|
روز ها مي گذرند با کندي و استرس... روز هاي تب آلود... آدم هاي نگران... دست ها و چشم هايي که در جستجوي خبرها در اينترنت و تلویزیون مي دود... و اميدي که در دل ها سوسو مي زند. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 1:37 توسط نیلی |
خسته سرم رو تکیه داده بودم به شیشه و چشمم ناخودآگاه داشت ورودی ها رو ثبت می کرد. ته اتوبوس پر بود از بچه مدرسه ای های کانادایی که اتوبوس رو رو سرشون گذاشته بودند و کلی آدم خسته ی دیگه. همون موقع سه تا خانم کانادایی وارد اتوبوس شدند و کنار من نشستند. تصویر نیم خ هر سه تاشون به نظرم بی اندازه شکوهمند می اومد. خانم میان سال کنار دستیم موهای نقره ای داشت با فرهای قشنگ، دماغ بسیار عالی و رفتار و لباس مناسب. دختر بغل دستیش باهوش و باشخصیت به نظر می اومد و لبخند بسیار قشنگی داشت. هر سه به نظر شاد، با شخصیت و مهربان می اومدند و بدون دغدغه. پیش خودم گفتم تصویر زندگی کانادایی. ایستگاه رو اشتباه پیاده شدم و مجبور شدم دوباره سوار شم. این دفعه روبروی سه زن نشستم. حالا تصویر تغییر کرده بود. زن مو نقره ای از روبروی بسیار متفاوت بود، موهایش معمولی به نظر می رسید، لبخند جلفی داشت و چین های گردنش مثل زن های کارمند بود، چین های بزرگ شکمش رو لباس بسیار معمولی ای می پوشوند. دختر بغل دستی خودخواه به نظر می اومد و حالت برداشتن ابروهاش عصبی و کمی خنگ نشانش می داد. زن اون طرفی هم بسیار معمولی بود. و هر سه حاضر نبودند به من اینترنشنال حتی یک نگاه بکنند ******************** + نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 8:21 توسط نیلی |
امشب با عده اي از دوستان دور هم جمع شده بوديم. يکي شان گفت از يکي از استادهاي کانادايي شنيده که امسال دانشگاه در انتخاب دانشجوي ايراني وسواسي تر شده. در واقع اين تصور داره جا مي افته که دانشجوي ايراني داره براي فرار از کشورش اپلاي مي کند نه درس خواندن و ديگه اينکه اکثرا با اين هدف به آمريکا مي آيند که به دانشگاهاي آمريکا سوئيچ کنند خوب تصور اول درست هست، دومي هم اتفاق مي افته. منتها مشکل اينجاست که تعداد دانشجوهاي ايراني سال به سال بيشتر ميشه و در نتيجه هر حرکت از لحاظ آماري بيشتر به چشم مياد. فقط برای درک ابهت قضیه به خکایت بعدی گوش کنید. يکي از استاد ها به دوست من گفته بود که امسال من 35 درخواست دکترا داشتم: 30 تا ايراني بودند، 2 تا چيني، 2 تا هندي و يکي بنگلادشي. در صورتي که چند سال پيش 30 تا چيني بود و 2 تا ايراني و... و بعد اضافه کرده بود ببين چقدر چيني ها وضع شان خوب شده و شما چقدر بحران داخلي دارين. خوب پس من تا اينجا هر دو اتهام رو قبول کردم. ولي نکته اينجاست که اکثر دانشجوهاي رشته مهندسي در سطوح بالا اينترنشنال هستند و درصد خيلي کمي از اين حضرات براي علم مقدس آمده اند. اينها همگي آمده اند مدرکي بگيرند و بمانند يا بروند آمريکا. دوم اينکه شايد دانشجوي ايراني اين عيب ها را داشته باشد( به فرض عيب بودن) ولي درعوض پايه علمي اش چندين برابر از ساير دانشجوها قوي تر است. و حداقل دو برابر آنها کاري است. در اکثر کلاس هاي مهندسي نمرات بالا متعلق به دانشجوهاي ايراني است. مشکل اينجاست که به گربه گفته اند "..." شما واسه درمان خوب است. و گربه خان افتاده اند به