تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

کلا يک کتاب بايد خيلي جان سخت باشد که من از خيرش بگذرم. چون اصولا حتي کتاب هاي بد من را سر لج مي اندازند که ببينم نويسنده مذکور زر زدن خود را چگونه مي خواهد به پايان برساند. به هرحال يک کتاب پيدا شد که روي ما را کم کرد: مرگ در آند -ماريو وارگاس يوسا

من بازي اي که محمد، م.ن.ش، نسيم و نيلوفر شروع کرده اند را با اين عنوان اصلاح مي کنم و ادامه مي دهم. "کتاب هايي که جان من را گرفتند تا تمام شدند":

۱-کليدر- اين کتاب از جلد سوم به بعد سرشار از سخنراني هاي جناب دولت آبادي است. هر بار که آقاي گل محمد خان زبان مي گشايند تريبوني به دست آقاي نويسنده مي افتد و ايشان تا سه صفحه را سياه نکنند از خر تريبون پايين نمي آيند.

۲- صيد قزل آلا در آمريکا- دوست عزيز بنده ريچارد براتيگان در اين کتاب که ظاهرا شاهکارشان محسوب مي شود از اعصاب آدم شال گردن درست مي کنند.در اين کتاب يک فرد که ماهيگير هم هست هي و هي صحبت مي کند. آقاي براتيگان حيف شما نبود؟

۳- يک روز پس از شادي- رنه بازن- نمي دانم خود رنه خان انقدر مستعد بوده اند يا آقاي صنعوي مترجم. ولي به هرحال اين کتاب جدا انسان را مي کشد.

۴- آنک انسان- نيچه- کتاب کوچکي است ۲۰۰ صفحه هم نمي شود. ولي آقاي نيچه در آن تا جايي که توانسته اند با زبان بچه گانه اي از خودشان تعريف کرده اند. خواننده اول باورش نمي شود، بعد خنده اش مي گيرد و در آخر مي خواهد خودش را بزند.

۵- جنگ و صلح- تولستوي در توصيف روابط  انساني و مسخره کردن زندگي ها استاد است. ولي خدا نکند به توصيف حوزه هاي مردانه بيفتد. بيچاره مي کند. يکي از اين حوزه ها ميدان جنگ است. هرچند در جاهايي عالي کار کرده ولي به نظر مي رسد در بيشتر صحنه هاي جنگ چندين بار خودکار خالي کرده.

۶- ژرمينال- امیل زولا- وقتي يک کتاب سر منشا تغييرات بزرگ معرفي مي شود. وقتي همه انقلابيون يک نسل يک کتاب را به همراه خرسشان کنار تختشان گذاشته اند... وقتي.. آن وقت است که بعضي از آدم هاي جو گير مي روند و آن کتاب را مي خوانند و در حين خواندن اشک هايشان را هم قورت مي دهند.

۷- ليلا دختر ايراني- اين يکي تهوع آور است. در تمام عمرم کتابي به اين بدي نديده ام. اين کتاب شامل ۱۴داستان کوتاه است. انتخاب ۱۴ داستان بد از ۱۴ نویسنده مختلف هنری است که هر کسی ندارد ولی آقای شجا الدین شفا در این کار کاملا موفق شده اند.

۸- هويت- ميلان کوندرا- اين يکي مشکل از نويسنده نيست بلکه آقاي همايون پور مترجم هنرنمايي کرده اند. من شک دارم خود اين آقا فهميده باشد دقيقا چي نوشته.

اين بود انشاي من... در پايان من لیموبانو، دیوانه، امین، ترانه، مریم، احسان و یک مرد را به اين بازي دعوت مي کنم. که البته مي توانند با آرامش خاصي بنده را خيط نمايند.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 20:58 توسط نیلی |


وقتي به خودم نگاه مي كنم –با فرض اينكه من نمونه يك آدم معمولي باشم- مي بينم كه عادت چه نقش اساسي اي در زندگي انسان ها دارد. براي من ديدن زني كه هر روز صبح با لباس ورزشي دوان دوان از مسير روبرويم مي آيد و باهم خوش بش مي كنيم خوشحال كننده است . يا حضور پسر عقب افتاده اي خانه روبرويي كه هر روز صبح زود كنار پنجره مي ايستد تا به پنجره بكوبد و برايم دست تكان بدهد بهم آرامش مي دهد. و ديدن كسي كه دوستش دارم حتي براي چند دقيقه در روز، روزم را قشنگ مي كند.

