فشارهاي خانواده و جامعه ش رو تحمل مي کنه و مي گه من اگه اين فرد مناسب رو پيدا نکنم مي تونم تنها زندگي کنم، آدم بسيار قوي، شجاع و شايسته ي تحسينيه. استاد من معتقده که دخترها نبايد خودخواه باشند و فقط به خودشون فکر کنند (در واقع دختر بدبختش رو اينقدر بيچاره کرده که دختره به بهانه درس رفته آمريکا). من با حرفش موافقم. آدم ها نبايد فقط به خودشون فکر کنند و پدر و مادر ها حق دارند نوه و خانواده بچه شون رو ببينند. ولي از طرف ديگه با فکر کردن دائم يا اعلام اينکه تو بايد عروسي کني فکر ميکنم فشاري رو اون دختر گذاشته مي شه که بي نهايت بي رحمانه س. اين فشار بي رحمانه تر هم مي شه. چون دخترها مجبور مي شن از خانواده شون فاصله بگيرن. و اين براي به خصوص دخترها که خيلي علاقه دارند نزديک خانواده باشن خيلي سخته. ميداني خوبي جامعه مدرن اينه که ابزار اينکه از بي رحمي مهربانانه ي اطرافيانت فرار کني رو در اختيارت مي ذاره. در عين حال تنهات مي کنه. * ممکنه کسی بگه یعنی دختر این استاد بعد از ۳۲ سال سن یه آدم مناسب ندیده؟ اتفاقا مسئله همینه. با افزایش سن، حدود زندگی شما مشخص میشه: سر کارتون و جاهایی که می رین. یعنی به خصوص اگه کسی باشین که زیاد اهل گردش و تفریح نباشین ، عملا بعد از مدتی دایره آدم هایی که باهاشون سر و کار دارین محدود و محدودتر میشه. *می دانم که اولین برداشتی که از این متن می شود تفاوت تفکر در نسل هاست. ولی به نظر من این موضوع به همین حا ختم نمی شود. شما(دختر یا پسر) که به دختر همسایه ات می گی "دختر ترشیده" هم زیاد با استاد من تفاوت نداری + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 17:14 توسط نیلی |
مي دانيد يکي از نشانه هاي تبعيض بين زن ها و مرد ها در دانشکده اي که از سال 1966 دانشجوي دختر گرفته چيست؟ اين که در هر طبقه سه تا دستشويي براي پسرها وجود داشته باشه که به ترتيب دقيقا نزديک آزمايشگاه ها، کلاس ها و کوفتگاه باشند. و فقط يه دستشويي براي دخترها وجود داشته باشه که آن هم آنقدر از آزمايشگاه ها دور باشه که براي رسيدن بهش مسافر محسوب شوي و نماز شکسته مشمولت شود + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 5:27 توسط نیلی |
اوباما انتخاب شده. من خوشحالم هرچند به قول هما به خاطر اينکه اميد اين همه آدم و اقليت ها به سمتش نشانه رفته دلم به حالش مي سوزد. امروز تو وبلاگ سورئاليست متن و صداي سخنراني مارتين لووتر کينگ رو ديدم: [...] من رويايي دارم که در آن روزي بر تپههاي گلگون جورجيا، فرزندگانِ بردگان پيشين، ميتوانند در کناربردهداران پيشين دور يک ميز که ميز برادري است بنشينند... [...] من رويايي دارم که در آن روزي چهار فرزند من، در کشوري خواهند زيست که در آن نه برمبناي رنگ پوستشان که براساس منش و شخصيت شان داوري خواهند شد. من امروز رويايي دارم.... [...] بگذار زنگ هاي آزادي به صدا در بيايند... کاری که آمريکا با مردم سياه خودش کرد يه جنايت تاريخيه. هرچند اکثر ملت هاي ديگه هم با اقليت هاي خودشون خيلي انساني رفتار نکرده اند. امروز وقتي داشتم به سخنراني کینگ گوش مي دادم، دلم داشت از عظمت اميدي که اين مرد و شنوندگانش به تغيير داشتند مي لرزيد + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 17:28 توسط نیلی |
