|
این روزها وارد همه وبلاگ ها که مي شوي دنيا پر از تبريک سال نو است و همه آرزوي سال خوب و سلامتي کرده اند. ولي خودمانيم اين آرزوها خيلي به من نمي چسبد. انگار مي ترسيم با بيان ارزوهايمان چيني نازکشان ترک بخورد. به نظر من با فرض هدفمند بودن هميشه صراحت جواب بهتري مي دهد، پس چرا در آرزوهايمان صراحت نداشته باشيم؟ راستش را بگويم آرزوي سلامتي خيلي به دلم نمي نشيند. به خصوص با ۲۴ سال سن و معده اي که همه انواع سنگ به جز تخم مرغ را هضم مي کند و بدني که چندتا رشته ورزشی را در سطح قهرماني کار کرده و ايدز و سرطان رو هم خيلي از خودش دور مي بينه. البته اين آرزو رو مي کنم ولی در ته ليست. به هرحال خداي عزيز لطفا در سال جدید هواي بنده رو به شرح زير داشته باشيد: ۱- اينجانب در ۲ ماه آينده حتما به ني قيليان تبديل خواهم شد (گزاره اخباری) ارادتمند شما:نيلي همين الان خدا در پرونده ام نوشت: خوشگلي يا خوشگل مي رقصي؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 20:6 توسط نیلی |
تو نيكي مي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز من عميقا به اين جمله معتقدم. البته نه به اين صورت كه خدا در يك وقت ديگه به عوض يك كيلو خوبي اي كه به كسي كرده اي، يك كيلو فرصت بهت بده. يا دقيقا همان آدمي كه بهش كمك كرده اي در جاي ديگه اي بهت كمك كنه. فكرمي كنم وقتي عادت مي كنيم امكانات و فرصت هامون رو در اختيار ديگران هم قرار بديم، اثري در رفتار و وجودمان ميگذاره كه باعث ميشه ديگران (حتي اگه تا حالا نديده باشيمشان) هم دوست داشته باشند به ما كمك كنند. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 13:27 توسط نیلی |
با بابام اومده يم تفرش، دوتايي. به نظر مي رسه بابام کمر همت بسته که حسابي به من خوش بگذره و حسابي هم داره منو لوس مي کنه. ما هم داريم به مقدار لازم سواستفاده مي کنيم. از اونجا که هم بنده و هم پدر جان شکمو هستيم خانه پر از مواد غذايي حياتي مثل پفک، پاستيل، آجيل و ميوه شده. البته نون هم داريم. در حال حاضر يک کنده درخت رو در شومينه انداخته ايم که دارد به اندازه يک جنگل در حال سوختن دود مي کنه و حسابي دوديمون کرده. امروز به اين نتيجه ی علمي رسيدم که يکي از علل رشد کم اقتصادي در تفرش، پيرمردهاي آن هستند. تعداد زيادي از پيرمردهاي تفرشي داراي مغازه هاي بزرگي هستند که يک گوشه آن مثلا 5 تا گردو يا چند تا روغن مايع چيده شده. يعني زمين کاملا حرام شده است. بابابزرگ خدابيامرز ما هم همين طوري بود. يک مغازه ۱۲دهنه داشت که به هر طرفي بگي مشرف بود. منتها بابابزرگ يک چيز ديگه هم داشت که عوام بهش ميگن اخلاق نحس. نتيجه اين بود که مغازه دراندشت مذکور غير از پاتوق گردوها به پاتوق پيرمردهاي محل هم تبديل شده بود. البته خدا بيامرزتش نامرديه اگه راجع به دبه هاي سيرترشي ۷ ساله ي فرد اعلاش حرفي نزنم. کلا يکي از تفريحات من در تفرش وقتي است که بابام و دايي هاش به هم مي افتن. از آنجا که همگي ادعاي حل معادلات دنيا رو دارن و همگي هم شوخ هستند نتيجه معمولا چيز جالبي ميشه. يکي از اين دايي ها ۸۵ سالشه. من مطمئنم در ۸۵ سالگي فقط مي تونم راجع به معده م و فعاليت هاي مهم اون صحبت کنم. صبح تو اتوبوس، ما تو رديف جلو نشسته بوديم . بابام خواب بود و راننده ها داشتن با هم صحبت مي کردن. کسي که پشت فرمون بود به اون يکي گفت : "ابوالفصل امروز يکي بهم پيشنهاد کرد يه کورس مسافر از ولگردها و حشيشي هاي کرج و تهران بيارم تفرش که راي بدن و غير کرايه ۷۰۰ تومن هم ميدن. ميخواي معرفيت کنم؟" بابام که بيدار شد بهش گفتم پاشو ببين که هم ولايتي هات هم حسابی راه افتادن! ******************** + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 23:29 توسط نیلی |