اهميت داشتن اين عادت ها براي من كه زندگي ام پر از تغييرات و ريسك هاي گنده است خيلي جالب است. انگار تعمدي در زندگي من بوده كه به صورت دائم در زندگي ام تغيير ايجاد كنم، هرچند دركنارش چهار دست و پا به عادت هايم چسبيده ام. امروز داشتم فكر مي كردم شايد من بايد همان زن خانه دار بشوم كه همه زندگي اش بچه ها و شوهرش است. صبح ها بچه هايم را با لبخند بيدارشان كنم، بهشان دانه بدهم، روانه شان كنم و شب هم به حرف هاي تك تك اعضاي خانواده ام گوش بدهم، ببوسمشان، خانه را مرتب كنم و بعد يك ساعت در جايم دراز بكشم و به روز فكر كنم. شايد من آنطوري خيلي خوشحال تر باشم. با يك زندگي پر از عادت هاي كوچك...

اما از این حرفهای گربه وار که بگذریم من فکر می کنم ۷۰ درصد زندگی عادته. بدون عادتها آدمها روانی می شن. خدا عادته، عشق عادته و ازون بالاتر امید عادته...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 12:34 توسط نیلی |


جدی ترین و حساس ترین لحظه برای یک "حکومت بد" زمانی است که در صدد اصلاح خود برمی آید. فقط کیاست و سیاست کامل می تواند تاج و تخت یک پادشاه را هنگامی که می خواهد پس از یک استبداد طولانی، بهبودی در وضع ملت خود پدید آورد از خطر نجات دهد. دردی که به گمان درمان ناپذیر بودن مدت ها با صبر و شکیبایی تحمل شده است، وقتی قابل درمان تشخیص داده شود تحمل ناپذیر می گردد.

آلکس دوتوکویل-تاریخدان و فیلسوف

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 16:20 توسط نیلی |


مادرم يک عمل نه چندان مهم داشت و من هم به صورت فرزند جان برکف همراهش رفته بودم بيمارستان. خدا ميدونه که اين پرستارهاي بيمارستان ميلاد چقدر بداخلاقن اما به هرحال به طرز عجيبي سه تا شون مهربون از کار درومده بودن. اين سه تا هي ميومدن به مامانم مي گفتن مادر چيزي نمي خواي؟ فلان چيز رو خوردي؟ هر کلمه مادر که از دهنشون درميومد يه ذره از برق نگاه مادرجان ما کم مي شد.

عصر که داشتم موهاشو شونه مي کردم بهش گفتم مامان خانم قوز نکن، صاف بشين که اينا هي نيان بهت بگن مادر! گفت يادت باشه هيچ وقت به هيچ زن مسني نگي مادر.
بهش گفتم تو پير نيستي...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 15:42 توسط نیلی |


امروز رئيس بالاخره نامه جابه جایي من رو امضا کرد. اولش باورم نمي شد. مطمئن بودم که دوباره يه بهانه اي مياره و اوضاع مشابه کش تنبان به وضعيت سابقش برمي گرده.

برگشتنه از شرکت تو اتوبوس نشسته بودم و درحالي که با لبه کثيف شيشه ور مي رفتم فکر مي کردم. به اينکه چه جوري ۵ نفر همزمان وارد اين واحد شديم و بعد سه نفر مونديم و با هم اين واحد رو از صفر ساختيم. اين که من و رئيس چقدر اولش از هم بدمون ميومد. و رئيس چقدر سعي کرد من رو محجبه کنه يا يادم بده که دختر نبايد صداش شنيده بشه. ياد اينکه چقدر همکارم آدم خوبي بود و چه قدر سوتي هاي اول کار منو استتار کرد و اينکه چقدر شوخ بود.