ناز*... به هرحال ما هر حسي داشته باشيم واقعيت اين است که سيل دانشجو از ايران به سمت دنيا روان است و هر جنسي اگر عرضه اش زياد شود تقاضا و مقبوليتش کم مي شود حتي اگر بي نقص باشد (که نيست) * اين ضرب المثل در تفرش مورد استفاده قرار مي گيرد. در روايت است که در دوره اي به گربه ها اعلام شد که بُرون رَوي شما (به ضم گاف و سکون ه!) خاصيت درماني دارد. و از آن زمان بود که گربه ها تصميم به چال نمودن خروجي خود نمودند. ** لطفا سایر دوستان مقیم خارج هم اگر تجربیات مشابهی دارند اعلام کنند + نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 9:22 توسط نیلی |
به نظر من يکي از واجب ترين کارها در دنيا ياد گرفتن رقص است. شما اگه رقص بلد نباشيد حتما مهماني ها کوفتتان خواهد شد. نه خير به اين علت نيست که با نرقصيدن خوش نمي گذره. علت اين است که هم از جمع دور مي افتيد و هم اينکه دائم دستاني به سوي شما دراز است تا شما را به وسط گود بکشاند و اينکه همه مرتب اعلام مي کنند که چه حيف که به شما خوش نمي گذره. به هرحال بنده رقصم خوب نيست. ولي از رقص هاي بپر بپر و مسخره بازي استفاده مي کنم و در مهماني ها با خودم و ديگران حال مي کنم. امشب خانه يکي از دوستانم مهمان بودم و داشتم فيلم عروسي شان را مي ديدم عروس از آن دخترهاي شيطان و شلوغ است و حسابي در عروسي خودش رقصيده بود و الحق هم قشنگ مي رقصيد. يک لحظه فکر کردم عجب مصيبتي است عروس بودن. ديگر اين يه جا رو بايد درست رقصيد وگرنه فاميل طرفين بيهوش مي شوند. بماند که فيلمش هم مي ماند و بايد براي نوه و نبيره ي چندين نسل نمايشش بدهي. + نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 8:38 توسط نیلی |
مي داني عدالت اين است که وقتي کسي را در دوره اي دوست داشتي بايد قبل از جدا شدن ازش بهت فرصتي بدهند تا از چشمت بيفتد. وگرنه خاطره اش، دلهره ات وقتي ته راهروي دانشکده مي ديديش، فشاري که به خودت مي آوردي جلوش رفتارت طبيعي باشه، ريختن دلت وقتي يک دفعه مي ديديش و بعد تک تک خوشحالي هاي کوچکي که همراهش داشته اي هر وقت که فرصت بکنند مي آيند و روي گردنت مي نشينند.* 5 سال از آن زمان گذشته، من ديگر حتي يک ذره دوستت ندارم ولي هنوز ديدن تصويرت من را دچار استرس مي کند. فکر مي کردم به همين جا تمام شود. هفته پيش در تورنتو وقتي وارد خانه عمه م شدم دوست پسر جديد دختر عمه م رو ديدم: عين سيبي که از وسط با تو نصف کرده باشند. تمام آن شب جلوي خودم رو گرفتم که حرفي نزنم که غير عادي باشه. آدم حالش از خودش بد مي شود. فکر کنم من پير هم که بشوم با ديدن آدمي شبيه تو از روي ويلچرم بيفتم پ.ن: + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 9:31 توسط نیلی |
از هرکس که مي پرسي مي گويد توصيه اش نمي کنم خيلي سخت است. رابطه از راه دور را مي گويم. ولي هيچ کس نمي گويد سختي اش دقيقا کجاست و نهايتش شما فکر مي کني که سختي اش دوري از معشوق است. اگر نظر من رو بخواهي سختي اش در بي معني شدن تدریجی کلمه هاست. اين است که به يکي بگويي دوستت دارم ولي دلت نلرزه. اينکه فکر کني نکنه اون هم همچين حسي داشته باشه. اينکه به خودت بگي ديگه اين کلمه رو نمي گم مگه اينه واقعا حسش کنم حتي اگه طرفم هزار بار هم بگويدش. يک وقتي شک مي کني نکنه به جاي اينکه اين يه فراز نشيب معمولي باشه شروع يک سراشيبي مطلق باشه. اينکه فکر کني نکنه خودت رو داري گول مي زني اينکه صبح بعدش بلند شي و عکسش رو ببيني و حس کني دلت مي خواد اون عکس هميشه اونجا بمونه و خودش هميشه تو ذهنت. سختي رابطه از راه دور در عدم قطعيتي است که از نديدن چشم ها و لمس نکردن دست ها مي آيد. باور کن... + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 7:47 توسط نیلی |
