|
نمیریم امشب تو خواب! راستی اگه زلزله بیاد هیچ کی نیست به دادمون برسه چون همه امکانات تو تهرانه. (میگن آدم بداند و بمیرد...) به قول یک کلیپ مشهور: خدا راشکر...خدا را شکر... بانوان محترم یادتون باشه که این یک شب و احیانا هفته رو با لباس پر شکوه چادر ملی بخوابین. می زنن به صورت خود جوش دفنمون می کنن ها! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 18:33 توسط نیلی |
نمي داني چون نمي پرسي
نمي پرسي چون نمي خواهي بداني نمي پرسي چون برایت مهم نیست که بدانی نمي پرسي چون فكر مي كني مي داني نمي پرسي چون فكر مي كني كافيست كه بداني نمي پرسي چون حرفهايت مجالت نمي دهند كه بپرسي نمي پرسي چون من هميشه هستم كه بپرسم... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 17:41 توسط نیلی |
من یک ایرانی هستم... من صاحب فرهنگ هزاران ساله ام. میراث جوانمردانه کوروش تکیه گاه من است. به همین دلیل است که دنیا باید مرا بپذیرد. فرزند من حق دارد و باید بتواند به دانشگاه های معتبر دنیا برود چون او از هیچ یک از فرزندان مغرب زمین چیزی کم ندارد. این زندگی سرشار از سختی و بدون امید حق من نیست. این تحقیر روح شبانه روزی حق من نیست. ولی من تحقیر می شوم پس حق دارم تحقیر کنم ... به دنبال دیوار کوتاه تر ... پس طبیعی است که من نمی توانم افغانی ها را در اطرافم تحمل کنم. مگر جز این است که افغانی ها بسیاری از فرصت های کاری از من گرفته اند به خصوص که من از جان و دل حاضر بودم سر ساختمان آجر بالا بیندازم. آنها نمای زندگی مرا آلوده و سیاه می کنند هرچند که من هیچ وقت بهشان کمک نکرده ام که بتوانند بهتر زندگی کنند. ولی من کمک های دولت هر کشوری را برای فرار از خراب شده ای که تویش زندگی می کنم قبول می کنم، چون من حق دارم بهتر زندگی کنم. چون آنها دارند و می توانند پس باید به من کمک کنند. پس من حق دارم که تحقیرشان کنم... وقتی توی ماشین من می نشیند... وقتی خوش ندارم که در جایی ببینمش... اگر قتل و جرمی اتفاق افتاد اول از همه انگشتم را به سمت او می گیرم، هرچند وقتی در ژاپن همواره اولین گزینه در مظنون بودن به قتل و آدم کشی ام فریادم به هوا می رود. مهم نیست که چه سطح تحصیلاتی داشته باشد از آبدارچی بالاتر نمی تواند برود... و مهم نیست که افغانی ها در اروپا توانسته اند جمعی ممتاز باشند... البته من همواره در نهان تعجب می کنم که کانادا چطور توانسته فقط با استفاده از مهاجرانش به این درصد رشد برسد... به نظرم اگر فقط این آخوندها نبودند ما هم می توانستیم به هزار جا برسیم. آنها اینجا باید در فلاکت غلت بزنند... مهم نیست که پول نداشته باشند که بچه شان را درمان کنند ... مهم نیست که آنها باید جواب عقده های حقیر مرا بدهند... مهم نیست که آنقدر به آنها بگویم قاتل و بدبخت و حقیر و پست فطرت که خودشان باورشان بشود... مهم نیست که روح کودکانشان را بخراشم... مهم نیست که افغانی معادل یک فحش باشد... آنها باید برگردند... هرچند نمی دانم بعد از برگشتنشان چه می شود... فقط برگردند... من آنقدر سختی کشیده ام که فراموش کرده ام چطور یک انسان باشم. + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 12:39 توسط نیلی |
تعداد زيادي از كودكان افغان مهاجر در ايران طي نامهاي از وزير آموزش و پرورش خواستهاند تا همچنان امكان تحصيل و سوادآموزي آنها وجود داشته باشد. در نامه اين كودكان خطاب به محمود فرشيدي آمده است: آقاي وزير اميدواريم حال شما خوب باشد و مانند ما كودكان افغان غمگين و ناراحت نباشيد. شايد هم اصلا براي شما مهم نيست كه چرا غمگين هستيم. شما قانوني گذاشتهايد كه بچههاي افغان در مدرسههاي ايراني و حتي در مدرسههاي خودگردان افغان درس نخوانند. چرا نميتوانيم درس بخوانيم؟ ما كودك هستيم و همه كودكان دنيا حق دارند تحصيل كنند و درس بخوانند تا به جايي برسند. ما هم دوست داريم درس بخوانيم. آقاي وزير آيا شما دوست داريد كه ما بيسواد بمانيم؟ آيا دوست داريد بچههاي شما درس نخوانند و از صبح تا شب در خانه يا خيابان سرگردان باشند؟ چرا بايد با ترس و لرز رفت و آمد كنيم؟ اگر بچههاي شما مثل ما آواره و بيپناه بودند چه ميكرديد؟ آقاي وزير مگر شما درس نخوانديد، نميبينيد كه درس چقدر خوب است؟ گناه ما كودكان چه هست كه كشورمان آباد نيست و امن نيست. گناه ما چه هست اگر بزرگترهايمان از كشور خود به كشور شما آمدهاند؟ آنها زير گلوله و قحطي بودند. آقاي وزير شما نميگذاريد ما در مدرسه ثبتنام كنيم تا خانوادههاي ما مجبور شوند از ايران بروند. به كجا بروند؟ آنجا نه خانهاي هست، نه امنيت هست، نه كار هست، نه مدرسهاي هست. اگر مدرسهاي هم باشد دانشآموزان با ترس و لرز در كلاس حاضر ميشوند. چون بمب مياندازند و موشك به آنجا ميزنند. ما كودك هستيم حساب ما از بزرگترها جداست، حق داريم درس بخوانيم و جاي مناسبي براي زندگي و غذاي مناسب داشته باشيم. آقاي وزير در پايان اين نامه از شما درخواست ميكنيم كاري كنيد تا ما كودكان افغانهاي مهاجر در مدرسههاي ايراني ثبتنام كنيم. ما از شما ميخواهيم كاري كنيد كه تا وقتي از اينجا نرفتهايم بتوانيم به مدرسه برويم و در كنار دانشآموزان ديگر درس بخوانيم. كودكان مهاجر افغان (روزنامه هم میهن-۱۳ خرداد) + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 13:51 توسط نیلی |
می خواهم قصه ماشین ها را برایت بگویم... وقتی بچه بودیم پشت صندلی های جلو، دو دنیا را از هم جدا می کرد. دیوار صندلی ها هر شیطنتی را مجاز می کرد، می توانستی ساعت ها با زیپ پشت بازی کنی. می شد اگر خواهرت حرصت را درآورد موهایش را بکشی. می شد از این دیوار ها بالا بکشی و موهای بابا را به هم بریزی یا گوش هایش را ناز کنی. پنجره دنیایی دیگر بود و البته بیشترین طرفدار را داشت. ما که سه نفر بودیم هیچ کدام حاضر نبودیم وسط بشینیم. دعواهای ما ادامه داشت تا اینکه یک روز تِدی به دلایلی که فقط برای خودش نگه داشت وسط را انتخاب کرد. زمان گذشت و دیوار ها کوتاه شد. اول ماشینی نبود و بعد ماشین ها آمدند... صندلی عقب خالی شد... و من می توانم قصه ده ها ماشین را برایت بگویم. می توانم قصه ماشینی را برایت بگویم که روی صندلی بغل راننده اش ده ها نفر نشسته بودند و راضی بودند. می توانم قصه ماشینی را بگویم که روی صندلی بغل راننده اش یک نفر نشسته بود و راضی نبود. ماشینی بود که صندلی کمک نداشت و به جایش صندلی تاشو گذاشته بودند و صندلی همیشه خالی بود در حالی که صاحبش هر روز با وسواس گرد و خاکش را می گرفت و گُلی رویش می گذاشت. ماشینی بود که چرخ نداشت و روی ابرها می رفت و ماشینی بود حتی روی جاده هم از هم وا می رفت. سیاه، سفید، قرمز آلبالویی، یشمی، رنگین کمانی... و من آنجا بودم... وسط صندلی عقب... همیشه آنجا بوده ام ... صندلی عقب جای قشنگی است. آنجا همیشه جا برای دراز کشیدن هست. می توانی سرت را به عقب تکیه دهی و آسمان را ببینی. سه تا جا داری که می توانی بینشان انتخاب کنی. اگر وسط صندلی را انتخاب کنی ... تو همه را می بینی و هیچ کس همه یِ تو را نمی بیند. در صندلی جلو کاپوت جاده را با نگاه تو آشنایی می دهد ولی در صندلی عقب جاده مال توست. می توانی با چهار طرفت حرف بزنی بی آنکه به گردنت فشاری حتی کوچک وارد شود. صندلی عقب واقعا جای خوبی است... می توانم قصه ده ها ماشین را برایت بگویم انگار که با همه شان سفر کرده باشم. شاید روزی... سال ها بعد قصه صدها ماشین را برایت بگویم... و من همچنان نشسته ام... وسط صندلی عقب... و دو صندلی جلو خالیست... ماشین من وسط جاده ایستاده است... دستم را به سمت دستگیره دراز می کنم... باد می وزد و موهای مرا با خود می برد... باد گرم... و همه چیز به رنگ کرمِ طلایی... کوه ها و صحرا ... به جز جاده ی خاکستری رنگ که بر رویش ایستاده ام... و نوای سنتور را باد از دور دست ها با خود می آورد. دلم می خواهد بقیه راه را پیاده قدم بزنم. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 21:30 توسط نیلی |
|