و الان مي بينم که ما سه نفر واقعا با هم دوست بوديم، با وجود همه تفاوتهاي فاحشي که با هم داشتيم. و اينکه چقدر هواي هم رو داشتيم حتي وقتي به خاطر همين تفاوتها از هم دلخور مي شديم. بعد يه لحظه فکر کردم چقدر دلم براي همه شان تنگ مي شود حتي براي اون نگاه هاي عجيب همکار جديد.
بعدش حسابي بغضم گرفت. اگه امروز صبح ازم مي پرسيدن حتما به اين بغض مي خنديدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 16:34 توسط نیلی |


يه زماني فكر مي كردم هيچ دليلي وجود نداره که يك مرد جوان يا ميانسال در اتوبوس يا ميني بوس از جايش بلند شود تا من بنشينم.  فكر مي كردم اگه من خسته ام اونم خسته س. الان وقتي يكي جاش رو بهم تعارف مي كنه زير لبي يه تعارفي مي كنم كه به زور شنيده مي شه كه ... نه خواهش مي كنم... بفرماييد... بعد هم مي شينم. ظاهرا سو استفاده از شرايط هميشه مي چسبه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 22:22 توسط نیلی |


امروز صبح فهميدم که احمد بورقاني هفته پيش مرده. سکته قلبي

بيوگرافي: بورقاني در سال 1338 در شرق تهران دنيا آمد. پدرش بنا بود و او تا وقتي که وارد کار خبرگزاري شد تابستان ها بنايی مي کرد.رشته تحصيلي اش جغرافيا بود.
شاید بشود بخشی از پرونده کاریش رو این طوری خلاصه کرد: خبرگزاري پارس، خبرگزاري جمهوري اسلامي، نماینده ايرنا در سازمان ملل، معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد، مشاور وزير کشور، عضو کميسيون امنيت ملي مجلس

در مجلس مخالفانش پرونده اي از دوران مطبوعاتي اش ارائه کردند و متهم به اختلاسش کردند. خودش جايي به دوستانش گفته ای کاش من هم متهم سياسي مي شدم چون فکر اينکه حتي يک نفر هم اين اتهام را باور کند عذابم مي دهد. مي گويند مي ترسيد دوباره کانديد مجلس شود. مي ترسيد بار اتهام بعدي کاملا لهش کند. به خصوص این یک سال آخر عمرش که دائم بین دادگاه های مختلف در رفت و آمد بود.

احمد بورقاني حامي تعداد زيادي از روزنامه هايي بود که از آنها يک عالمه خاطره داریم و نماينده دوره اي که ما بچه مدرسه ای ها توي تاکسي ها بحث مي کرديم که مي شه همه چيز رو بهتر کرد و خاتمي نماينده استکبار نيست. دوره اي که يادم مي آيد به بابام مي گفتم خوشحالم که تو اين زمان زندگي مي کنم. خداحافظ آقاي روزنامه نگار... ما با آدم ها چه می کنیم؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 22:2 توسط نیلی |


ديدن آدمي که توي وب مي شناسيش خيلي جالبه. من شخصا يه جور تصور بابالنگدرازي از همه دوستان وبلاگيم دارم. مثلا فکر مي کنم نرغال آدم خيلي جدي و لاغريه يا نسیم چشمان درشت قهوه اي داره. خوب من نیلوفر خانم رو ديدم بلاخره. البته با توجه به عکسي که از خودش تو بلاگش گذاشته آدم لازم نيست تخيلش رو خيلي به کار بندازه. ولي واقعا خوشحالم.

بماند که تو اين دو روز حسابي آبروم رفت. می خواستیم با تفریحات سالم خوش بگذرونیم. روز اول تصميم گرفتم با نيلوفر بريم يک رستوران دنجي که از قبل ميشناختم. يه ساعتي نشسته بوديم که ديدم دورمون خالي شده و دو تا پيشخدمت زل زدن به ما. يه ذره چشم غره رفتم و ديدم نخير نيششان هم باز شد. گفتم وقتمون تموم شده؟ يکشيون گفت همين الان هم زياد نشستين!