يکي ار موجودات جالب توجه براي من خانم لي -صاحبخانه م- است. خانم لي يک مسيحي معتقد است. هر روز ساعت هاي زيادي انجيل مي خواند، روزهاي شنبه رو کاملا به شرکت در کارهاي خيريه مي گذرونه و واقعا هم زن خوبي است. با اين حال همين خانم لي که 5-6 خانه در آمريکا و 5-6 خانه در کانادا داره، مستاجري داشت در آمريکا که در پي بحران اقتصادي از کار بي کار شد. خانم لي از اين مرد و خانواده ش خيلي خوشش مي آمد. روزهاي زيادي با غصه از اين خانواده حرف زد که بايد بروند با خفت و خواري پيش يکي از فاميل هاشون زندگي کنند. با اين حال يک لحظه هم اين احتمال در ذهنش پيش نيومد که مي تواند 1-2 ماهي به مرد فرصت بده که کار پيدا کنه. و رفت و با سرعت خانه رو به کس ديگري اجاره داد. اولش خيلي تعجب کردم ولي بعد به خودم گفتم خوب زندگي اين بيچاره هم از همين راه مي چرخه نازنين -هم خانه دندانپزشک من- بعد از چهار سال، آخر اين هفته فارغ التحصيل مي شود و مي رود. نازنين براي خانم لي مثل دخترش بود. فکر مي کنم هيچ کدوم از مستاجرهاش رو به اندازه نازنين دوست نداشت. نازنين ماه پيش اتاقش رو خالي کرد چون احتمال مي داد همون هفته بره ولي کار يکي از مريض هاش طول کشيد و 10 روزي تو اتاق من موند. اجاره اي که ما براي هر اتاق مي ديم 400 $ که ميشه در نظر گرفت 300 $ براي مکان و 100$ براي آب و برق و... نازنين 4 سال، سه ماه تابستان با اين که اينجا نبود اجاره رو پرداخت کرد تا مجبور نشه اتاقش رو خالي کنه. خلاصه امروز نازنين از همه ما خداحافظي کرد. خانم لي کلي اشک ريخت و کلي اين دو نفر هم رو بغل کردند. و بعد ما از خانه بيرون اومديم (به سمت دانشگاه) و خانم لي تا دم در اشک ريزان بدرقه مان کرد. صحنه غمناکي بود: من و نازنين که داشتيم از خانه دور مي شديم، هوا که پر از قاصدک بود، باد گرمي که مي وزيد و خانم لي که در بک گراند اين تصوير هاي هاي اشک مي ريخت و دست تکان مي داد. و نازنين که هي رويش رو برمي گردوند و دست تکان مي داد. بعد نازنين گفت صبح با خانومي (خانم لي) صحبت کردم گفت براي 10 روز ۱۰۰$ خوبه. + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 22:2 توسط نیلی |
خوب ما بلاخره رفتيم کنسرت ياني. سالن کنسرت پر بود از ايراني. اگر بخوام نظرم رو به صورت کلي راجع بهش بگم اينه که ياني تلاش کرده بود جنبه ي سرگرمي و تجاري قضيه رو زياد کنه. در واقع کنسرت تا حد زيادي شبيه يه کنسرت پاپ شده بود. کنسرت 4 تا خواننده داشت (بله آقاي ياني ابتکار زده بودند)، دو تا مرد و دو تا زن. يکي از مرد ها با صداي بم اپرايي مي خوند و اون يکي که به نظرم گي مي زد به سبک اسپانيايي. يکي از خانم ها صداش خوب بود و ولي صداي خواننده زن بلوند رو دوست نداشتم. تمام آهنگ هاي لطيف (که متاسفانه مورد علاقه من بودند) روشون آواز گذاشته شده بود و آهنگ هاي بدون