تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

ايام عزاداري است و کانال هاي تلويزيون البته تعطيل مي باشد. چيزي که بامزه اس اينه که هر ۱۰ کانال ايراني ماهواره  -غير از V O A و يکي ديگر-  نوحه معمولي (يا سياسي) پخش کنند و آن "يکي ديگر" هم نوحه خوندن ستار رو... و اين يعني آقايان قاطي کرده اند.

امروز يکی از این کانال ها داشت نوحه خوندن يک مرد رو به زبان انگليسي پخش مي کرد. با بابام نشستيم تا تهش رو ديديم و لهجه مرد رو تحسين کرديم. جالب تر اینه که این نوحه انگلیسی واقعا جذب کننده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 0:8 توسط نیلی |


جامعه ای داریم که بیشتر قوانین حقوقی اش بر علیه زن است یا حداقل به نفعش نیست. درست است که خیلی از دخترهای تحصیل کرده ما در زمان عقد - با لبخندی که از احساس زیر نورافکن ها بودن ناشی می شود- یک لیست طویل از حقوقشان را از طرف می گیرند ولی عملا این امضا فایده ای ندارد. مثلا زن وکالت برای طلاق دارد، ولی این وکالت در شرایط خاصی قابل استفاده است. همان شرایطی که بدون این امضا هم میشه طلاق گرفت.(اعتیاد، عسر و حرج و...) یعنی فقط مراحل اداری کمتر می شود. با این شرایط آیا من باید مهریه را بپذیرم یا نه؟

ازدواج و قانون آن مثل بقیه چیزهای دیگه اجتماعی بر اساس اقتصاد بوجود اومده. اینکه تکلیف اموال دو نفر چه می شود یا محصول مشترک سیستم (یعنی بچه) چه حقوقی دارد. اصل مهریه و چیزهای مشابهش مثل شیربها بر این اساسه که زنی که محل کارش خانه است، درآمدی ندارد. و اگر یک روز بگذارنش در خانه (عربستان قدیم) احتیاج به اندوخته ای برای زندگی دارد.

در زمان ما وضع متفاوت می شود. بحثم برای دختر نیمه مدرن شهری مثل خودم است. یعنی دختری که درس خوانده، محیط زندگی آرامی داره و می تواند کار کند(اگه می تونه و نمی کنه و میخواد عروسک روی طاقچه باشه بحث دیگه ایه). من درآمد دارم. با همسرم می توانم توافق کنم که اموال به نام هردوی ما باشد. اگه هم به هر دلیل نمی تونیم هم رو تحمل کنیم همان بهتر که با هم نباشیم، حتی اگه از ترس میلیون ها میلیون مهریه ام طلاقم ندهد. بماند که الان مهریه زندان هم ندارد. پس وقتی عملا چیزی گرفته نشود یک چیز باقی می ماند: نگاهی که من به خودم داشته ام. که در بقیه رفتارهای من در زندگی ام هم بیرون خواهد زد.

قوانین اجتماعی وابسته به زمان هستند، هرچند به مرور به عادت تبدیل می شوند. و عادت ها به تدریج کارکرد اصلی شان را از دست می دهند. اگر فکر می کنیم مهریه درسته که هیچ، وگرنه اینکه بگوییم اگه بقیه نگرفتند من هم نمی گیرم کافی نیست. نگرفتن مهریه مثل بقیه تغییر عادت ها تبعاتی داره، پس این نسخه برای زن ضعیف جامعه ما که به زور دارد خودش را سراپا نگه می دارد نیست. این نسخه برای من و تو است. 

تعداد زیادی از کسانی که می شناسم معتقدند به خاطر شرایط جامعه مان باید مهریه را گرفت. و من فکر می کنم قضیه این است که "صف مقدم بودن در یک تغییر" هزینه دارد و ما نمی خواهیم هزینه کنیم. همانطور که در بقیه چیزهای اجتماعی مان نمی خواهیم. پرتقالی ها یه ضرب المثل دارند که می گن بگذار روس ها برن روی ماه یخ بکنند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 15:8 توسط نیلی |


 صورتم دارد ميسوزد. انگار که رويش آتش گذاشته باشند. ترينينوئين است. لپ هايم گل انداخته و زيباترم کرده. فردا مثل ته ديگ خواهد شد و مثل... و دلم دارد بيشتر مي سوزد. شايد ترم ديگه درس مکانيک خستگي رو با دکتر حسيني گرفتم . تا شايد بفهمم چطور مي شود که تمام يک روز خوشحال باشي، امتحانت رو خوب بدهي، اطرافيانت را دوست داشته باشي و در عين حال يک ترک هم وجود داشته باشد و رشد کند بدون اينکه بفهمي و آخر روز يک دفعه دلت رو نصف کند.