مارکس هنگامي که "مانیفست کمونيست" رو با همراهي انگلس منتشر کرد و با تئوريزه کردن انقلاب هاي سرخ، دنيا رو به هم ريخت فقط ۲۸ داشت. درسته که نقش اين دو آدم کاملا وابسته به شرايط زمانيشونه، ولي به هرحال هر آدم هوشمندي در طي عمرش دربسياري از عقايدش تجديد نظر مي کنه، به خصوص در مورد عقايد معمولا تندروانه جوانيش. با ديدن اين " ۲۸ " يک لحظه فکر کردم اين آدم چقدر وقت داشته که بگه عجب غلطي کردم! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 23:27 توسط نیلی |
چقدر این جمله دوست داشتنیه: سال نو تون مبارک! انگار داری به خودت و طرف یک سبد هیجان، زیبایی، لباس های خوش رنگ و تخم مرغ رنگی میدی. یه جورایی من رو یاد کارتون اسکروچ میندازه و شب سال نو که همه داشتن می رفتن خونه تا از اون مرغ های خوشگل قهوه ای بخورند. امروز با نیش باز به هرکی می تونستم این جمله رو گفتم و هر دفعه هم کلی کیف کردم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 20:35 توسط نیلی |
واحد سابق من در سركار قراره كه گروه بشه. امروز رئيس از من پرسيد فرد مناسبي رو ميشناسم يا نه. من چند نفر رو معرفي كردم كه يكيشون خانم بود. رئيس گفت من كار اين خانم رو قبول دارم ولي ترجيح مي دم يك مرد رو وارد گروه كنم. من گفتم: من اصراري رو برابري خانم ها و آقايون ندارم ولي چرا آدم باعرضه رو از سيستم تون حذف مي كنين؟ بعد فكر كردم رئيس حق داره. كار رو بايد تو دو بخش ديد: 1- ميزان خروجي 2- راحتي محيط كار بنابراین همه اينها نتيجه مي دهد كه كارمند مرد اولويت داره مگه اينكه كارمند زن فرد خيلي قابلي باشه. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 17:21 توسط نیلی |
من به یک یقین نسبی در خصوص رای دادن رسیده ام. و دلایلم رو در چهار گروه زیر طبقه بندی می کنم: این دلایل رو در "ادامه مطلب" بیشتر توضیح داده م. (خوشبختانه کاملا مختصره!) اعلام موضع ۲- من در انتخابات رياست جمهوري شرکت خواهم کرد. به خصوص اگه قاليباف کانديد بشه. ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 23:33 توسط نیلی |
بهار دارد مي آيد. اگر هم دلش نخواهد بيايد ما داريم مي آوريمش. اين را مي تواني به راحتي از اطرافت بفهمي. از نو شدن شلوار دوستت (همه لباس هاي نو اش رو يك جا نمي پوشد)، از تق و لق شدن كلاس ها، از تميز شدن فرشها، از خلوت شدن كمدها و از بسيج سالانه براي تميز كردن زير زمين. جهت بردار عيد براي من بيشتر به سمت گذشته است تا آينده. اگه سفري در كار نباشه، خود عيد چيز هيجان انگيزي نيست. يك ساعت شادي و دو هفته دردسر. اونهايي كه دوستشون داري رو كه توي سال زود به زود مي بيني. مي ماند آنهايي كه سال به سال ابعادت رو متر مي كنند و بايد به زور باهاشون حرف جور كني. با مزه ترش اينجاس كه اين افراد امروز مي آيند خانه تان و فردا شما بايد برين پس دادن بازديد. عيد براي من بوي كوچه هاي قديمي خيابون ۶ بهمن كرمانشاه رو داره. وقتي نصفه شب (هميشه اتوبوسش نصفه شب مي رسيد) در حالي كه سر چمدون رو گرفته بوديم به سمت خونه مادرجون مي دويديم و مامانم سعي مي كرد ما سه بچه اي رو كه مثل ديوانه ها مي