کلام همگي از آهنگ هاي تند و ضربي ياني انتخاب شده بودند. تنها يک آهنگ ملايم بدون آواز بود. البته در اين آهنگ که قبلا دوئت پيانو - ويالن بود به جاي ويالن ساکسيفون گذاشته شده بود. ياني خودش سرحال و سرزنده بود واکنش ها به اين کنسرت متفاوت بود. دوستاني دارم که اين کنسرت رو بيشتر از قبلي ها پسنديدند و کساني بودند که مثل من طرفدار قبلي بودند. در واقع من از کنسرت لذت بردم ولي اگه ياني از من نظر کارشناسي بپرسه ميگم نخير برادر من قبليت بهتر بود. نکته ي ديگه اينه که من شک دارم ياني بتونه در بازار رقابتي آواز دوام بياره. چون زيبايي آهنگ ها عملا در زير آواز ها گم شده بود و تخصص ياني آهنگه نه آواز. پی نوشت: 1- تقريبا نصف سالن خالي بود. البته روايتي بود که مي گفت سريلانکايي ها اعتصاب کرده اند و يکي از اتوبان هاي ورودي شهر رو بسته اند و خيلي ها به کنسرت نرسيده اند. به هر حال خدا پدر و مادر سریلانکايي ها رو بيامرزه چون باعث شدند مسئولين ما رو که طبقه دوم بوديم بيارن يک جاي بسيار خوب در طبقه اول که سالن خالي به نظر نياد. 2- براي ما که ته سالن بوديم سالن در تاريکي مثل مراسم شام غريبان بود. منتها به جاي شمع ها اين موبايل ها بودند که داشتند فيلم مي گرفتند 3- اول نيمه دوم خواننده زن مو قرمز با لباسي شبيه مايو رفت روي پيانو و شروع کرد به خزيدن. شخصا شک کردم که شايد تا آخر کنسرت کار به اس.ت.ريب.تي.ز برسه لینک: کنسرت یانی در یوتیوب + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 18:53 توسط نیلی |
اگر فرض بگيريم که نژاد پرستي يا تحقير مليت هاي ديگه از يک ضعف شخصيتي و عقده حقارت مي آيد، به نظر شما چه کساني در کانادا مي توانند نژاد پرست باشند؟ به نظر من اگه پايش بيافتد تمامي افرادي که از کشورهاي جهان سوم و يا شرق دور آمده اند به اندازه همه ي افراد عقده اي که در کانادا ممکن است حضور داشته باشند، "دگر نژاد آزار" هستند. همه ی اين افراد وقتي به حدي مي رسند که بتوانند در جامعه، درست با زبان انگليسي با بقيه ارتباط برقرار کنند، به شدت در مقابل افرادي که مشکل زبان دارند بي حوصله و بي رحمند. اگه تا به حال مقاله اي براي مجله اي فرستاده باشيد و مصحح آن چيني يا هندي بوده باشد حتما با ايرادات توهين آميزي که به انگليسي نوشته تان گرفته مي شود مواجه شده ايد. همه اين دوستان چنانچه فرصتش فراهم شود مليت هاي ديگر را مسخره مي کنند تا ضعف هاي خود و ملتشان را پشت اين مسخره کردن پنهان کنند. درست همان کاری که در کشور خودشان با آدم های ضعیف تر از خودشان می کنند... + نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 20:18 توسط نیلی |
امروز هر کی که از کنار ما رد شد بر سر ما فضله انداخت. آدم بعضی روزها از قدرت جذب فضله ی خودش به حیرت می افتد + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 10:40 توسط نیلی |
مي توانيم تا صبح بنشينيم و بحث کنيم که حق با کي هست يا ناحق و بي عدالتي چي هست. مي شود همه مان قانع بشويم يا هيچ کداممان نه. اصلا مي شود زد به بحث فطرت و خوبي و بدي را مطلق کرد. ولي مي داني من ته ذهنم به اين نتيجه رسيده ام که براي اين که حق کسي ناحق نشود بايد خود آن فرد هم تلاش کند. مدتي است که وجدانم براي انجام بعضي بي عدالتي ها کوچک (؟) درد نمي گيرد. نمي توانم از بلند شدن صداي "لياقتش همين است" در ذهنم جلوگيري کنم. آخر منتظر چه نشسته اي لامصب... اصلا همين که کسي منتظر باشد ديگران همه چيز را درست کنند خودش يک بي عدالتي نيست؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 17:55 توسط نیلی |
