|
دقیقا روزی که نتیجه کنکور رو دادن می خواستم راجع به یه موضوع دیگه بنوسم. موضوعی که برای خودم خیلی جالب بود. امسال دانشگاه تصمیم گرفت مراسم جشن فارغ التحصیلی برگزار کنه. تدارک زیاد و طراحی لباس واقعا جالبی انجام داده بودند.فکر می کنم روزی که رفته بودم لباس رو امتحان کنم قیافه م دقیقا مثل گربه چِشایر (گربه خندان آلیس در سرزمین عجایب ) شده بود. و واقعا هم داشتم حال می کردم! این یکی از معدود مواردی بود که واقعا به دانشگاهم افتخار کردم و احساس کردم چقدر دوستش دارم. هرچند من همیشه عاشق دانشگاه بودم ولی در واقع این عشق به مفهوم دانشگاه بود نه عشق به دانشگاه علم و صنعت. چون به نظرم علم و صنعت دقیقا یکی از پولکی ترین و بی برنامه ترین دانشگاه های تهرانه و جایی ایه که حتی اگه با کوچک ترین عضو امور اداری اش درگیر بشی هیچ کس وجود نداره که به فریادت برسه. راجع به تیم مافیایی استادهاش هم که... ولی این بار همه چیز برنامه عالی بود و از اون بهتر برخورد مسئولان دانشگاه بود. درسته که در انتخاب گروه موسیقی و مجری برنامه طنز ضعیف عمل کرده بودند، ولی این موضوع عملا برای هیچ کدوم ما اهمیت نداشت. یک کاری هم کردم که خودم خیلی ازش راضیم ولی مامانم هم کلی سرش غر زد و هم بهم خندید: لباس فارغ التحصیلیم رو خریدم! نمی فهمم چرا این کار عجیبه ولی خریدن لباس عروسی عجیب نیست. به نظرم آدم با نگه داشتن هر تکه از خاطراتش در واقع اون خاطره رو قابل لمس می کنه. وقتی که این تکه از خاطره ، قیمت یک مانتوی معمولی رو داره بهتر نیست آدم نگهش داره؟ + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 20:7 توسط نیلی |
قسمتی از خاطرات داوود گلادیاتور یهودی هنگامی که بر روی صلیب در حال مرگ است : یک بار خواب دید که روی تخت خدا ایستاده بود اما نمی ترسید. با لحن تمسخر آمیزی گفت: چه کارم می کنی؟ بیست و یک سال عمر کردم و بیشتر از آنچه به سرم آوردند که نمی توانی بیاوری. پدرم را ندیدم که به چهارمیخ بکشند که دیدم؛ مثل یک موش کور در معدن کار نکردم که کردم؛ دو سال در معدن و یک سال در گنداب کشتی جان نکندم که کندم؛ سه سال آزگار هم که دزد بودم و رویای وطنم را می دیدم و حالا هم کرایه ام می دهند و آدم می کشم. خوب حرف حساب تو چیست؟ چه کارم می کنی؟ دِه برو گمشو! البته خدا هنوز شخصا خیلی بلا های دیگه می تونه سر من بیاره! + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 1:3 توسط نیلی |
وقتی همه اطرافیانت فکر کنن تو قراره تخم دو زرده بزاری، چطور الان می تونی از پشت این میز بلند شی و بری بیرون، راهرو رو طی کنی و برسی به مامان و بابات که تو هال نشستن و فکر می کنن قراره دوشنبه صبح بشنون که تو یه دسته گل به سرت زدی. تو چشماشون نگاه کنی و بگی...گند زدم! + نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 0:42 توسط نیلی |
مرده شور خدا و خیر و صلاحشو ببرن...مرده شور آدم های احمقی رو ببرن که هر وقت گرفتار می شن یاد مقدساتشون می افتن... مرده شور همه آرزو های منو ببرن که حالا باید به امید شانسی بنشینند که من هیچ وقت نداشتم. البته بد نیست مرده شور آدم بی جنبه رو هم ببرن. + نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 0:13 توسط نیلی |