با اين آبروريزي، شب شروع کردم به جشنواره فکر کردن. با آمارگيري معلوم شد که بليطي گير نخواهد اومد و موند سينما و موزه هنرهاي معاصر که اونم بسته بود. کلا در محدوده ولي عصر سه سينما فيلم غير جشنواره اي داشتن. و ما فيلم اقليما رو انتخاب کرديم. وارد سالن که شديم يکي داد زد اون طرف نمي شه بشينين چسب زديم. تو ردیف ما ۳ تا صندلی سوراخ بود. سقف سينما هم در جاهايي کنده شده بود و سيستم گرمايش هم خاموش بود. ظاهرا برای این تعداد کم نمی صرفید روشنش کنن. از سرما مرديم . من آدم به شدت ترسويي هستم ولي هرکاري کردم نشد که يه ذره بترسم. خلاصه با مف اويزان(متعلق به بنده) از سينما خارج شديم و سوار تاکسي اي شديم که آن هم بخاري نداشت.

کلا به شدت نگرانم نيلوفر اين ميزباني من رو جايي تعريف کنه! 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 18:9 توسط نیلی |


ديروز رئيس براي نوشتن يك نامه از من پرسيد که كلمه با تلفظ Zigh رو چه جوري مي نويسن. من هم بدون هيچ ترديدي اعلام كردم كه نحوه نوشتن درست زيق است(زيق وقت). رئيس هم ديد كه در فرهنگ دهخدا اين كلمه وجود نداره و ته يك صفحه با دست اضافه كرد. در همين موقع تصميم گرفت كه يك مدل نوشتن ديگه رو تو فرهنگ چك كنه. به نظر شما نحوه درست نوشتن اين كلمه چيه؟

نظر همكاران بنده:
همكار اول (ليسانس عمران امير كبير): زيغ
همكار دوم (ليسانس مكانيك تهران): ذيق
همكار سوم (فوق ليسانس برق علم و صنعت):ضيغ. اين همكار نزديك بود سر درستي نظرش دعوا كنه.

نحوه درست نوشتن "ضيق" هست. مشابه كلمه مضيقه كه معني تنگي و كمي مي ده.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 9:9 توسط نیلی |


جان کريستوفر رماني در سه جلد دارد که در آن داستان زماني رو نقل مي کنه که موجودات فضايي زمين رو تسخير کرده اند. آنها فهميده بودند که براي کنترل انسانها بايد مغزشان را کنترل کنند. و این کار را با يک توري فلز به اسم "کلاهک" که در گوشت سر فرو مي رفت و امواج لازم رو به مغز ارسال میکرد انجام دادند.

ولی ما کي کلاهک دار شديم؟

من تو دبيرستاني درس خوندم که مانتوهايي مثل کيسه کفن و مقنعه هايي چونه دار و تا مچ دست داشت. روز اولي که از مدرسه تعطيل شديم سرم رو انداخته بودم پايين و با لپهاي قرمز تند تند مي رفتم تا به خونه برسم. احساس مي کردم با اون وضع مضحک ترين آدم دنيا شده م. وقتي وارد دانشگاه شدم ديگه مانعي نبود، اما من هيچ وقت نتونستم از اين مقنعه هايي که به زحمت تا سر شونه مي رسن بپوشم. 

یا چند هفته پيش بود که با مادرم رفته بوديم سونوگرافي. نخير ۶ قلو نبود. رفته بودم ببينم زانويم دچار يک بيماري مرگ بار شده يا نه. در این آزمایش یک پروب مغناطیسی رو از نوک پا تا وسط شکم حرکت می دهند. ۵-۶ ساعتي تو مطب نشستيم. همون موقع ها بود که فهميدم دکتره مَرده. مثل مادر مرده ها حاضر بودم هر کاري بکنم که دکتره تغيير جنسيت بده!(مامانم يه عالمه به قيافه م خنديد) حالا به آدمي مثل من اگه پيشنهاد بدن بين بيمارستان زنانه و مردانه يکي رو انتخاب کنه، چي کار ميکنه؟ بين پارک زنانه و مردانه چطور؟ بين دنياي مردانه و زنانه چطور؟

