|
يک اتاق مستطيلي است، شايد هم يک سالن بزرگ، شايد هم يک محوطه سرباز خيلي بزرگتر... من ايستاده ام، کناريم هم ايستاده، درواقع همه ايستاده اند. و همه مان داريم فرياد مي کشيم. تف دهان بغل دستي ام گاه و بي گاه روي دست من پاشيده مي شود. ما همگی در یک جناحیم ولی من با بغل دستي ام مخالفم، با بقيه کساني هم که صداشون رو مي شنوم مخالفم، ولي صدايم به جايي نمي رسه. مي دانم که پشت دروازه ها، دنيا و تاريخ منتظره تا نتيجه تصميم ما رو بدونه (حداقل من اينطوري فکر ميکنم) و تصميم هاي اين احمقها بعدها آبروي همه مان را خواهد برد. ناخن هايم در دستم فرو رفته و صدايم ديگر در نمي آيد. روي اولين سطحي که گيرم مي آيد مي نشينم. **** **** *** **** + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 16:29 توسط نیلی |
اين دنيا براي دروغگويان ساخته شده. قبول نداريد؟ الان ثابت مي کنم خوب مسير مشخصه. من فروردين دانشگاه اول رو قبول مي کنم. ارديبهشت (هنوز جواب اون دو تا نيومده) درخواست ويزا مي کنم. تير جواب اون دو تا نکبت مياد. شهريور ميرم کانادا. در اولين فرصت ترنسفر مي کنم. با این کار فرصت یک نفر دیگه رو هم می سوزونم. اون استاد هم از این به بعد به هیچ ایرانی دیگری بورس نخواهد داد. اين وسط شخصيت و شرافت من و برنامه ريزي اون استاد باشخصيت دانشگاه اول هم هيچ ارزشي نداره. به علاوه استاد پايان نامه خودم تو امير کبير – که فکر مي کنه ما قراره رو يه پروژه خدا کار کنيم- رو هم بايد بپيچونم. جالب تر اينه که به نظر ديگران همه اين کارها اجتناب ناپذير و طبيعيه. + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 12:57 توسط نیلی |
همه چی از خاله م شروع شد. معلم فیزیکی که حتی در ۵۴ سالگی هم از خطر کردن و شروع کارهای جدید لذت می بره. و اون بود که من و شوهر خاله م رو وبلاگ نویس کرد. و هنوز هم اصرار داره که من یک وبلاگ داشته باشم! و من یک روز ساختمش با احساس اینکه حتما خالی میمونه. چقدر فکر کردم که اسمش یه جورایی سرخپوستی باشه! اون روزها حال خوبی نداشتم. خونخوار شده بودم و دلم میخواست سر به تن هیچ کدوم از دوستام نباشه. و اینجا باغ مخفی من شد با دوستان جدید. دوستی هایی که با من و نرغال شروع شد. جودی آبوت تو کتاب بابالنگ دراز عاشق این بود که رب دشامبر قرمزش رو بپوشه ، ۵ تا نازبالش رو روهم بچینه، یه ظرف سیب سبز کنارش بگذاره ،در اتاق رو ببنده و روش بزنه "مزاحم نشوید" و تا صبح کتاب بخونه. اینجا هم یه جورایی برای من پر از عطر سیب سبزه + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 1:40 توسط نیلی |
گاهي وقت ها خود آدم مي داند يک آرزو به نتيجه نمي رسد. مي بيني که چطور آرزويت دارد از لاي انگشت هاي دستت در مي رود، ولي هي اصرار مي کني و اصرار مي کني که مال تو باشد. از آن بدتر اين است که مي داني قصه هاي واقعي قرار نيست Happy End باشد. اينجا ديگه پري مهربوني نيست، جادويي هم وجود ندارد. خدايت هم طبق معمول، احتمالا "انجام آن آرزو رو به صلاحت نمي بيند". پس به اينجا که مي رسي تقريبا کار آن آرزو تمام است. فقط جايش مي ماند که تا مدت ها بدجوري مي سوزد. اين روزها دو تا آرزو تو دستم دارم که هنوز گرمند ولي دارند جان مي دهند. کسي تنفس مصنوعي به آرزوها رو بلده؟ من آرزوهام رو دوست دارم. شايد بايد با يک گلوله خلاصشون کنم قبل از اينکه حين مرگ تدريجي شون ازشون متنفر بشم. + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 1:13 توسط نیلی |