گرفتن گواهينامه رانندگي در ايالت آنتاريو سه مرحله دارد. G1 که امتحان آيين نامه است. G2 که امتحان شهر و G امتحان بزرگراه است. کساني که در کشور ديگه سابقه رانندگي دارند مي توانند اين امتحان ها رو پشت سر هم بدن. من هفته ي پيش امتحان G1 رو داده ام و الان در حال آماده شدن براي امتحان G2 ام. این نکاتی است که فعلا در باب رانندگی در این کشور به چشم من آمده : 1- سرعت رانندگي در شهر ۵۰ است، فرق نمي کنه که شما در خيابان، بيابان، کوچه يا بيغوله باشين. در غير اين صورت رد خواهيد شد. حالا مهم نيست که مثلا طول کوچه ي مذکور ۴ وجب باشد و چاله هم داشته باشد. 2- در ايران و به خصوص تهران، ما دائم بايد مراقب فاصله چند متري جلوي خودمان باشيم که مبادا جنبنده اي جلوي ماشين بپره. اين جنبنده مي تونه بچه، مادر بچه، حيوان، موتور يا ماشين ديگه باشه. ايرادي که در حال حاضر به رانندگي من و بقیه دوستانم گرفته مي شود اينه که چرا اين قدر جلوت رو نگاه مي کني؟به دور دست ها نگاه کن... فکر کنم یه دلیل اینکه ایرانی هایی که از خارج بر می گردن از رانندگی تو تهران وحشت دارند همین عادت به نگاه کردن پروانه وار به دور دست باشه! 3- قبل هر تغيير لايني شما بايد نقاط کور چک کنيد و اين عمليات به اين صورت است که گردنتان را بايد مثل غاز به اطراف بچرخانيد. مثلا براي تغيير لاين به چپ، بايد گردن رو اونقدر به سمت چپ بچرخونيد که تا حدي پشت رو ببينيد. این کار باید در حین حرکت انجام شود. 4- فاصله توقف تا ماشين جلويي در پشت چراغ قرمز تا حدي است که لاستيک ماشين جلويي رو بيينيد. اين فاصله مثلا براي من که تا وقتي موهاي پشت گردن جلويي رو نمي ديدم کوتاه نمي اومدم رکوردي محسوب مي شود. کلا افراد در اين کشور خيلي سوسول مابانه رانندگي مي کنند. چند وقت پيش يکي از دوستام یک BMW رو ديده بود که در بزرگراه بين دو تا کاميون لايي مي کشيده. مي گفت تا ديدمش فهميدم اين دست فرمون يه ايرانيه! اندکي بعد صداي بلند ابي اين فرضيه را تاييد مي کند. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 19:29 توسط نیلی |
معلم ديني دبيرستانمان مي گفت: علت اينکه وقتي که از بعضي مهماني ها بر مي گردين خوشحال نيستين، اينه که روحتون منتظر شادي اي بوده که فکر مي کرده تو اين مهموني هست ولي بعد از مهماني به دستش نياورده. من اينجا با نتيجه اي که اين معلممان مي خواست بگيرد کاري ندارم ولي مي خواهم از استدلالش استفاده کنم. يکي از چيزهايي که هميشه شنيده ايم و حس کرده ایم اين است که جمعه شب ها دل آدم مي گيرد. يک عالمه هم حديث و روايت پشتش است. بعد مي آيي بلاد کفر و مي بيني که اي بابا اينجا جمعه شب ها داری از خوشی با دمت گردو می شکنی و يک شنبه شب دلت يه جوري مي شود. يه راه حل براي توجيه اين موضوع اين است که بيايي آن احاديث را با ماتريس چرخش - به اندازه اختلاف عرض جغرافيايي- انتقال