تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

دوستانی دارم که فکر می کنند هرگز نباید به طرفشان بگویند که دوستش دارند. دوستانی هم دارم که دائم دارند به دوستشان باج می دهند. راستش من فکر می کنم مهم نیست که چند بار به یکی گفته ای دوستش داری. و حتی اشکال نداره که آن آدم کنار تو احساس خوشبختی خیلی زیاد بکنه.  فقط مهم اینه که حس کنه تو هر روز که بخواهی می تونی تصمیم بگیری که کنارش نباشی.

وودی آلن جمله جالبی تو یکی از فیلم هاش داره : "من دلم نمی خواد عضو کلوپی باشم که می خواهد من عضوش باشم". آدمه دیگه... باید همیشه احساس بدبختی مزمن بکنه!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 2:11 توسط نیلی |


امروز رفتم سفارت تا يه سري از فرم ها رو بگيرم. ملت از ساعت ۵ صبح آمده بودند و شماره من که ساعت ۹ خوش خوشان تشريفم رو برده بودم ۲۲۲ بود. صف طويلي بود و مردم خسته به در و ديوار و جدول ها چسبيده بودند. مهم نبود که سوال داري يا فرم مي خواهي يا اينکه مي خواهي مدارک تحويل بدي همه بايد در همين صف مي ايستادند. مردي که معلوم نبود دقيقا چي کاره س و داشت نوبت مي داد هر چند وقت يه بار در باجه رو مي بست و مي گفت درست تو صف وايستين، تا وقتي که مرتب واينستين در باجه رو باز نمي کنم. زني گفت شما بايد دوتا مسئول مي ذاشتين يا حداقل صف ها رو از هم جدا مي کردين. مرد کناريش با پوزخند گفت خانم اون مال وقتيه که اينها به ما اهميت بدن.

تو اين هير و وير من داشتم به کارمند سفارت نگاه مي کردم که دم در ايستاده بود و قيافه اش شبيه يکي از دوستام بود. صورت مرد به طرز عجيبي غمگين بود. منم طبق عادت داشتم براي قيافه اش داستان مي بافتم. که آره اين مرد از ديدن اينکه هر روز هم وطنانش اينقدر اينجا تحقير مي شن غمگينه و از اين حرف ها. بعد پيش خودم نتيجه گرفتم بدترين شغل کارمند سفارت بودنه. در همين وقت قيافه آروم مرد تغيير کرد و سر زني که داشت ازش سوال مي پرسيد با لحن بدي داد زد: خانم گفتم از من سوال نکن، بفرماييد ته صف. يه لحظه مثل اين بود که بفهمي شاهزاده قصه سيندرلا کچل از آب درومده. فکر مي کنم خيلي سرزنش آميز نگاش کردم چون برگشت رو به من به آرومي گفت: چقدر بگم از من نپرسيد، پس باجه براي چيه. وقتي رسيديم دم باجه، پسر پشت سريم به مرد گفت خسته نباشيد. يه لبخند خيلي مهربون قيافه ش رو روشن کرد.

*ما که تو باغ نبوديم ولي امروز کشف کرديم که يکي از روش هاي همسريابي سوالات ويزايي از فرد مطلوب دم در سفارت هست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 1:1 توسط نیلی |


شركت دولتي ما دو دسته كارمند ساعتي داره. پيمانكار و شركتي. اين شركت سال پيش تصميم گرفت نيروهاش رو زياد كنه و كلي نيرو گرفت. با تغيير مديريت (كه به يك رسم سالانه تبديل شده) سياست امسالش اينه كه كارمنداش رو به يك دهم برسونه و اين كار رو از ساعتي هاي پيمانكارش شروع كرده. كارمند روبروي من كه مرد سن و سال دار و بسيار مرتبيه روز اول سال خوشحال و خندون اومد سر كار و بهش گفتن كه شما اخراج هستين به دليل سياست تعديل نيروي شركت. شونه هاش جوري شكست كه بقيه مون فقط سرمون رو انداختيم پايين. اول فكر كردم مديريت اين شركت چقدر بي شعوره حتي نكرده از چند ماه قبل به كارمندش خبر بده. بعد فكر كردم بي شعوري اصلي اينجاس كه سياست يه شركت سال به سال اينقدر تغيير كنه. به هرحال امروز نيروهاي اخراجي با مهلت ۶ ماهه برگشتن سركار.

