تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

این قصه بلاخره هپی اند شد و ما ویزامون رو گرفتیم. امروز بعدش فقط دلم میخواست یک کار تفریحی تکی بکنم و تنهایی رفتم سینما. نمی دونم چرا من هنوز انتظار دارم حامد بهداد توی یک فیلم خوب بازی بکنه

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 18:48 توسط نیلی |


مادر امید می خواست که لوسش کنند. مادر اميد ساخته شده بود براي اينکه لوسش کنند. مادر اميد با هوش بود. مادر اميد يک اشتباه کوچک کرد: با پدر اميد ازدواج کرد. مادر اميد را هيچ کس ديگر لوس نکرد

پدر اميد کله پربادي داشت. پدر اميد معلم بود. پدر اميد از کار اخراج شد. پدر اميد تصميم گرفت نويسنده شود. پدر اميد ديگر کار نکرد. مادر اميد زندگي را چرخاند.

پدر و مادر اميد اول دبيرستانش تصميم گرفتند از تهران بروند اطراف کرج زندگي کنند تا خانه داشته باشند. اميد به يک مدرسه خيلي خيلي ضعيف رفت. اميد باهوش بود. اميد رتبه اش ۸۰۰۰ شد. اميد رفت شهرستان تا در يک دانشگاه غير انتفاعي درس بخواند

اميد در جاه طلبي هايش دست و پا مي زد. اميد يک شرکت زد تا مستقل باشد آخر او "از کار کارمندي متنفر بود". اميد حوصله اتلاف وقت شرکت هاي بزرگ را نداشت. اميد مي ترسيد وارد شرکت هاي بزرگ شود چون مي ترسيد ادعاهايش ترک بخورد. شرکت اميد که درشرايط عادي هم لنگ مي زد وقتي احمدي نژاد آمد به تک چرخ افتاد. اميد ارشد IT خواند. اميد راه هاي ديگر را نمي بيند. فقط شرکتش... اميد دست پا مي زند تا از سايه پدرش فرار کند. اما اطرافيان و سايه ها عدم موفقيت اش را محاکمه مي کنند. اميد دارد له مي شود و چاق و نااميد...

اميد يادت مياد وقتي ۴ سالمون بود سر اون سبد خيار شرط بندي کرديم؟ و تو بردی و دل درد گرفتي؟ اميد برنده کسيه که به موقع از سر سبد بلند شه... به خاطر خدا اون شرکت رو ول کن...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 2:42 توسط نیلی |


مي داني آن چيزي که دور و برش سفيده چيه؟
يک مرد آفريقايي- آمريکايي که متهم به حمله به يک دختر سفيد بود. اين مرد توسط صدها سفيد پوست از زندان بيرون کشيده شد و بدون محاکمه در آتش سوزانده شد. البته قبلش بدنش را تکه تکه کرده بودند. واقعيت از اين هم وحشتناک تر است چون در واقع در فاصله ۱۸۸۲-۱۹۵۱، تقريبا ۴۷۲۰ مجازات بدون دادرسي انجام شده که در همه آنها سياهپوستان متهم به مقابله با سفيد پوستان بودند.

ولی به نظر من از همه اینها وحشتناک تر، لبخند آن چند نفر در گوشه سمت چپ تصوير است. که انگار فاتحانه يک شير رو شکار کرده اند. لبخندي که با پشتوانه ي يک هيولاي بي سر و دم مي آيد: نظر اکثريت مردم يک جامعه. و مفاهيمي که مزورانه به بازي گرفته شده اند: ناموس، غيرت، طبقه اجتماعي، اخلاق، امنیت اجتماعی و...

ما هر روز چند نفر رو آتش مي زنيم؟

 

* عکس و اطلاعات تاريخي از مجله شهروند امروز- شماره ۵۳- ۱۶ تير ۸۷ - صفحه ۳۶

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 23:15 توسط نیلی |


يکي از بامزگي هاي دنيا وقتي است آدم ها فلسفه ايجاد موضوعات مختلف رو فراموش مي کنن. مثلا همين روز مرد رو در نظر بگيريم.