یا یه چیز کلی تر: اصلا ما که برق کلاهک تاریخ در ميان موهايمان پيداست، چطور مي توانيم به چيزي مثل درستی منطق در زندگي، مذهب، کفر، اخلاق و... معتقد باشيم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 20:25 توسط نیلی |


بعد از دو سال امشب با يک گروه از دوستام رفتيم يک فيلم جشنواره رو ببينيم. از ساعت ۶ تا ۸.۵ شب در اين سرماي فيل کش کز زديم و البته يک مشت دوست خل و چل مثل خودمان هم پيدا کرديم. فيلم اسمش "آتش سبز" بود به کارگرداني محمدرضا اصلاني، که ظاهرا کارگردان خارق العاده اي است که سه ساله فيلم هايش اجازه اکران نمي گيرد...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 0:14 توسط نیلی |


يک هفته مثل مرغ سر کنده دويدیم اين ور و اونور. خودم، اسرا دوستم و شوهرش رو ميگم. يک عالمه امتحان، آماده کردن و فرستادن مدارک براي گرفتن پذيرش و يک امتحان تافل مجدد. به هرحال فعلا تموم شد. به قول نيکي کريمي در نيمه پنهان: حالا ديگه مي تونم زندگي کنم!

شرکت کردن تو فرآيندهايي مثل کنکور يا گرفتن پذيرش چيز عجيبيه. آدم تمام تلاشش اينه که يک چک ليست رو پر کنه. رزومه... بله... ريز نمره... بله... توصيه نامه... بله... خوب چک ليست تکميل شده و بنده منتظرم يکي بياد و دو دستي موفقيت رو تقديمم کنه.

زهره- دوست جديدم- معتقده که آدم ها با نيروي خواستنشون مي تونن به همه چي برسن و ما حتما موفق مي شيم. من با نيروي خواستن موافقم، ولي نه به اين شکل. به نظر من نيروي خواستن ما موقع تماس با "وروردی های دنیا" اثر خودش رو ميذاره ( تو اينجا ميشه موقع نوشتن مدارک يا نامه زدن به استاد). نه اينکه يک نيرو به صورت standby تو دنيا بچرخه و کار من رو پيش ببره. شانسی در کار نيست. آدم مشتاق کارهاش رو بهتر انجام ميده و در ديگران اثر خوبي مي ذاره.


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 19:31 توسط نیلی |


نظرتان راجع به اين جمله چيست: دختران زيباي زيادي مي شناسم که احمقند و حرفي براي گفتن ندارند ولي...

امروز با يک گروه از دوستام رفته بوديم کوه و تو راه راجع به موضوعات مختلفي صحبت مي کرديم. کم کم متوجه شدم که چند نفر از دخترها، چندين بار جمله هايي تو مايه جمله بالا را به کار برده اند. و مسئله اين نيست که آیا تعداد زيادي از دختران زيبا واقعا احمق هستند، يا اينکه دختران زيباي باهوشي هستند که تعدادشان هم کم نيست. مسئله بغضي است که در اين جمله به ظاهر روشنفکرانه نهفته است.

بحث زيبايي اي که مي تواند منجر به حماقت شود، بحث دو دو تا چهارتاس: اگر يک نفر همه افکارش را در يک جهت قرار دهد در جنبه هاي ديگه ضعيف مي شود. اما اگر يک دختر زيباي احمق واقعا موجود حقيري است، پس نبايد اين قدر براي من مهم باشد که با اين اصرار رويش تاکيد کنم. از اون طرف هم هست. جمله اي مثل " واه دختره سرش رو مثل مرغ کرده تو کتاب و حرفهاي قلنبه سلنبه، با اون قيافش". اين جمله هم نشان مي دهد که يک جاي ديگر دارد مي سوزد.