دلم می خواهد دوباره درس بخوانم..دلم می خواد دوباره خیابان انقلاب رو پیاده طی کنم تا کتابی رو پیدا کنم که تو کتاب فروشی دانشگاه نیست...دلم می خواهد دوباره کاغذ را زیر دستانم حس کنم و مطلبی بخوانم که از اینکه چیز جدیدی را می فهمم کیف کنم. دلم برای غرغر های شب امتحان تنگ شده...دلم برای تاسف از دست رفتن فرصت ها و قول های جبران کردن تنگ شده...دلم آن مسیر رنگین کمانی را می خواهد که من و هزاران نفر دیگر را بالا می برد... دلم می خواهد باور کنم خدایی هست و دنیا آنقدر زیباست که کسی که تلاش کند به همه آرزو هایش می رسد...دلم می خواهد که حلقه های طلایی نذری که قلبی فرشته وار در بلندی ها به امانت گذاشته فرصت پیدا کند با آرزو های من آمیخته شود...دلم دنیای با هدف می خواهد... الان باید برم نتیجه ارشد رو تو سایت سنجش ببینم. + نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 22:58 توسط نیلی |
تو یک کلمه می گویی و کار تمام است...نگاه ها تغییر می کند همه چیز برای من تغییر می کند...هر چیزی معنی پیدا می کند ...همه میدانند و من نمی دانم...چه کسی میداند..کدام نگاه دارد مرا محکوم می کند..آه از نگاه ها که همیشه برای من مهم بوده اند...به روی همه دروغهایت ، همه توهمات تاریکت چنگ می زنم ...اما دستانم خالیست...تارهایی که تنیده ای ،آن تارهای نامرئی ، همچنان راه را بر نفس های من می بندند. نقابم را بر میدارم برای مبارزه ای که باید از فردا شروع کنم لازمش دارم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 20:1 توسط نیلی |
یک بار در رادیو شنیدم که پزشکی می گفت وقتی فرد احساس می کند عاشق شده است در واقع هورمون هایی در بدنش ترشح می شود که بر رفتار های او تاثیر می گذارد. حس هایی مثل بی قراری، درد، هیجان، شادی و غم تناوبی و... که در حالت تعادل بدن وجود ندارند. بعداز گذشت مدت زمانی و تغییر شرایط، از میزان ترشح این هورمون ها کاسته می شود و فرد به سمت زندگی عادی اش حرکت می کند. عکس العمل خارجی این عملیات می تواند این باشد که زنی به شوهرش می گوید تو مثل قبل نیستی ، عوض شدی. و واقعیت اینه که مرد عوض شده! واقعا عشق چیه؟ جدیدا دارم به این عقیده می رسم که عشق در حقیقت ترکیبیه از فعل و انفعالات تقریبا موقت درونی طبق مکانیزم بدن و بعد هم روند روبه رشد عادت کردن و علاقه داشتن به یک آدم ، مثل یک دوست که دوستش داری. البته به علاوه ترس از دست دادن تا قبل از ازدواج ،که در ضمیر ناخودآگاه آدم وجود داره. اگه با این دیدگاه به عشق نگاه کنیم زندگی انسان واقعا جای تامل یا شاید هم دلسوزی داره: چون در این حالت اکثر ما یک سوم اول عمرمونو در آرزوی عشقیم و رویاهامونو روش بنا میکنیم، بعد یه دوره نسبتا کوتاه توهم عشق داریم، بعد ازدواج می کنیم و بقیه عمرمون رو در حسرت عشقی هستیم که هیچ وقت واقعا از تو رویا هامون در نیومده. و چی میشه اگه واقعا این عشق مقدس وجود نداشته باشه؟ منظورم این نیست که زندگی تاریک و سیاهه. منظورم اینه که اون عشق اساطیری که خیلی از ما دنبالشیم وجود خارجی نداره. چیزی که هست محبت یه آدم به آدم دیگه اس ( که اونم نتیجه مکانیزمی به اسم بدن انسانه!) که قشنگه و می تونه بسته به نگاه آدم زندگیتو قشنگ تر کنه. ولی اون ماهیت افسانه ای جاودانه، که آدمِ در جستجوی جاودانگی دنبالشه رو نداره. در واقع تو این دیدگاه انسان می تونه نیازمند دلسوزی نباشه به شرط اینکه که این قدر خودشو مهم احساس نکنه. وقتی هر کدوم از ما ذره ای هستیم توی کهکشانی که خودش در سطح جهان در حد ذره س،چرا باید هر عمل غده ها و اعصابمون اینقدر مهم باشه؟ البته هنوز اصراری روی این نظرم ندارم. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 1:29 توسط نیلی |
امروز داشتم در خلل و فرج بلاگفا می گشتم که دیدم یک لینکی هست به نام گزارش تخلف. فکر کردم برم یه خلافی بگیرم ببینم کسی از من شکایت کرده یا نه! این چنین بود که من اولین گزارش تخلف رو از وبلاگ خودم ارائه دادم! + نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 21:39 توسط نیلی |
چند وقت پیش تصمیم گرفتم مسیر کوهنوردیمو به دربند تغییر بدم. هفته اول در حدود ساعت 7 بود که اول مسیر بودم. همون موقع ها سه تا پسر تقریبا قوی هیکل رو دیدم که داشتند با وسایل و تجهیزات کوهنوردی و چادر از روبرو میومدند. پیش خودم فکر کردم ساعت چند باید راه افتاده باشن که الان در حال برگشتن باشن؟ یه ذره هم به خودم سرکوفت زدم که الکی به اسم اینکه کوه خلوته می خوای زیاد بخوابی! دو هفته بعد بازم دیدمشون که داشتن از همون خونه در میومدند. + نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 13:5 توسط نیلی |
هر وقت تو جمع های مختلف اطرافم بحث طرح جمع آوری (!) بدحجاب ها می شد اکثرا صحبت ها حول موضوع آزادی فرد و اینکه آدم ها حق دارند نوع پوشش شون رو خودشون انتخاب کنند و یا اینکه این طرح های اصلاح موقتی، برای منحرف کردن افکار جامعه اس و...می گشت. تا اینکه به نظرم رسید به این موضوع می شه طور دیگه ای هم نگاه کرد. توی یک مهمونی از زبان یکی از آقایان بسیار خوش ظاهر و دنیا دیده شنیدم که می گفت نه اینکه بخوام این طرح رو 100 درصد تایید کنم ولی برای بعضی از این خانم های به اصطلاح بد اجرای این طرح بد هم نیست. و من ازش پرسیدم بد را برام تعریف کن.آیا می تونی بگی دختر تو در دسته بین خوب ها و بدهای تو قرار نداره؟ به نظرم اگه بخوایم این قضیه رو در حد همین مسئله حجاب ببینیم یه ذره ساده انگاریه. دور و برمون پر از این مفهوم های نسبیه:وطن پرستی (میترسم از روزی که جنگ شروع بشه)، آزادی بیان و... طالبان تو افغانستان از آسمون نازل نشد، درصد زیادی از مردم خود طالبان بودند.همین گوشه های تاریک ذهنمون (که راحت ازشون می گذریم و راحت راجع بهشون حرف می زنیم) هستند که آیینه جامعه مون رو کدر می کنند + نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 23:22 توسط نیلی |
نمی دونم چرا تا به حال این قدر مقاومت کردم که وبلاگی نداشته باشم. برخوردم با قضیه وبلاگ داشتن مثل مقاله دادنم بود! فکر می کردم باید حتما حرف خاصی داشته باشی. به هرحال هم وبلاگم به دنیا اومد و هم یه دفعه سه تا مقاله دادم که خدا آخر و عاقبت همش رو به خیر کنه! + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 21:48 توسط نیلی |
|