اصولا توجه بيش از حد، گراميداشت، تشکر زياد و... به اين معني است که يک چيزي دارد مي لنگد. یعنی چیزی در جامعه نامطلوب است و ما می خواهیم توجه را به این موضوع جلب کنیم. در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل روز ۸ مارس رو به احترام اعتراضات زنان در قرن ۱۹براي ايجاد حقوق زنان کارگر و همینطور تلاش هاي بعدی زنان، روز زن نامید. اين يعني اي زناني که خيلي از حقوق رو نداشتين – و ندارين- ما داريم به ارزش شما احترام مي ذاريم.

بعدها روز مادر هم به اين روز چسبيد تا اعلام بشه اي مادر که همه عمرت براي ما بچه هات تعريف مي شه تو در زندگي ما فراموش نمي شي. (روز مادر از قديم تر هم وجود داشته ولي به نظر من فلسفه اش از همين احساس گناه و تملک مياد) البته فراموش نکنیم مثلا تو همین کشور ما خود کلمه زن هم در مقايسه با "مفهوم مقدس مادر" چيز خطرناکي بود.تو کشور ما اول فرح روز تولد مادرش رو به اسم روز زن/مادر ايراني قالب کرد. بعد از انقلاب هم با توجه به مذهبي بودن جامعه ايران روز تولد حضرت فاطمه روز زن شد.

حالا اين وسط "روز مرد" ببخشيد " روز پدر" ديگه چه صيغه ايه که دو سه ساله راه افتاده؟(دقيقش مي شود بعد از نامگذاري سال ۷۹ بنام حضرت علي بوسيله رهبر) از ديروز که مي بينم پسرهاي مجرد و مردهاي گنده دارن بهم روزشون رو تبريک مي گن نمي تونم جلوي خنده م رو بگيرم. بعضي وقتها با تفکر صريح بابام خيلي حال ميکنم: 2-3 سال پيش ازش پرسيدم بابا دلت ميخواد برات هديه روز پدر بگيرم؟ گفت من از چيزهاي من درآوردي خوشم نمياد.

 

** سوتفاهم نشود به نظر من اين روز زن هم الان بيشتر يه فانتزيه. همون روز تولد، سالگرد، ماهگرد و روزگرد ازدواج و دوستي بسه ديگه.
** به نظر من بحث "چپاندن روزي به اسم روز پدر" رو بايد کاملا مستقل از "چه اشکالي داره هر چيزي بهانه اي براي اعلام عشق ما به عزيزانمون باشه" در نظر بگيريم. بحث من وجود مناسبت های بی هویته .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 22:46 توسط نیلی |


تو روبرویم ایستاده ای، نگاهت صورتم را می گردد ولی باور کن: دیگر لبخندی در کار نیست...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 22:27 توسط نیلی |


این خانه من در کاناداس:

اصلاح می کنم یک اتاق از سه اتاق این خانه متعلق به من است.

عمه م همین دیروز این خانه را برای اجاره کرده. تازه به سلیقه خودش مبله هم کردتش. من این عمه م رو از یک ماهگی تا به حال ندیده م و یک عکس هم با سرهمی صورتی از این دیدار دارم. حتی نمی دونم راجع به چی باید باهاش حرف بزنم به خصوص که عمه من در جوانی اش دقیقا یک "دختر قرتی " بوده و به نظر هم نمیاد تغییرات خیلی زیادی تو این مدت براش اتفاق افتاده باشه. یکی نیست بگه خوبه همین هفته پیش بود که عربده می زدی خاک بر سر الاغت بکنن! آخه از کجا میدونی ویزا میگیری؟

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 21:44 توسط نیلی |


سال هاست که شنيده ايم: رضا خان راه آهن رو وارد ايران کرد. من در طول تحصيل در دانشکده راه آهن هم چيزي غير اين نشنيده بودم. کاري به خوبي ها و بدي هاي رضاخان ندارم. امروز تصميم دارم ظلم تکنولوژيکي ای که بر خاندان قاجاريه رفته را بر ملا سازم:

مسافرتهای ناصرالدین شاه به اروپا فکر احداث خط آهن را در ایران به وجود آورد. شاه ایران در لندن در این مورد مذاکره کرد و امتیازاتی هم به اتباع انگلستان داد. بعد او به یک مهندس فرانسوی به نام بواتال Boitale و بعضی از بازرگانهای ایرانی مانند حاجی محمد حسن خان امین الضرب و مؤسسات خارجی مثل بانک استقراضی روس در ایران برای احداث خط آهن امتیازاتی اعطا کرد. پس از لغو امتیاز بارون رویتر و شدت یافتن رقابت سیاسی روس و انگلیس در ایران هر گونه اقدامی برای کشیدن راه آهن در ایران غیر ممکن شد. به طور کلی خطوط زیر در دوره قاجاریه احداث شدند:


• خط مهم جلفا-تبریز توسط دولت روس. این خط در سال ۱۳۳۴ تحویل ایران شد
• 1298:خط ميرجاوه -زاهدان توسط دولت انگلیس. اين راه آهن ادامه راه آهن هندوستان بوده و در سال ۱۳۳۷ تحويل دولت ايران ميشه.
• 1298: مسیرهای بوشهر-برازجان، مسجد سليمان-در خزينه، مسجد سليمان –چشمه علي و راه آهن جزيره آبادان به طول ۱۰۴ کيلومتر

کلا تا سال ۱۳۰۰ ، ۷۲۰ کيلومتر راه آهن در نقاط مختلف ايران ايجاد شده بود
با توجه به اينکه کودتاي رضا خان در سه اسفند ۱۲۹۹بوده، به خوبي اشتباهي که سال هاست در اذهان مردم جا افتاده آشکار مي شه. مي شه گفت راه آهن در دوره رضا خان همه گيرتر شد. اون هم به علت احداث خط شمال –جنوب بود که عملا براي مقاصد نظامي ازش استفاده مي شد. به هرحال شرمنده رضا جان...

* منبع اطلاعات:اطلس حمل و نقل ریلی-جلد پنجم- اطلاعات جامع بخش مسافری- شرکت قطارهای مسافری رجا

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 20:26 توسط نیلی |


سر حافظ سوار تاکسي شدم. راننده پيرمرد سرحالي بود با ريش هاي بلند سفيد. تو ترافيک گير کرده بوديم. راننده با اشاره به BMW قديمي اي که جلومون بود گفت: خانم اين ماشين رو مي بينين؟عمريه. ما يه دونه از اينا داشتيم. تا وقتي که چند سال پيش که پسرم زد له و لوردش کرد آخ نگفته بود. ولي امان از پرايد... پسرم يک تصادف کوچولو باهاش کرد نصف ماشين رفت... لعنتي 4 تا ماشين تا حالا داغون کرده گفتم مگه پسرتون چند سالشه؟ گفت 29، هي هم ميگه ميخوام مستقل بشم. مستقل چي بشي با مفت خوري... مردک لندهور تازگي ها زده به سرش... يه شير رو برداشته آورده تو خونه.

فکر کردم داره حرف الکي مي زنه، محلش ندادم. گفت به خدا راست ميگم اينم عکسش. گشت از تو ورق هاي داشبرد يک عکس رو بيرون کشيد. عکس پسري بود تو آشپزخونه با يک شير گردن کلفت کنارش... پيرمرده ادامه داد: بيچارمون کرده با اين شير... ديشب يه نعره زده تمام همسايه ها لخت و عور پريدن بيرون خونه... مي خوايم از اين به بعد هر مستاجري پولش رو نداد بفرستيم شيره رو سراغش. گفتم: پس بزارين مستقل شه وگرنه يه وقت ديدن شيره يه شب اومد خوردتون. حالا با شما خوبه این شيره؟ گفت آره طفلک خوشش مياد با ما بازي کنه. پريروز پسره ما رو با شيره برده پشت بوم و ميگه بابا باهاش بازي کن... همچين شيره با پنجول زده پشتم که نزديک بود پرت شم پايين. اينم جاي يک شيرين کاري ديگه شه: دستش رو نشون داد که چند تا خط موازي قرمز تيره روش بود. گفتم حالا شيره رو چند خريدين؟ گفت با مجوزهاش شد 25 ميليون* ، کلي هم الان مشتري داره ولي پسره نمي فروشه. بهش گفتم : شانس آوردین پسرتون فیل دوست نداره