خنديديم ساكت كنه. و بعد اون در آبي، درخت تمشك، مادرجون، بابابزرگي كه كنار راديوي چوبي ش نشسته بود و يك خونه پر از رمز و راز. و يك سفره آماده كه من هميشه دور از چشم مادرجون به ظرف سركه ش ناخنك مي زدم. البته الان ديگه نه اون خونه وجود داره، نه درخت تمشك و نه بابابزرگ و نه خيابوني كه به شوق ته ش نتوني جلوي خنده ات رو بگيري. سال جديد براي من سالي پر از هيجان و ناشناخته هاست. همين جا توي غارم مي نشينم و منتظر، تا ببينم قرار است چه اتفاقي بيفته. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 10:23 توسط نیلی |
مي دوني چيه؟ به نظر من زیاد هم مهم نيست كه خدايي وجود داره يا نه. مهم اينه كه همه ما دنبال اون يار دوازدهم مي گرديم. ياري كه بلد باشه شوت چرخشي بزنه و مهر تاييد روي كارهاي ما بزاره. و اين يار دوازدهم ميتونه رد قهوه ته يك فنجان باشه يا خواجه حافظ كه بارها شاخه نبات رو تو سرش بزني و توش دنبال بيتي بگردي كه بهت بگه كارت درسته. به هرحال هيچ وقت فكر نمي كردم كاري رو كه امروز كردم انجام بدم: از رئيس خواستم برام استخاره كنه! روبروي رئيس نشستم و نگاه مي كردم به قيافه بي رنگ، چشم هاي سبز كم رنگ و ته ريشش. ازش پرسيدم چه جوري استخاره مي كنه. گفت: "روش ساده س. مهم استخاره كننده س. البته نمي خوام از خودم تعريف كنم" استخاره جالبي از كار درنيومد. به قول رئيس توش "يك نهي" وجود داشت. رفتم دستشويي. تو آينه به خودم نگاه كردم و بعد كلي خنديدم. بعدش هم رفتم اون كار رو انجام دادم. ************************* + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 10:21 توسط نیلی |
آيا راي نمي دهيم چون مي خواهيم دنيا اعتراض ما را به حکومتمان بفهمد؟ مگر نمي داند؟ آيا مي خواهيم انقلاب کنيم؟ و اگر نمي خواهيم از ابزار دمکراتيک "رای دادن" استفاده کنيم و در عين حال موارد بالا را هم نمي پذيريم ، پس ما چه مي خواهيم؟ آیا حاضریم وارد اعتراضات مدنی بشویم؟ آیا این اعتراضات بدون وجود احزاب ممکنه؟ و اگر راه حل انتخابي ما بي تفاوتيه، آيا حقمان نيست که هر روز عليه مون قطعنامه صادر ميشه؟ و آيا حقمان نيست که براي زندگي بهتر بايد آواره دنيا بشيم؟ من براي اولين بار، ديگه نمي خوام برم راي بدم. ولي واقعا اين موضوع برام سواله که چه بايد کرد. + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 23:29 توسط نیلی |
يکي از خوبي هاي "زندگي در تهديد" اين است که پوست آدم کلفت مي شود. مثلا الان قطعنامه سوم شوراي امنيت تصويب شده. با شنيدن اين کلمه آدم لرزه به تنش مي افته و بعد با همان دست لرزان مي گرده ببينه در اين قطعنامه قراره چه بلايي سرش بياد: يعني عملا، بيشتر دامنه تحريم هاي قبلي گسترده شده. شهروند ايراني اين آيتم ها رو که مي بينه ناخودآگاه در برخورد اول نفسي به آسودگي مي کشه. نمي دونيم منتظر چي هستيم ولي به هرحال چيزی وحشتناک تر از اين بوده. و آدم تو اون لحظه زياد يادش نمياد که مثلا همين آيتم اول مي تونه مارو به خاک سياه بنشونه. رئيس جمهورمون هم مثل خودمونه. ايشون هم در همين "برخورد اول" فرموده اند: همون کاري رو با اين قطعنامه مي کنيم که با قطعنامه قبلي کرديم. سخنگوی وزارت خارجه مون هم گفته: این قطعنامه فاقد ارزش، غیر قابل قبول و محکوم است.(ولش کن کشتیش...) نکته جالب تر اعضاي اين جلسه هستند: رياست جلسه برعهده روسيه بوده (هم از توبره مي خوريم هم از آخور) + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 18:44 توسط نیلی |