اتاق پنجره بزرگي داشت ولي نيمه تاريک بود. از پنجره به بيرون نگاه کرد، يک خانه ۳ طبقه جلوي حياط کوچک پشتي ساخته شده بود. آن شب که از مسافرت برگشتند کورمال کورمال و خوابالو راه تختش رو پيدا کرد و تخت گرفت خوابيد. صبح که از خواب پاشد اول نفهمید کجاست. اتاق پر از نور بود... دويد دم پنجره ... خانه ی همسايه رو خراب کرده بودند تا برج بسازند + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 20:31 توسط نیلی |
شوهر خاله م پشت خط بود: نيلي جان من امشب خونه پري زنگنه دعوتم، دلت ميخواد با من بيايي؟ من دقيقا همون ساعت با دوستام قرار گذاشته بودم که يک خاکي به سر پروژه مان بريزيم. حالا علم بهتر است يا کنجکاوي؟ البته کنجکاوي خانه پري زنگنه پاسداران بود. باغی دلچسب و خانه اي بزرگ و هيجان انگيز. خودش 4 شانه و قدبلند بود، به قدري که فکر کردم اون صدا از کجاي اين آدم درمياد. حرکاتش روان بود و کاري مي کرد فراموش کني نابيناس. صورتش هنوز زيبا بود و جوان تر نشون ميداد. تو اين مدت کلي از خودش تعريف کرد. وهمين طور راجع به کتابش که راجع به نابينايان بود و چند بار تکرار کرد که شاهکار است. صراحت جالبي داشت که ازش خوشم اومد. البته فکر مي کنم همه افرادي که يک عمر توسط اطرافيانشون تحسين مي شن اين صراحت رو کسب مي کنند. ولی با وجود همه اينها دوست داشتني بود و ساده. تازگیها هر وقت که در يکي از اين محفل هاي شعر و ادب و هنر قرار مي گيرم بيشتر به اين فکر مي افتم که هنرمندان فانتزي هاي زندگي اند. مثل درخت کريسمس که زيباست و شادي ميده ولي هميشگي نيست. کلا من با سيستم بچه هاي مهندس و رياضي و فيزيک بيشتر حال مي کنم. صراحتشان، ارتباط هاي منطقي که بين چيزها برقرار مي کنند و اينکه بي حاشيه سر اصل مطلب مي روند. همينطور خشونت نامحسوسي که در آنها هست. در واقع فکر مي کنم اينها آدم هايي هستند که براي زندگي واقعي ساخته شده اند. پ.ن: آيا شما هم فکر مي کنيد اعتياد به وبلاگ نويسي اين است که هنوز از در خانه وارد نشده ايد وبلاگتان را چک کنيد؟ به نظر من وضعيت بدتر (اعتياد به LSD ) اين است که در هرجايي که هستيد فکر کنيد امشب اينو تو وبلاگم چطوري بنويسم. خدا مي دونه چقدر جلوي خودم رو گرفتم که يه عکس از اين خونهه نگيرم. خداييش خيلي زشته يکي رو يه جا دعوت کني، بعد ببيني دختره انگار که اومده موزه لوور، يواشکي داره يه گوشه عکس مي گيره + نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 22:6 توسط نیلی |