هرچند اين يک مورد دخترانه بود ولي به نظرم ميشه تعميمش داد. اين همون بحث "بغض نداشته" هاست

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:50 توسط نیلی |


به نظر من شاه فقيد يک اشتباه استراتژيک کرد که دودمان خاندانش رو به باد داد: رايگان کردن دانشگاه ها.
شاه نيمه جوان ما سرشار آرزوهاي تغييرات اروپايي و پيشرفت بود و خودش هم آدم آرام و مدرني به حساب مي امد. اگر رضا خان هم زمان با تغييرات، چماق رو هم به کار مي برد، شاهزاده نازپرورده اش ترکه را ترجيح مي داد. دانشگاه ها رايگان شد و سيل جوانان مشتاق، باهوش و محروم به تهران و دانشگاه ها باز شد. يعني جاهايي که سعي شده بود تا حد ممکن مدرن شود. بي حجابي، آزادي روابط، امکانات تفريحي و هنري جديد، اين جوانان را که در محيط هاي بسته و محروم بزرگ شده بودند دچار تناقض مي کرد.

از طرف ديگه تحصيل ذهن اين افراد رو گسترش مي داد و آنها به تدريج با شرايط زندگي بهتر آشنا مي شدند. که با توجه به خانواده هاي محرومشان براي همه آنها قابل دسترسي نبود. پس مفهوم جديدي اهميت پيدا مي کرد: عدالت. آرزوي بشر که از "بغض نداشته ها" به وجود مي آيد. بغضي که آدم ها را پر از کينه مي کند. شما هيچ آدم موفقي را نمي بينيد که از اينکه عدالت درموردش رعايت نشده شاکي باشه. عدالت آرزوي محرومان، فقرا، زشت رويان و... است. آرزوي عدالت چيزي است که باعث مي شود که کمونيستي مثل چاورز با مسلماني مثل احمدي نژاد حرفي براي گفتن داشته باشد. اين بغض تا اندازه اي در مردم معمولي شهرها هم وجود داشت. بنابراین جوانان مذهبي و کمونيست (دانشجو و غير دانشجو) به شدت در فضاي متشنجي قرار داشتند و جهان هم درسایه انقلاب های سرخ بود.

تناقض محيط جديد با مذهب سنتي + اين بغض، فضا را براي مانور روحانيون باز کرد. از طرفي شاه مي خواست دانشجوها کم کم با فضاي جديد آشنا شوند، پس شدت عمل به خرج نمی داد. و وقتي فهميد چه اتشي به راه افتاده که دير شده بود. دانشجويان زياد بودند و در آرزوي "قهرماني در تغيير": پس یکی از ابزارهای مناسب براي جرقه زدن شدند. اشتباه شاه اين بود که چند تغيير اصلي را "در جامعه اي که تغيير را نمي خواست" هم زمان انجام داد و در عين حال مي خواست دمکرات هم باشد. به نظر من انقلاب و جمهوری با چند تا اشتباه بی موقع، به این جامعه تحمیل شد: ملت ما هنوز سیستم قدرت تک نفره می خواست حالا اسمش شاه باشه یا ولایت فقیه.

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 15:4 توسط نیلی |


کلا به نفع منه که امتحان ها سخت باشن. اين به اين معني نيست که بنده خيلي نابغه تشريف دارم. تفاوت اين دو نوع امتحان اين است که امتحان سخت را همه بد مي دهند. وگرنه من که کليه امتحان ها را با بي دقتي هايم گلگون کفن مي کنم.

اصولا مي گويند با افزايش سن، آدم به زواياي مختلف شخصيتش بيشتر آشنا مي شود. مثلا من بعد از ۲۴ سال سن کم کم دارم به اين موضوع پي مي برم که آدم خيلي با مزه اي هستم. چرا که احساس مي کنم ظرفيت هايم اينجا کشف نشده و بايد تشريف محترمم را ببرم خارج و چند تا نمره درخشان هم آنجا بگيرم. چه اشکالي داره آدم به جاي "دو" چند تا "tw0 " مي گيره. عزيز من بشين حداقل بخش خانه داري رو تقويت کن که بعدا به يه دردي بخوري. آره خانم مهندس...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 12:24 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
× کف بین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی



Design by : Night Skin