دلم خسته شده... خسته شده از تلاش براي بودن، بهتر بودن، خوب بودن، آدم بودن و تعريف شدن در دنياي ديگران. ديگراني که البته که اهميتي ندارند ولي خيلي هم اهميت دارند. ديگراني که دم هايشان ۱۰۰۰ شاخه است و هر جا پايت را مي گذاري يکي مي گويد:آخ دمم... ديگراني که اگر بخواهي در دنيايشان شاد باشي بايد جايي که منافعتان مشترک است لهشان کني... و من هميشه با توهم مزخرف انسانيت کنار کشيده ام... آنقدر اين کار را کرده م که ديگر الان شک دارم که اين از بي عرضه گي ام بوده يا نه... دلم خسته شده از اينکه هر چند وقت يک بار، زرت فاعل بودنش درمياد.

يادم افتاده به يه قصه کيهان بچه ها که دختري يک روز صبح بلند ميشد و شهر خالي بود و مي تونست هرچقدر دلش خواست نون خامه اي بخوره. هرچند فکر نمي کنم با حذف ديگران هم آدم شاد باشه. ما شادي رو بر اساس "دنياي با ديگران" ياد گرفته ايم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 20:29 توسط نیلی |


چرا ترکمن ها ۱۲ روز است با اين اعتماد به نفس گاز را به روي ما بسته اند؟

جواب کوتاه و با مزه اي دارد: برادران مسلمانمان قبلا از اين روش جواب گرفته اند. زمستان سال پيش هم اين قطع شدن صدور گاز اتفاق افتاده. در آن موقع قيمت گاز با درخواست ترکمنستان و موافقت دولت ايران نزديک به "دو برابر" نرخ سابق تعيين شد. طبق گفته مقامات وزارت نفت قرار بود در قبال اين افزايش قيمت، ميزان گاز انتقالي هم زياد بشه که عملا چنين چيزي اتفاق نيفتاد.

چيزي نيست برادر... جنازه مان وسط صحرا افتاده

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 1:38 توسط نیلی |


چه برفي!
از صبح مثل نديد بديدها دارم تکرار مي کنم چقدر همه جا خوشگل شده!
چي تو برف هست که اين همه حس خوب رو تو آدم بيدار مي کنه؟ انگار پراز شيطنته، چيزي که هيچ وقت تو بارون نيست...


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 0:27 توسط نیلی |


کنار مادرت نشسته بودم. ديگه حال نداشت جيغ بکشه فقط با ناله مويه مي کرد: چطور تونستي با ما اين کار رو بکني؟ به فکر من نبودي؟ نبودي؟... و من اونجا بين اون همه سياهي داشتم فکر مي کردم که اگه من مي خواستم خودم رو بکشم و ازم اين سوال رو مي کردن مثل ديوانه ها مي خنديدم.

هميشه فکر کرده ام که آدم براي اينکه بتونه کسي رو دوست داشته باشه اول بايد خودش رو دوست داشته باشه. چه دين دار باشيم و چه نه، وجود ماست که همه چيز رو تعريف مي کنه. فرض کنيم من به هر دليلي به جايی برسم که ديگه نخوام باشم (موردهاي خود کشي اي که براي جلب توجهه منظورم نيست) يعني مبدا مختصات رو بخوام حذف کنم. اينجا همه چيز معنيش رو از دست ميده مادر، پدر، دوست و... به نظرم حق نداريم از کسي بپرسيم چرا خودت رو کشتي. ولي ميشه پرسيد چرا اين طوري؟

دوست دوري داشتم که خودش رو به طرز وحشيانه اي کشت. پريشب که بعد از مدت ها دوباره کابوس صورتش از خواب بيدارم کرد پستي (ادامه مطلب) راجع بهش نوشتم که شايد خيلي دوست داشتني نباشه. فقط گذاشتمش که بمونه...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 4:58 توسط نیلی |


اول باورم نشد. آقاي متکي تو روزنامه فرموده بودند: کساني که ادعا مي کنند سهم ما از درياي خزر ۵۰ درصد بوده دشمن امنيت ملي هستند و مايل نيستند موفقيت ما را در منطقه ببينند. سهم ايران هيچ وقت ۵۰ درصد نبوده است.