امروز با دنيا –دوستم- رفتيم نمايشگاه کتاب. نمي دونم سر بخش کتب خارجي چي اومده بود ولي من شخصا استطاعت خريد هيچ کدوم از کتاب هاي لازمم رو نداشتم. همشون بالاي ۶۰ تومن بودن. در نتيجه تصميم گرفتم کتاب هايي رو بخرم که برام خاطره انگيز بودن. اين کتاب هايي هست که بنده خريداري کردم: گروه الف و ب: سطح د و ه: به علاوه ی يک کتاب از ونه گات، مجموعه کتاب هاي مترو و يک کتاب آموزش برنامه نويسي با C. همانطوري که ملاحظه مي شود اکثر اين کتاب ها از غرفه کودکان (کانون پرورش فکری و...) خريداري شده است. درواقع اینجانب با دوستم وايستاده بوديم جلوي قفسه ها و به اندازه يک کودک نجيب واسه کتاب هاي دوران کودکي ذوق مي کرديم. پ.ن: + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 22:36 توسط نیلی |
توی نمایشگاه دوستم می گفت که تصمیم داره نقش بیشتری تو زندگی خواهر کوچکترش (اول راهنماییه) داشته باشه. مثلا این که یه سری کتاب های خوب رو بهش معرفی کنه یا تو برنامه ریزی کمکش کنه، ولی همیشه موفق نیست . مثلا یک کتاب خیلی خوب رو به خواهرش معرفی کرده بود. خواهره هم یه ذره خونده بود و خوشش نیومده بود و ولش کرده بود. گفته بود هیچی منو مجبور نمیکنه کتابی رو که نمیفهممش بخونم. راستش من از برخورد این بچه خیلی خوشم اومد. انگار به یه اعتماد به نفس رسیده که می تونه تشخیص بده چی خوبه و چی بد. مثل الان من، که میرم یه فیلم معروف رو می بینم و بعدش می تونم با اطمینان نظر بدم که این فیلم بد بوده. ما که بچه بودیم مثل آدم های مازوخیست، غد بودیم. حاضر نبودیم بگیم یه چیز رو نمی فهمیم. راستش من تازه چند ساله یاد گرفته م بدون خجالت بگم فلان چیز رو نمی فهمم، یا اینکه حوصله خوندن خیلی از کتاب های فلسفه رو ندارم. به نظر من رفتار بچه گی ما (منظورم از ما تعداد زیادی از بچه هاییه که می شناختم) یه جور رفتار احمقانه بود. یک سیستم ناخودآگاه سختی= خروجی. کی میگه نسل جوان داره به سمت انحطاط میره؟ من فکر میکنم نسل من از نسل پدرم عاقلتره و نسل بعد از من. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 22:3 توسط نیلی |
آدم موجود جالبيه ، خيلي پيچيده در عين حال ساده. قرن هاست در مورد خيانت ها و بدذاتي هاي آدم ها مي شنويم و آدم ها رو به خوب و بد تقسيم مي کنيم. در حالیکه به نظر من انگيزه آدم ها از کارهاشون، کاملا در رفتارشون مشخصه. فقط مسئله اينجاس که ما نمي خواهيم آنها رو ببينيم. مثل اينکه يک آمريکائي به شما بگويد :son of a bitch و شما بگوييد: ها... منم ساحل (beach) رو خیلی دوست دارم. بلاخره کار به جايي مي رسه که طرف يک فحش بين المللي به شما مي دهد که به هيچ ساحل و گل و بته اي نمي توانيد مربوطش کنيد. بعد هم يکي در گوشتان مي زند. آن وقت است که تک تک کلمه های قبلی برايمان دقيقا معني مي شود و احساس حماقت مي کنيم. مسلما ما که نمي توانيم با اين احساس حماقت زندگي کنيم. در نتيجه يک "انسان پست فطرت" بايد اينجا تعريف شود تا ما بتوانيم نفس بکشيم. بعضي وقت ها فکر مي کنم بدتر از اين که خودمان را در برابر ديگران به خريت بزنيم، اين است که انگيزه هاي خودمان را براي خودمان غلط تفسير کنيم. اين جاس که ديگه پيدا کردن آن "انسان پست فطرت" به یک معضل تبديل ميشه. + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 22:18 توسط نیلی |