*یک گاو خوب الان 5-6 ميليونه
*این لینک را ببینید

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 21:18 توسط نیلی |


هيچ کس نمي تواند به شما بگويد خارج رفتن برايتان خوب هست يا نه. مثل اثبات خدا مي ماند که نه ميشه با منطق ثابت يا ردش کرد، چون تا درصد زيادي شخصي است و به روحيات طرف بستگي دارد. به علاوه آدم معمولا ارزيابي درستي از وضعيت فعليش ندارد و جو اطراف هم اين ناآگاهي رو تشديد مي کنه و تازه پارامترهاي زندگي اون ور آب هم برامون کاملا روشن نيست.

براي بيشتر کساني که من مي شناسم انگيزه رفتن، از خالي شدن دور و بر شروع مي شود. يک روز نگاه مي کني و مي بيني يک عالمه از دوستان و فاميل رفته اند يا دارند مي روند. بعد اين فکر شروع مي شود که "نکنه من هم بايد بروم؟". همان موقع رئيس جهمورتان يک هاله دور سرش مي بيند. در همان لحظه در يک گوشه ديگر دنيا يک کشور شما رو تحريم مي کند و يکي ديگه تهديد. شما داريد اين خبرها رو تو روزنامه مي خونيد که يکي مي آيد بهتان مي گويد: اين کيه باهاته؟ روسريت رو بکش جلو... شما غري مي زنيد و حجابتان رو درست مي کنيد و مي رويد سوار يک ون مي شويد و ساعت ها تو ترافيک مي مانيد تا خونه برسيد. تو همون ترافيک دوستتان زنگ مي زند که خبر داري شرکت قراره تعديل نيرو کنه؟...  هفته بعد یک کارت تبریک از دوستتان دریافت می کنید که کنار یک دریاچه مواج عکس انداخته و نوشته که خوشبخت است و سه برابر شما درآمد دارد...

کم کم اين فکر در شما بوجود مياد که "من دارم اينجا هرز مي روم". مهم نيست که هرز می رويد يا نه... اين فکر شماست... و اينجا کار استارت مي خورد... نزديک رفتنتان که مي شود کم کم به فکر مي افتيد که اي داد بيداد چه چيزهاي خوبي اينجا داشتم که بايد ولش کنم. حتي ممکنه وقتي رفتيد هم به همين چيزها فکر کنيد و هي آه بکشيد...

به هرحال من با تصميم گيري عجولانه خيلي موافق نيستم ولي فکر مي کنم از امتحان چيزهاي جديد هم نبايد ترسيد. يک تجربه است ديگر... اگه موفق نبودي برميگردي... تازه آن وقت فرصت هاي بيشتري درهمين ايران برايت ايجاد مي شود. البته پذيرفتن "موفق نبودن" هم خودش کلي شجاعت مي خواهد. به نظر من وقتي يک کار جديد رو شروع ميکني بايد نگاهت رو از عقب برگردوني. نشخوار خاطرات گذشته شيرينه ولي مثل سنگي سنگين خوشبختيت رو به ته آب مي بره. نمي گويم هزينه ندارد ولي مگر ما روي خيلي چيزهاي ديگه يک عالم هزينه بي فايده نمي کنيم؟ دنيا پر از فرصته البته براي کسي که بتونه ببينتشون. يکي از اين فرصت ها تشخيص "بودن در راه اشتباه" و اصلاحشه.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 12:35 توسط نیلی |


به اين تصوير نگاه کنيد. اين يکي از نشانه هاي لطافت و زنانگي است. به کف نرمش دقت کنيد و به چرم مرغوبش که پارا اذيت نمي کند. قوس کناري اش را ببينيد که سينه پا را نمايان مي کند و منظره اي زيبا به پا مي بخشد...