يه دقيقه قاطي کردم: واه... بوده ...نبوده... اي بابا من که مطمئنم ۵۰ درصد بود...
امروز يک تيتر ديگه ديدم: ما از سهم ۲۰ درصدي ايران در درياي خزر با قدرت تمام حمايت مي کنيم...

ظاهرا قراره از اين به بعد استراتژي در داخل، "سياست دروغ هاي بزرگ" باشه. احتمالا به زودي خواهيم شنيد:ايران از حق استفاده کشتي هاي خود از سه جزيره عرب با قدرت دفاع خواهد کرد... مولانا شاعر ترک روزگاري در ايران زندگي مي کرده...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 21:11 توسط نیلی |


دكتر ر مدير گروه گرايش ماشين هاي ريلي و منفورترين استاد دانشكده بود. با حرصي شديد لذت مي برد از اين كه بچه ها رو آزار بده: نمي گذاشت دانشكده مكانيك درس بگيريم، از پروژه ها سو استفاده مي كرد، زيرآب استادهاي خوب رو مي زد و مهمتر از همه گند زد به درس هاي شاخه ارتعاشات ما. خدا مي دونه چقدر ازش شكايت كرديم و چقدر ارزيابي هاش رو پايين زديم و نتيجه اي نداد.

جديدا شنيدم كه بر اساس شكايت يكي از دخترهاي هم ورودي من، براش پرونده اخلاقي درست كرده اند و مي خوان ديگه قراردادش رو تمديد نكنند. تو اين مدت هم دوبار سكته كرده. و من مي دونم كه دكتر ر هر چه كه بود اين يك وصله بهش نمي چسبيد و باز هم مي دونم كه اون دختر به خاطر انتقام از اذيتي كه دكتر ر سر قضيه پايان نامه سرش درآورده بود اين كار رو كرد. اون دختر پدر مادر گردن كلفتي تو سپاه داشت.

ديروز كه رفته بودم ازش توصيه نامه بگيرم واقعا از ديدنش دلم گرفت. مثل موش شده بود. خاطراتم روي قيافه ش فلاش بك مي خورد. يادم مي اومد كه چقدر التماسش كردم بزاره براي پايان نامه پروژه اي كه دوست داشتم -موضوعش موتوري بود- رو با دكتر ن بگيرم. و نذاشت و مجبورم كرد يه پروژه تحليل خستگي رو با خودش بردارم...فلاش بك… لبخند هاي موزمارش كه با ديدنش قرباني مي فهميد كارش تمومه... يادم مي اومد كه چطوري بدون هيچ دليلي، تغيير گرايشم رو يك سال و نيم عقب انداخت و باعث شد بعدا مجبور شم ۲۵ واحد بي ربط به گرايش جديد رو حذف كنم...

دستش رو مي ديدم كه چه راحت برام گزينه highly recommended رو تيك زد. منتظر بودم خودكار رو از رو كاغذ برداره و بگه نميشه خانم فلاني، بايد تو جلسه گروه مطرح بشه... وقتی گفت متنت رو بزار روي desktop تا همين امشب برات درست كنم، نگاهم مي افتاد به كپه هاي نامه هاي درخواست هاي مختلف كه هنوز گوشه و كنار اتاقش بود و احتمالا ۵-۶ تاش هم مربوط به خودم بود و گفته بود گم شده...

و دلم سوخت. دلم سوخت براي مملكتي كه توش تنها راه حذف يك آدم، استفاده از شيوه هاي كثيفه.

 

پ.ن:
از اون جالب تر شانس پاپيوني منه كه دقيقا مهمترين استادم كه استاد راهنمام باشه رو بايد درست همين موقع بندازن بيرون!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 13:58 توسط نیلی |


اگر يک روز به ما بگويند دوست دوران تحصيلمان رئيس جمهور شده ، در لحظه به چه چيز فکر مي کنيم؟ انگار فيلمي از مقابل چشمانمان رد مي شود از همه شيطنت ها و خاطراتي که با هم داشتيم و حرکاتي که مخصوص آن آدم بوده و اينکه لباس جديد پادشاه قرار است به تن دوستمان چطور باشد.

امشب وقتي خبر ازدواج یکی از دوستان دبيرستانم رو شنيدم با همين حس، پروژکتور خاطراتم به کار افتاد.شايد به خاطر اينکه دوستم هميشه اثيري تر از اون به نظرم مي اومد که کسي رو بتونم کنارش تصور کنم. حضورش برای من هميشه مثل بال زدن يک پروانه نقره اي بود با زنگار آبي و با رد اکليل نرم .