امروز با فريما –دوستم- تصميم گرفتيم بريم دفاع يکي از بچه هاي دکترا رو ببينيم. بدبخت دفاعش از ۵ تا ساعت ۸ شب طول کشيد. بعد از دفاع همراه با بقيه از سالن خارج شديم . داشتيم از خودمون پذيرائي مي کرديم که فريما گفت: اي واي سوئيشرتم رو تو سالن جا گذاشتم، بيا بريم بياريمش... بعد ما تشريف برديم تو سالني که انتهاي اون اساتيد خوش بش کنان ايستاده بودن و داشتن راجع به نمره تصميم مي گرفتند. اصلا نمي دونم چرا اشتباه بودن اين کار به مغز هيچ کدوم ما نرسيد. یعنی اصلا یادمون نبود که بعد پروژه دکترا داورها شور دارن. داشتيم مثل دو تا پت و مت دور خودمون مي چرخيديم که يکي از استادهايي که خيلي دوستش دارم اومد طرفمون. هر دومون منتظر بوديم که ما دانشجويان ارشد نمونه رو که تا اين وقت شب مونده بوديم رو تشويق کنه. استاد: خانم مهندس فلاني، خانم مهندس فلوني مشکلي پيش اومده؟ من مي تونم کمکي بکنم؟(خدا خيرش بده به خاطر اين ادبش) دوتامون درحالي که از خجالت و خنده بنفش شده بوديم زديم بيرون. بعد رفتيم يک گوشه در تاريکي قايم شديم که بعد رفتن استادها بريم کت فريما خانم رو بياريم فريما در تاريکي – بعد از ۲۵دقيقه: اِ... سوئيشرتم رو تو مسجد جا گذاشته بودم! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 1:34 توسط نیلی |
هاراگیری يک روش خودکشي آييني ژاپني است. من با اين روش در مطلبي که راجع به "يوکيو ميشيما" بود، آشنا شدم. ظاهرا اين فرد نويسنده و نمايش نويس مشهوري است. میشیما اعتقاد داشت که مرگ مطلوب مرگي دردناک است و او براي اين منظور هاراگيري را انتخاب کرد. حالا این "هاراگيري" چيه؟ در اين روش خودکشنده يکي رو انتخاب مي کنه که سرش رو ببره. هرچي فکر مي کنم نمي فهمم چرا يک فرهنگ متمدن بايد چنين روشي رو تعريف کنه. ممکنه به اين اعتقاد که رنج فرد رو پاک مي کنه برگرده؟ میشیما خان اندکی قبل از سفره کردن شکم + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 22:21 توسط نیلی |
محال است عده اي جوان دور هم بنشينند و تعدادي جک با مايه هاي روابط جنسي مطرح نشه. جک که خونده ميشه چند نفر شکمشون رو از خنده ميگيرن و چندتاي ديگه هم با ملاحت و بيخيالي لبخند مي زنند. به هرحال اين لبخند بايد زده بشه که نشون بديم که اين مسائل خيلي براي ما عاديه. و اين سوا از هزاران sms ایه که هر روز گوشي ها رو پر ميکنه. من اين لبخند رو نشانه يک تنش عصبي مي دونم. تنشي که زير مجموعه ش "عقده هاي فردي" و "تمايل به حرکت با گله" و يا ترس از ترد شدنه. اگه واقعا اين جک ها بامزه س اون کلمه قزويني رو از سرش بردار تا ببينم نيشت بازم باز ميشه يا نه. + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 16:15 توسط نیلی |
امروز وقتي سوار تاكسي شدم طبق عادت گفتم سلام. صداي كلفتي جواب داد: مصبتو جوون. خير ببيني به خاطر ادبت!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 7:5 توسط نیلی |