هر دختري که با سبکباري تمام در مهماني، خيابان يا کوه از کفش پاشنه بلند استفاده مي کند در واقع دارد به صورت ناخودآگاه يک سري معادلات نيرويي پيچيده را حل مي کند. براي استفاده موفق از کفش پاشنه بلند، نيروي عمودي بدن بايد در "مرکز پاشنه پا" و منطبق بر "مرکز پاشنه کفش" وارد شود. براي اينکار دختر مه پيکر ما بايد سر و پشتش را صاف نگه دارد، شکم را تو دهد و باسن را جلوتر بياورد. اين عمیات بسته به ارتفاع و نوع پاشنه راحت يا سخت مي شود. مثلا در کفش هاي پاشنه ميله اي و دوکي سخت تر و در پاشنه پهن ها بسيار آسانترست.

در صورتي که اين نيرو با زاويه يا در نقطه اي غير از مرکز پاشنه کفش وارد شود، پا مرتب به جلو سر مي خورد و پنجه هاي پا به شدت درد مي گيرند. به علاوه کفش مرتب از پايتان در مي آيد. درست است که اين درآمدن کفش، سيندرلا را که در حين فرار لحظه اي از معادلات مذکور غفلت نمود عاقبت به خير کرد، ولي بايد قبول کنيم که تصوير دختري که مرتب قدش به علت در آمدن کفش بلند و کوتاه مي شود چيز جالبي نيست.

و اگر ديديد دختري دارد با اين کفش ها مثل لک لک راه مي رود، اطمينان داشته باشيد که در آن لحظه به دارد شدت به اين معادلات نيرويي فکر مي کند.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 1:43 توسط نیلی |


فکر کنم مردي که در محل کار، پشت ميز کناری من مي نشينه چهل و دو- سه سالي داشته باشه. این مرد صاحب يکي از معصومانه ترين قيافه ها و خنده هاييه که تا حالا ديده م. ۷ سال تو جبهه بوده و بعد از جنگ هم هر هفته براي پاکسازي مين ها ميره. اون هم مثل من ساعتيه و قراره شهريور از راه آهن بندازنش بيرون... صبر عجيبي هم داره: همکارها دستش ميندازن که تو تروريستي و حسابي هم سر به سرش مي ذارن، ولي هيچ وقت عصباني نمي شه.

روزي دو سه تا از خاطرات دوران جنگش نصيبمون ميشه. از ترس ها، فرار سربازها، خيانت ها برامون ميگه و از اينکه مجبور باشي رفيقت رو جايي ول کني که مطمئني اسير يا کشته ميشه. همه اينها رو با همون آرامشش ميگه: انگار داره ميگه خامه رو اينطوري ميخورن...

امروز داشت مي گفت: شايد سياستمدارها اشتباهات زيادي کرده باشن، ولي ما که لوله تانک تو دهنمون بود اين ۷ سال رو با دلمون مي جنگيديم. و من باور مي کنم که تنها دلش بوده که باعث مي شده با ۱۳نفر سه روز مقاومت کنن يا به خاطر دلشه که هر هفته به سراغ مين ها ميره و مي دونم جو جنگ چطور آدم رو با خودش مي بره. و مي ترسم براي همه آدم هايي که ممکنه به زودي و دوباره با قلبي در دست قرباني بشن. هيولاي جنگ دارد با آرامش باغچه دم غارش را آب مي دهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 18:32 توسط نیلی |


ديدن آدم هايي که خودشون رو از گوشه و کنار کشور به تهران رسوندن تا در کنسرت شجريان شرکت کنند چيز جالبيه. یا دیدن چمدون هايي که نشون مي دن صاحبشون تازه از راه رسيده و بعد از کنسرت هم ميخواد برگرده. از اون جالب تر اينه که بليطت براي بالکن باشه و بتوني دريايي از کله ها رو ببيني که هرکدوم با يک ريتم نوسان مي کنند. يا آدم هايي که غرق در فضاي هنري و با احساس خوش صدايي، تمام آنتراکت واسه خودشون آواز مي خونند.

من طرفدار پر و پاقرص موسيقي سنتي نيستم، ولي بسته به حالم بدم نمي آيد بهش گوش بدم. به هرحال لمس يک صداي کامل از نزديک – در هر سبکی – چيزي نيست که اين روزها زياد نصيب آدم شود. خدا به دوستان با معرفتي مثل سپيده جزاي خير دهاد.