يک نفر موجود بيچاره هست که خيلي خوابش مي آيد... يک نفر موجود بيچاره هست که خيلي خيلي خوابش مي آيد... يک نفر موجود بيچاره هست که از صبح مثل کلاس سوم دبستانش دارد زمزمه ي دروني مي کند که خدايا جان مادرت امروز اوستا نياد که من برم خونه مون بخوابم. يک نفر موجود بيچاره هست که استادش همين الان اومد و گفت صبح به خير... يک نفر موجود بيچاره هست که بايد تا آخر هفته کوهي از مقاله ها را بخواند کِش آمدن هم درد مرا ديگر دوا نمي کند... چرا دانشکده های این مملکت نمازخانه ندارد؟ + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 18:46 توسط نیلی |
مرد نشسته بود روبروي من. يعني پشت ميز جلويي روبروي من. چشمانش خسته بودند و رگ هاي پيشاني ش به طرز عجيبي برجسته بود و زير پوست نازک کله ش يه مقداري ترسناکش کرده بودند. دستاش رو زده بود زير چونش و با قيافه ي بدبخت داشت روزنامه مي خوند. حس کردم خيلي غمگين و خيلي خيلي خسته س. يک دفعه دلم خواست برم باهاش حرف بزنم، شايد يه ذره سرحال بياد. يعني اين کاريه که همه ي قهرمان هاي داستان ها تو کافه ها مي کنند. بلند ميشن ميرن به طرف ميگن اشکال نداره اين طرف ميز شما بشينم؟ و بعد با هم حرف مي زنند و کلي چيز جالب از حرف ها درمياد. معمولا هم اين قهرمان هاي داستان لباس جالبي پوشيده اند و معمولا هم طرف قبلش با نگاه از حضور آنها استقبال کرده. ولي من يک بلوز بافتني ساده با يک کاپشن سرمه اي پوشيده بودم و ظرف غذام هم دستم بود. آنجا هم سالن اجتماعات دانشگاه بود نه کافه اي براي آدم هاي روشنفکر آماده حرف زدن. ميز مرد کوچک بود و فقط دو تا صندلي داشت که روي يکيش خودش نشسته بود و روي اون يکي کيفش رو گذاشته بود. هيچ دليلي وجود نداشت که من برم سر ميزش بشينم همون طور که اگه کسي بين اون همه صندلي خالي اصرار مي کرد سر ميز کوچيک من بشينه برام غيرعادي به نظر مي رسيد. و مهم تر از همه هيچ نگاه استقبال کننده اي در کار نبود. پس من همانجا نشستم و همچنان که اين ميل در من قويتر مي شد که برم باهاش حرف بزنم مرد رو نگاه کردم که هر لحظه غمگين و غمگين تر مي شد و آخرش روزنامه رو کناري گذاشت و مثل بدبخت هاي به آخر خط رسيده لخ لخ کنان رفت پی نوشت: + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 1:28 توسط نیلی |
جوان تر که بودم يکي از موسيقيدان هاي محبوبم ياني بود. مثل خيلي از کسان ديگري که آنها هم دوره اي عاشق ياني بودند، بعد با کريس دي برگ زندگي کردند و بعد... يادمه کنسرت آکروپوليسش رو که مي ديدم تو دلم مي گفتم چقدر عالي بود اگه من هم آنجا نشسته بودم بين اين همه امواج آهنگ... و برايم کلي اين آرزو دست نيافتني به نظر مي رسيد. به هر حال زمان گذشت و آرشيو ياني من هم به اعماق کامپيوتر فرو رفت. ياني ۱۰ مي امسال يعني حدودا يک ماه ديگر، در تورنتو کنسرت دارد. و من... بليطش رو گير آوردم فقط با 45$! اولش خودم خيلي احساس خاصي نداشتم. یک کنسرت یه کم جالب تر از بقیه... بعد که مادرم و دوستم هر کدام کلي براي اين قضيه ذوق کردند يادم اومد که ای بابا تا 5-6 ماه پيش، اين کار مثل شق القمر محسوب مي شد. تغيير افق آرزوهاي کوچک آدم بعضي وقتها جالب مي شود. + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 23:10 توسط نیلی |