روز اول کلاس زبان، معلم از ما پرسيد که براي چي اومديم کلاس. بهانه ها معمولي بود: دوست داشتن زبان، شرايط کاري، ادامه تحصيل در خارج و... دختري که بين ما درب و داغون هايي که خودمون رو سينه خيز از کار و دانشگاه به کلاس رسونده بوديم، مثل يک تکه شيشه رنگي زيبا مي درخشيد گفت: من و شوهرم هرچند ماه يک بار سفر خارج مي ريم و من براي ارتباطاتم به زبان احتياج دارم. چند جلسه بعد بحث رانندگي شد. همين دختر گفت که وقتي تو ماشين ميشينه (مسافر يا راننده) نمي تونه با کسي حرف بزنه. معلم بهش گفت پس وقتي با اتوبوس مسافرت مي کني تو راه چي کار مي کني؟ دختر به سادگي گفت: من تا حالا با اتوبوس مسافرت نکرده م. صداهاي حاکي ناباوري از گوشه کنار کلاس بلند شد. معلمه اومد قضيه رو جمع کنه: خوب وقتي با شوهرت با ماشين ميرين مسافرت طولاني مثل مشهد يا شيراز چي کار مي کني. دختر جواب داد: ما اين طور مسافرت ها رو با ماشين نميريم. يک لحظه قيافه ها -از معلم تا شاگردها- مثل کفگير خورده ها شده بود. + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 13:26 توسط نیلی |
دفعه اول که رفتم کافه نادري تو ذوقم خورد. آدم منتظره تو همچين جاهايي چيزهاي جالب تري ببينه. ولي همه چيز خيلي معمولي بود. و گارسون هاش بي ادب بودند. از اون بدتر آدم هايي بود که احتمالا يه زماني مثل من اومدن بودن اونجا دنبال چيزهاي خاص و چون چيزي پيدا نکرده بودن تصميم گرفته بودن خودشون ايجادش کنن. مثلا ميز بغلي ما تصميم گرفتن با هم بحث روشنفکري داشته باشن... چيزهاي دزدي يا ارثي هيچ وقت کاملا با آدم ارتباط برقرار نمي کنن. نوستالوژي دزدي هم همين طوره. کافه نادري براي کساني کافه نادريه که نوستالوژي جوونيشون رو اونجا ساختن. شايد قضيه فعاليتهاي دانشجويي همين باشه. نوستالوژي دانشجويان فعال و موثر که از نسل قبل به ما رسيد ولي هيچ وقت مال ما نشد. + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 14:36 توسط نیلی |
گروه جدید کارم رو خیلی دوست دارم. رئیسش دوستمه ولی اگه دوستم هم نبود فرقی نمی کرد چون آدم اذیت کنی نیست. همکارام آدم های مذهبی ولی خیلی شوخی هستن. به شدت هم خانواده دوستند روزی 2-3 بار به بچه هاشون زنگ می زنن و همگی هم نظرات بچه پروری و خانه داری دارن. حالا که حراست برام بیشتر از گربه محله مون اهمیت نداره (چون یا ما میریم یا شرکت ما رو میندازه بیرون) با خیال موهام رو بیرون می ذارم و هرجور دلم خواست می رم شرکت. دیروز متوجه شدم چقدر از زندگیم راضی م ، چقدر کارم رو دوست دارم و چقدر احساسم نسبت به خودم خوبه. با اینکه هر روز تا ۶ عصر یا دانشگاهم یا شرکت و بعد از اون هم تا ۹ کلاس دارم و با اینکه تمام وقت اداری دارم کار می کنم. ** این قضیه حجاب خیلی جالب شده. وقتی میگم موهام بیرونه یعنی به اندازه دو بند انگشت. بعضی از افراد شرکت جوری با تاسف نگام می کنن انگار بیکینی پوشیده م! دیروز خانمی که مسئول امور اداریه جوری با تاسف نگام می کرد که خنده م گرفت. بعد هم جوری جواب لبخندم رو داد انگار داره به یه سرطانی رو به مرگ لبخند می زنه. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 13:27 توسط نیلی |
|