به نظر من برخلاف تصور عمومي اين غم هاي بزرگ نيستند که آدم را له مي کنند، بلکه مشکلات کوچک هستند که مثل يک موريانه پايه ها رو مي جوند. غم بزرگ قابل اعلام همگانيه. دربرابر غم بزرگ همه دلداريت مي دهند و بهت مهرباني مي کنند. مي تواني ساعت ها عر بزني و دلت را خالي کني. ولي در مورد غم هاي کوچک نمي شود. بعضي وقتها آدم حتي خجالت مي کشه بگه همچين موضوعي من رو ناراحت کرده. حتي به خودش... امروز از صبح دلم گرفته بود. بعد هم که رفتم دانشگاه و ديدم براي چند تا از دوستام از دانشگاه هاي آمريکا پذيرش اومده. کم کم دارم نگران ميشم که چرا هيچ کس به شخصيت علمي مهمي مثل من علاقه مند نشده. فکر اینکه اين همه هزينه به باد بره واقعا اذيتم مي کنه. البته من فقط براي کانادا درخواست داده م. به هر حال درد اصليم اين نبود و خودم هم مي دونستم، ولي عصر که به دوستم زنگ زدم کم مونده بود بزنم زير گريه. فقط به ضرب کلنگ جلوي خودم رو گرفتم. وقتی رسیدم خونه، رفتم زير زمين و کيس قديمي رو که آهنگ هاي راکم توش بود رو زدم زير بغلم و اوردم بالا و ۵-۶ تا آهنگ حسابي خشن رو با صداي بلند ول کردم تو اتاق. زويا خواهرم يه سرک کشيد تو اتاق و گفت: تو چرا باز ديوونه شدي؟ و جالبه که از بين اين همه دوست، اين خواهر کوچولوي منه که ميشه بعضي چيزا رو بهش گفت. و از اون جالب تر اينه که چقدر عاقله. هنوز باورم نميشه که اين دوقولوها ۲۱ سالشون شده و من ديگه لازم نيست حمايتشون کنم. چند وقت پيش رفتم تو بلاگ ۳۶۰ اش و ديدم اونجا نوشته که بهترين دوستش منم. خدا رو شکر حداقل از خانواده شانس آورديم. + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 22:20 توسط نیلی |
درصد زيادي از حرفهاي دخترهاي جوان به پسرها اختصاص داده مي شود. پسرهاي ناديده گرفته شده، پسرهاي جالب، پسرهاي حرص درآر و... و شروع اين حرف ها معمولا از حدود ۱۰ سالگي است. فرض بگيريم يک دختر معمولي حدود سن ۲۲ سالگي ازدواج کند. با اين حساب او ۱۲سال تفريح ثابت و دلپذيري داشته و اين تفريح مطمئنا ردي عميق در ذهنش گذاشته. اما بعد از ازدواج چه مي شود؟ در جامعه ما اين زن جوان بعد از ازدواجش بايد در قالب مريم مقدس فرو برود. هميشه وقتي به زنان البته پاکدامن اطرافم نگاه مي کنم فکر مي کنم چطور ممکنه اين زن ها توانسته باشن از تفريح جذاب يک شبه عاشق شدن و دلبري از مردان چشم پوشي کنند؟ اين خانم ها که با لباس هاي شيک و آرايش مناسب در مهماني ها ظاهر مي شوند آيا واقعا "فراموش شده" اند؟ آن هم در کشور ما که افراد در ميانسالي معمولا از ازدواجشان راضي نيستند. يک بار از مادرم پرسيدم که آيا بعد از ازدواجش عاشق کسي شده يا نه. سوال احمقانه اي بود، همون موقع پرسيدن فهميدم. مادرم هيچ وقت راستش رو به من نخواهد گفت. همون طور که من به دخترم... + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 21:21 توسط نیلی |
بهش گفتم: جايي نداري کيفيت فيلم رو چک کنم؟ با یک قیافه درستکار اخمي کرد و گفت :خواهر من شما که غريبه نيستي رايت اين cd ها برا من کمتر از 100 تومن خرج داره. چرا بايد دروغ بگم؟ کيفيتش هم عاليه. شما ها تو اين مملکت عادت کردين به ديگران توهين کنين و بي اعتماد باشين. تو خونه DVD رو گذاشتم تو دستگاه. ديسک خالي بود. يه مدت فقط هاج و واج نشستيم... و اين بود ماجراي خريدن فيلم "سنتوري" ما. درسته که مملکت پر دزده ولي ظاهرا هميشه دست بالاي دست هست... خداحافظ دوراني که با پوزخند به همه قوانين کپي رايت دنيا، با خيال راحت فيلم ها رو مي خريديم + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 0:20 توسط نیلی |
امشب رفتم تئاتر جديد سمندريان با نام ملاقات بانوي سالخورده. چقدر اين نمايش عالي بود. به همه کساني که به تهران دسترسي دارن توصيه مي کنم که اين تئاتر رو ببينن. نمایشنامه نوشته فردریش دورنمات است. + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 23:35 توسط نیلی |
|