عروس سرزمين کويرهای آفتابي من نمي تونم مثل بنفشه به تو تبريک بگم. شايد چون تو داري از قلمرو سرزمين من خارج ميشي و وارد قلمرو او ميشي. با اين حال اميدوارم خوشبخت ترین عروس دنیا باشي. هرچند نمي تونم لحظه اي رو تصور کنم که تو جام زرين زندگي رو در دست نداشته باشي

اِسکول مادمازل

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 10:55 توسط نیلی |


آيا مي دانيد درصد زيادي از سکته هاي قلبي در سنين بالا، در توالت هاي ايراني اتفاق مي افتد؟

ما به علت جريان اطلاعاتي شديدي که در خانه مان وجود دارد از اين موضوع به خوبی مطلع بوديم. با اين حال همچنان نوع وطني رو بر فرنگي ترجيح مي داديم. و اين فرصتي به بابام مي داد که به ما بگه داهاتي!

در اين تعطيلات چند روزه پدر و مادر خانواده، ما سه کودک بينوا رو تنها گذاشتند و به سفر رفتند. ساعتي از رفتنشان نگذشته بود چاه توالت مشکل پيدا کرد و مسئول ساختمان هم نبود. خلاصه ما مدتي تحمل کرديم و آخرش کم کم به ناحيه توالت فرنگي گرايش پيدا کرديم و بالاخره خودمون رو تطبيق داديم.

اين واقعه به ما ثابت کرد که انسان معمولي براي تطبيق با مظاهر مدرنيته – که معمولا با عادت ها در مي افته- کاملا نياز به اجبار و زور داره و همه جملات زيبايي که از تزريق شعور و آگاهي حمايت مي کنند کشکي بيش نيست...
زنده باد رضا خان

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 1:41 توسط نیلی |


قرن بيست و يکم قرن قشنگي است. يکي از خوبي هاش اينه که آدم ها تکليف خودشون رو با تعارفات روشن کرده اند و با اين موضوع که حاضر نيستند مفتکي کاري را براي کسي انجام دهند. شعارها و روياها شايد در صحبت هنوز وجود داشته باشد ولي تيغ عمل خوب برنده اس.

شوخي نمي کنم و اصلا هم خيال ندارم ياد صفا و صميميت ايام دور حوض نشيني پدربزرگم بيفتم. من خوشحالم که در قرن بيست و يکم هستم و خوشحالم که در شهر بي در و پيکري مثل تهران زندگي مي کنم. مهم تر از همه خوشحالم که همسايه ام از حالم خبر ندارد. چون مطمئنا در اين حالت ميخواست از بقيه چيزهاي زندگي من هم خبر داشته باشد. به علاوه خوشحالم که تمام فک و فاميلم آخر هر هفته یا هرشب خانه مان خراب نمي شوند و اين روزهاي محدود زندگی را با کساني مي گذرانم که خودم انتخابشان مي کنم.

روزگار خوبي است نازنين...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 21:3 توسط نیلی |


انقلابیون، سربازان و دانشجویان معترض در یک چیز مشترکند: همگی سرود های حماسی دارند.
فلوت سحرآمیزی که مغزها را از کار می اندازد

منطقیه که کسی که بیشتر فکر می کنه و می فهمه به نقائص سیستم اطرافش اعتراض کنه. ولي به نظر من خيلي از دانشجو هاي ما معترضن، چون فكر مي كنن به عنوان يك دانشجو بايد معترض باشن. متاسفانه دانشجوی جهان سوم تو فعالیت سیاسی فقط گوشت جلوی توپه (به قول امام (ره) مگه بقیه ما چی هستیم) بدتر از اون اینه که خودش هم از خودش همین انتظار رو داره: مطالعه کم، دید محدود و یه دهن باز برای فریاد زدن

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 1:27 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× ف
× ماهیتابه ی قربانی
× سبز سبزم
× جواد امام
× پير مي‌شويم
× حسرت
× افشار؛همان اخبارگوی معروف دوران کودکی و بزرگسالی
× نکنه آرزو کنی این روزها بگذرند
× ببينم اين چه برخورد احمقانه‌اي است که با جانباز جماعت می‌کنيد
× حكايت قديمي فرزندان آدم
× از بی‌چاره‌ترین اول‌ها
× چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...
× تصور کنيد گرم حرف زدن براي گروهي هستيد
× وبلاگولوژی
× طاقت بيار رفيق؛ داريم مي‌رسيم...
× برای دلقک که رقاص شده
× اين بخش هنوز نامی ندارد - سه
× کالین گری
× Jacqueline du Pré
× کف بین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی



Design by : Night Skin