فکر مي کنم همه کساني که وبلاگ من را از وقتي به کانادا آمده ام مي خوانند، مي دانند که من در ايران کسي رو دوست داشتم و بعد از آمدنم هم اين رابطه رو ادامه دادم. ناگفته پيداست که اينجانب در حين اين تصميم به شدت احساس متفاوت بودن و فداکاري می کردم. روز اولي که به خانه جديدم وارد شدم خانم لي – صابخونه- آمار همه ي ساکنان خانه را به تفصيل شرح داد. انجا بود که متوجه شدم همخانه ي هندي ام نامزدي در آمريکا داره که يک سالي است از هم دورند. بعد رفتم دانشگاه و آنجا فهميدم که ۳-۴ از پسرهاي دپارتمانمان همسرشان در ايران هستند و يکي هم هست که بعد ۴ سال دوري به دوست دخترش رسيده. کم کم قضيه از حالت استثنا داشت در مي آمد. بعد يا دوستم روجا آشنا شدم که شوهرش يک سال بود که ايران بود. بعد سر کلاس يک دوست ونزوئلايي پيدا کردم که نامزدش در ونزوئلا بود و بعد به تدريج ۳ تا دختر چيني رو شناختم که شوهرهاشان چين بودند. ضربه ي آخر رو هم يکي از استادهاي چيني مان وارد کرد: وقتي فهميدم ايشان سالي يک بار مي روند چين و شوهر و بچه شان را مي بينند. مسلما بعد از اين اطلاعات من دیگه خيلي هم خاص نبودم. براي من يا حتي يک کانادايي هنوز عجيب است که يکي به همسرش بگويد خداحافظ من رفتم خارج... غصه نخور سعي مي کنيم تا سال ديگه تو هم بياي... * مگر اينکه شرايط زندگي خيلي سخت باشد. به هر حال به نظر مي رسد يک سري الگوها دارند تغيير مي کنند. يا بهتر بگويم: اين تغيير الگو در کشورهايي که افراد براي پيشرفت دارند خودشان را به در و ديوار مي زنند، دارد با نرخ زيادي شيوع پيدا مي کند. کشورهایی که اين جمله دارد به يک اصل تبديل مي شود "بايد رفت تا خوشبخت بود" به عنوان يک دختر مي توانم بگويم که آمدن به کشورهاي توسعه يافته مي تواند کاملا دنياي شما را عوض کند. هرچه دختر مذکور خوش ظاهرتر ** باشد يا از محيط بسته تري آمده باشد امکان تغييراتش بيشتر است. ولي کلا منظورم اين است آدم ها بعد از مهاجرت قالب هاشان عوض مي شود. در نتيجه سيستم هاي رفتاري که قبلا کار مي کرده حالا ممکنه ديگر کار نکنه. آدمي که قبلا براي شما در ايران مناسب بوده حالا که محيط و شرايط تغيير کرده شايد ديگر مناسب نباشد. براي همين من مطمئن نيستم خانواده هاي جالبي از اين زوج هاي دور از هم افتاده بوجود بيايد. اميدم براي زن و شوهر هايي که همزمان و با هم تغيير مي کنند بيشتر است. * خيلي از پسرها يا دخترهاي ايراني هنگام درخواست ويزا با همسرشان اقدام نمي کنند چون شانس دادن ويزا کم مي شود. اکثرشان به اين اميد به خارج از ايران مي آيند که مي توانند يا براي همسرشان ويزا همسر بگيرند يا به بهانه ويزاي توريستي از کشور خارجشان کنند و بعد بمانند. سفارت هم کم کم شروع مي کند که اين حضرات همسر هيچ نوع ويزايي ندهد: آخر تعدادشان خيلي دارد زياد مي شود. اين هم تغيير استراتژي سفارت است:حتما لازم نيست اعضاي خانواده کنار هم باشند. مگه قرار به دیدن و برگشتن نیست؟ فرد مهاجر می تونه هرچقدر دلش خواست بره کشورش، همسرش رو ببینه و برگرده ** واضح و مبرهن است که ظاهر بهتر، گزینه های شما را در هر انتخاب یا فعالیتی بهتر می کند. بعدنوشت: امروز سفارت زن یکی از دوستانم رو ریجکت کرد. ایشان درخواست ویزای توریستی کرده بود + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 9:7 توسط نیلی |