نيروهاي ساعتي شركتي (نژاد بنده) هم وضعشون بهتر نيست. بوش مياد كه قراره ۷۰ درصدشون تعديل شن. هم نژادهاي من الان به شدت عصبين. و من يه لبخند تا بنا گوش تو جيبم دارم. مثل كسي كه سرنوشت يه جورايي هم دستشه و داره بهش دوستانه چشمك مي زنه. دوستام فكر مي كنن خونسردي من به خاطر اينه كه تازه جا به جا شدم و امكان اخراجم كمه. و من دارم فكر مي كنم چه جمله درستيه اين جمله كه "هيچ وقت همه تخم مرغ هات رو تو يه سبد نزار" به خصوص تو مملكتي كه ممكنه فردا تخم مرغي نداشته باشي.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 13:38 توسط نیلی |


اولين دفترچه هاي خاطرات من به دوران راهنمايي بر مي گردد و در همان دوران هم به خاک سپرده مي شود. دوره اي که فعاليت هاي اجتماعي مستقل از خانواده من کم کم داشت شروع مي شد. من عضو يک گروه بزرگ نقد فيلم شده بودم که هر جمعه مي نشستيم و روي يک فيلم بحث مي کرديم و کنار اون براي روزنامه آفتابگردان هم چيز مي نوشتم. از اونجا که اين چيزها براي من جديد بودند مسلما صفحات زيادي از دفترچه خاطرات من را به خودشان اختصاص مي دادند. تا اینکه يک روز متوجه شدم تصوير من در اين دفترچه واقعي نيست. من آدم فعالي بودم و سرم حسابي براي بحث کردن درد مي کرد. ولي مطمئنا آدم شوخ طبع يا مرکز گروهي نبودم. چيز دروغي نوشته نشده بود ولي روزمرگي ها به گونه اي تعريف شده بود که من به آدم "بيش از حد جالبي" تبديل شده بودم. اين کشف همزمان شد با لو رفتن "خوانده شدن دفترچه من" توسط بابام و ترتيب دفترچه هاي خاطرات من را براي هميشه داد.

بايد اعتراف کنم که صادقانه ترين نوشته هاي همه ي عمرم رو در اين ۶ ماه نوشته ام. مطالب کوتاه و تکه تکه، تو هر جايي که گيرم اومده. بالاي سربرگ جزوه ها، سر کار زير آفتاب ميان روزي، توي برگه هاي چرک نويس و... همه اين تکه تکه ها رو توي يک سررسيد قديمي کنار هم حبس کرده م. با اين حال ديروز احساس کردم حتي اين نوشته ها هم براي اين نوشته شده اند که بعدا توسط يکي خوانده شوند.

مي خواهم از اين خصوصي ترين ها نتيجه عمومي تري بگيرم. اينکه همه ما در ناخودآگاهمان داريم براي يک تماشاگر نامرئي بازي مي کنيم. "نفس زنده ی دنيا" که موفقيت را تعريف مي کند و دست هاي نامرئي که دارند براي ما کف مي زنند. به همين دليل جمله "من دارم براي خودم مي نويسم" معني اش را از دست مي دهد. و بیشتر از اون غلظت جمله "ديگران براي من اهميتي ندارند". شايد تعريف ديگران دارد ما را به بيراهه مي برد. در تمام عمر ما، دیگران خودش را دارد درون ذهن ما حک می کند. ديگران خود ماييم.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 17:59 توسط نیلی |


مادر: نيلي جان تو واسه دانشگاه شهر تورنتو درخواست داده اي؟
من: نه مامان
مادر تقریبا با عصبانيت: به.. باز تو پايتخت رو ول کردي رفتي واسه شهرستان درخواست دادي؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 17:42 توسط نیلی |


بابام امروز از من سوال کرد: نيلي خانم براي من جالبه که تو چطور با ۲ تا آدم مذهبي بلند شدي رفتي مشهد؟

به نظر من اين سوال به نقش متفاوت ايدئولوژي در زندگي ما دو نفر بر مي گردد.
سایه ایدئولوژی از زندگی پدر من حذف شدنی نیست. نسل پدر من - چه مذهبي، چه غير مذهبي- در سال هاي جواني با ايدئولوژي هايش زندگي کرده و حتي حاضر بوده براي آن بميرد. در حالي که براي من مردن براي عقيده اي که ممکن است چند سال ديگه روش تجديد نظر کنم بي معني است. براي نسل من – هرچند ممکن است هنوز از بيان آن خجالت بکشد-  هيچ چيز برتر از "جان شيرين" قرار ندارد.

از طرف ديگه از اونجا که ايدئولوژي براي نسل پدر من اصل مهم زندگي بوده، بنابراين دنيا به دو دسته تقسيم مي شده: "ما" و "آنهايي که نمي فهمند و بايد هدايت شوند". اما براي من اکثر ايدئولوژي ها خيلي تفاوتي با هم ندارند. پشت همه آنها يک واقعيت ساده خوابيده: انساني که به دنبال آرامش مي گردد. و تا زماني که اين انسان مزاحم آرامش من نشود مي تواند راه خودش رو داشته باشد. از نظر اکثریت نسل من، دنيا براي اصلاح نيازي ندارد که "من"  قيچي سلماني را دستم بگيرم. آدم هاي موبلند هم شايد آدم هاي جالبي باشند. پس حالا بحث هزینه-فایده مطرح می شود.