دهي. توجيه دوم هم مي تواند اين باشد: ما تمام هفته دلمان را براي اين تعطيلي آخر هفته صابون مي زنيم (من که شخصا از اول هفته شروع مي کنم) و وقتي مي رسد کلي ذوق داريم ولي بعدش آن اتفاق شعف آور نمي افتد. خودمان هم نمي دانيم دقيقا اين اتفاق چيست ولي مي دانيم که اين تعطيلي معمولي و بي مزه مان آن چيزي نبوده که انتظار داشته ايم. در واقع "من " مان يه جورايي احساس گول ماليده شدگي مزمن مي کند. به علاوه می دانیم که فردا همان زندگی یکنواختمان منتظرمان است تا دوباره ازمان کولی بگیرد. خداییش مسلم بن عقیل هم بود دچار دل گرفتگی می شد + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 17:36 توسط نیلی |
مدت ها بود هر روز هواشناسی حرفش رو می زد. مدت ها بود که خودمان را به انواع شال گردن و کفش مجهز می کردیم... مدت ها بود که آسمان ابری بود و نمی آمد... بلاخره آمد! برف را می گویم... حتی کانادایی ها هم می گن که امسال زود تشریف فرما شده. ننه سرما رو با خودمون آورده یم + نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 3:32 توسط نیلی |
روي قسمت نعلي کنار راننده تو ميني بوس هاي رسالت – پونک نشسته بودم. دو تا پسر جوان نشسته بودند روي اولين صندلي. اولي که ظريف تر بود داشت با عشوه و ناز مي گفت: من هميشه دلم مي خواست دامن بپوشم. عاشق چين دارهاش بودم ... ماتيک قرمزه ي خواهرم رو بر مي داشتم و... پسر دوم دستش رو گذاشته بود پشت اولي و با محبت شديد و مصنوعي واري بهش نگاه مي کرد و لبخند مي زد. تمام آدم هايي که تو ميني بوس وايستاده بودند زل زده بودند بهشون و داشتند نگاهشون مي کردند. اين اولين برخورد نزديک من با هم.جنس.گرا ها بود. تا مدتي فکر مي کردم هم.جنس.گرا ها متفاوت نيستند. بيمار هم نيستند، فقط دارند به خاطر هيجان يا خودنمايي يا ناتواني به يه چيز غير عادي وانمود ميکنند. بعدها به اين نظر شک کردم . چون ما "تعريف رفتار طبيعي" رو از تاريخ ارث مي بريم. بعدها از اونجا که کم کم داشتم ياد مي گرفتم درمورد چيزي که نمي دونم کسي رو محکوم نکنم قضاوت راجع به اين موضوع رو حذف کردم. جديدا این وبلاگ رو ديده ام. آرامشي که تو وبلاگ و لينک هاش هست باعث شده راجع به اين موضوع بيشتر فکر کنم. جالب نيست آدم بدونه اين آدم ها چه فکري مي کنند؟ من حتي با ازدواج هم.جنس.گراها مخالف نيستم ولي با بزرگ کردن فرزند خونده توسط اونها مخالفم. چون بچه اي که توسط والدين هم.جنس.گرا بزرگ بشه با احتمال بيشتر از 90% هم.جنس.گرا مي شود. چون ما نحوه فکر کردن رو از والدينمون یاد می گیریم (مثلا بچه يک خانواده بي دين، بک گراند ذهني اش بي دين بودن است و برعکس). و اين يعني ما شانس يک زندگي نرمال رو از اون بچه گرفته ايم. آيا ما حق داريم براي آينده يه بچه تصميم بگيريم؟ آيا حق داريم دوتا آدم رو از داشتن بچه محروم کنيم؟ بحث زندگي اجتماعي و حقوق آدم ها بعضي وقتها خيلي پيچيده مي شود *بی ربط: آلبوم سکوت سرد کاوه یغمایی به یه بار گوش دادنش می ارزه + نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 2:49 توسط نیلی |
|