وقتي کسي به فکر دفاع از قلمرو اش نيست دو حالت وجود دارد: يا دیگر آنجا را قلمرو خودش نمي داند يا خيالش از بابت برج و بارو ها راحت است. تجربه نشان داده که حداقل تصور دوم معمولا اشتباه است + نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 8:17 توسط نیلی |
من الان در اتاق کوچک صورتی ام نشسته ام و یک ساعت و ۴۰ دقیقه تا سال تحویل باقی مونده. سفره هفت سینم به لطف مادر روجا -دوستم- که ماهی، سنبل، سمنو و یک آیینه قشنگ برایم از تورنتو آورده تکمیل می باشد. سالی که گذشت برایم پر از اتفاق بود: تغییر محل کار، آمدن به کانادا، دوستی های جدید، تعریف های جدید دوست داشتن، آشنایی با رادیو و... و حالا اینجا نشسته ام با موهای خیس از حمام و دلم که ساکتِ ساکت است. سال پیش از دنیا ۷-۸ تا آرزو و تخم مرغ شانسی اکلیلی می خواستم، امسال آن را هم نمی خواهم، خودم تخم مرغ هایم را اکلیلی خواهم کرد. یک وقت دیدی تخم هم گذاشتم آن هم از نوع دو زرده اش پی نوشت: + نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 3:30 توسط نیلی |
از خودم حرصم درمیاد... از حضور لحظه ای رفتارهای کنترل نشده، از پر کردن زوری جای خالی چیزها، از تحمل آدم هایی که وظایف نانوشته شان را نمی دانند و از دیدن خودم وسط حیاطِ خالیِ پر از برگ های ریخته... + نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 7:25 توسط نیلی |
خوب اندک اندک عيد دارد مي رسد. اگه حس شديد نوستالژيک وار من را بخواهيد اينه که خيلي خوشحالم الان ايران نيستم. هميشه ماه اسفند من رو ياد خيابون هاي شلوغ و سياه ميندازه و مردمي که تو سر خودشون مي زنند تا خريد عيد رو تکميل کنند. از اون خوشحالترم که نيستم در خونه تکوني سالانه شرکت کنم . در واقع تنها چیزی که بین این کارها دلم برایش تنگ می شود تمیز کردن انباری است. به علاوه من لحظه ي عيد رو هم کنار خانواده دوست ندارم. بچه که بودم پدر و مادرم هميشه ساعاتي قبل از سال تحويل دعواشون مي شد و بزرگتر که شدم اين من و بابام بوديم که دعوا مي کرديم (البته به جز 5-6 سال اخير). بنابراين حس خوبي راجع به کل قضيه ندارم. از ديد و بازديد هاي ايلي بعدش هم که کاملا بدم مياد. پس کلا مي تونيم به اين نتيجه برسيم که خارج رفتن در اين مورد حسابي به داد من رسيده. نتيجه ديگري که شما مي توانيد بگيريد –البته اگه تا به حال نگرفته باشيد- اين است که بنده کلا از آدم به دور هستم و بيشتر دوست دارم با دوستانم رفت و آمد داشته باشم تا فاميل. آن هم نه همیشه امسال مي خوام عمه ها رو بپيچونم و سال تحويل تنها باشم. هميشه دلم مي خواست يه سري کارها رو وقتي سال نو ميشه انجام بدم ولي حضور ديگران مانع مي شد. پ.ن: * اسرا –دوستم- که هم زمان با من به سوئد رفته بود تصميم گرفته برگرده ايران + نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 6:23 توسط نیلی |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 0:46 توسط نیلی |
|