اين طوري مي شود که مذهب براي من ليست خوب ها و بدها را تعيين نمي کند. حتي تعداد زيادي از دوستان من مذهبي مي شوند. البته اين به اين معني نيست که من تناقض سپيده را نبينم که مشروب مي خورد و نماز سفت و سخت هم مي خواند. يا اينکه زندگي فهامه - دوست صميمي ام- غير از نماز خوندن خيلي به من شبيه است. اين "نيمه دمکراسي مذهبي"  تنها متعلق به من نيست. هيچ کدام از دوستان مذهبي من هم تا حالا سعي نکرده اند من را "هدايت کنند".

حالا سوال دیگری پيش مي آيد: آيا من آدم دمکراتي هستم؟ مسلما نه. هنوز خط کش من آدم ها را تفکيک مي کند. ولي اسم اين خط کش ديگر مذهب نيست.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 1:51 توسط نیلی |


سفر چهارنفره ما به مشهد شروع شده. اين نتايجي است که من در اين ۲ روز به آن دست يافته ام:

۱- از وقتي ما بچه بوديم هر وقت صحبت خوراکي هايي مثل لواشک و آلوچه (که کثيف و درنتيجه خيلي خوشمزه بودند) مادرمان شروع مي کرد راجع فرآيند دستشويي رفتن تهيه کنندگان آن توضيح دادن. ما هم چشمامون رو درشت مي کرديم و بعد هم مي رفتيم مي خريديم و يواشکي مي خورديم. به هرحال يکي از اهداف اينجانب براي سفر به مشهد خريدن لواشک طرقبه بود. به نظرم اگه مشروب مي خواستيم پيدا کنيم راحتر بود تا لواشک باز اين محل (وزارت بهداشت ممنوعش کرده). آخرش تو يه مغازه اي پيداش کرديم. مغازه دار يواش تو گوش شاگردش يه چيزي گفت و بعد شاگرده رفت از پاساژ بغل برامون چند بسته تو کارتن شوما آورد. بعد هم سريع بيرونمون کرد.

۲- سيستم اتوبوس راني مشهد واقعا پيشرفت کرده و همه جاهاي ديدني رو کاملا پوشش مي ده. ما هر روز صبح با پيشنهاد هاي بي شرمانه اي مثل "طرقبه، شانديز... ۲۵ هزار تومان " مواجه مي شويم و بعد با کمتر از ۳۰ تومان با اتوبوس همون جا مي ریم و کلي هم احساس زرنگي مي کنیم

۳- اين دست زدن به ضريح به نظر من واقعا بايد بررسي بشه. ما شيعيان مي گيم :امام رضا حي (زنده) است. از طرفي به حق الناس هم اعتقاد داريم. با اين وجود اگه بتونیم آدم هم خفه مي کنيم تا به ضريح برسيم.

۴- دور از ضريح يه گوشه وايستاده بودم که توجهم به پيرزني جلب شد. از اين پيرزن هايي که عطسه کنن ۴ دست و پاشون مي افته. من کلا به پيرزن ها حساسيت دارم نمي دونم چرا! طفلک مي رفت جلو و جمعيت پرتش ميکرد عقب. بهش گفتم مادر بياين پشت من، من مي رسونمتون دم ضريح. جيغ زد: خودم مي تونم! بعد يه سنجاق قفلي درآورد و صافش کرد. و شروع کرد به سوزن زدن و جلو رفتن. نزديک بود داد بزنم صبر کن مادر منم بيام!

۵- از رفتار خادمان حرم و آخوند هاي راهنمايي کننده خيلي خوشم اومد.خيلي مهربان و مودب بودن
۶- تا شعاع زيادي از حرم همه مغازه ها تا صبح بازن و همشون هم جنس هاي یکسان دارند.

۷- از اون موقعي که ما سال سه ی رشته ارزشمند مهندسي راه آهن بوديم يادمان است که مترو هاي شهري مثل مشهد قرار بود به زودي افتتاح بشه. از صدق سر محمود جان که بودجه مترو رو حداقل کرد، مترو مشهد همچنان غير فعال مي باشد.

عکس زير (به محض اینکه بنده به خانه برسم) يک مانکن مشهدي را نشان ميدهد:

به دمب مو توجه کنین.همشون از این دمب ها داشتن

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 17:27 توسط نیلی |


مي داني بايد در جاده اش قرار بگيري تا بفهمي، وگرنه هميشه بستن چمدان و زنبيل خوردني هاي بين راه هيجان دارد. اين رو حالا که سه هفته س يک پذيرش در جيبم دارم بهتر مي فهمم...



ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 1:59 توسط نیلی |


فيلم "فرياد مورچه ها"جديدترين ساخته محسن مخملباف به بازي لونا شاد و محمود شکراللهي است. داستان مردي بي دين و زني معتقد به خدا که براي گرفتن جواب سوال هاي فلسفي زن به هند مي روند تا "مرد کامل" رو ملاقات کنند...

**آدرس دانلود فیلم
**یک نقد موافق و تحسین گر فیلم
**مصاحبه با لونا شاد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 1:31 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
× کف بین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی



Design by : Night Skin