در حاشيه:
** دختر شجريان –مژگان هم در اين اجرا حضور داشت. در پايان کنسرت اين خانم يک دسته گل را بين نوازندگان تقسيم کرد. وقتي باقي شاخ گل را به پدرش داد، شجريان او را بغل کرد و بوسيد. سالن رفت روي هوا...

** شايعاتي به گوش مي رسيد که دختر شجريان با پدرش دعوا کرده که چرا به من تک نوازي نميدي. پدر جان هم يک پست در شب آخر براي ايشان در نظر گرفته بود.

** بخش دوم برنامه –غير از مرغ سحر آخرش- که در دستگاه شور بود تا حدي باعث خستگي تماشاچيان شده بود.

** با توجه به تجربیات بنده در پی شرکت در سه کنسرت سنتی، اکثر مردم بیشتر با همان "مرغ سحر" خواننده (منظورم آهنگ مشهور و قدیمیه طرفه) حال می کنند تا خود کنسرت

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 19:10 توسط نیلی |


فرم آزمايش هاي پزشکي رو که دادن دستم مي خواستم از خوشحالي بپرم هوا...به همه دوستام sms زدم که کانادا ميبينمتون و اين حرف ها. رسيدم که خونه دوستم مونا زنگ زد. گفت پشت برگه تو ديدي؟ هيچ مدرکي براي تکميل مدارکت نخواستن؟ اونجا بود که ديدم نوشته سرکار خانم مدرک و ريز نمره هاي فوق ليسانستون رو هم موقع تحويل نتايج آزمايش ها تحويل بدين. و اينجا بود که من دو دستي بر سر مبارک خودم زدم. شايد نتوانيد مشکل را در نگاه اول ببينيد:

1- من بايد اثبات کنم که دانشجوي ارشدم وگرنه دروغگو محسوب مي شوم. من که ترم دومم مدرک فارغ التحصيلي ندارم.نمره هاي ترم اولم هم رد نشده. دانشگاه هم نامه اشتغال به تحصيل خطاب به سفارت نمي دهد.
2- به فرض هم که ما اثبات کرديم. حالا ممکن است  آدمي محسوب شوم که موقعيت خوبي که تو يک محيط آکادميک بهش دادن دارد ول مي کند. يعني آدم قابل اعتمادي نيست.

امروز نشستم يک نامه بلند بالا نوشتم و ميل زدم به سفارت. عصر جوابش اومد که خانم شما امسال درست تمام مي شود. محض محکم کاري رفتم کپي فرم هاي درخواست ويزام رو ببينم و ديدم بله گند اصلي اينجاس... بنده شروع فوقم رو به جاي 2007، 2006 نوشته ام. فردا بايد برم دانشگاه و التماس کنم ببينم نامه اي چيزي مي ده يا نه... من احمق اصلا نبايد از اولش تو فرم ويزا مي نوشتم دانشجوي ارشدم. همون طوري که براي درخواست پذيرش ننوشته بودم. اين اشتباه گند هم که يک پاپيون منور رويش زده. براي اينکه بابا مامان طفلکم رو نگران نکنم اصلا جلوشون از اين موضوع حرف نمي زنم. در نتيجه دارم در حال حاضر از نگراني خفه ميشم. اگه به خاطر اين اشتباه مسخره ريجکتم کنن هيچ وقت خودم رو نمي بخشم

پ.ن:
** به شدت ياد فيلم sweet home Alabama افتاده ام. قهرمان زن داستان به زور از شوهرش امضاي طلاق رو گرفته و ميخواد با يه نفر ديگه ازدواج کنه. سر صحنه عروسي وکيلش خودش رو سينه خيز به عروس مي رسونه که خانم شما نمي تونين ازدواج کنين چون هنوز متاهلين. عروس هم با حرص ميگه:مگه نديدي، شوهر قبليم فرم ها رو امضا کرده. وکيل جواب ميده: he signed, you didn’t

** اگه وقتی همه چیز خراب می شه می تونی از خودت بپرسی "آخه چرا این طوری شد؟" به نظر من آدم خوشبختی هستی. متنفرم از این که رد اشتباهاتم اینقدر در نتایج کارهام دیده می شه

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:41 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
× کف بین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی



Design by : Night Skin