تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

یک زمانی بود که همه ی دختر های زیبای جوان نقش اول فیلم ها به نظرم بزرگ و آرزو مانند - و البته به مدد الهی  قابل دسترس  در آینده - می آمدند. امروز متوجه شده م که مدتیه این هنرپیشگان عزیز همگی از بنده کوچکتر هستند. به نظرم حالا می تونم حس هنرپیشه هایی که از تازه عروس به مادر تغییر نقش می دهند رو درک کنم.

بله ما رفته بودیم فیلم آواتار رو ببینیم و به دسته ای بپیوندیم که که آواتار دیده اند. جلوه های ویژه فیلم عالی ولی داستان مفت.(بخش انیمیشن با استفاده از سنسورهایی که به همه ی جای بدن هنریشه ها وصل شده بود ساخته شده بود) نه یک ذره خلاقیت در روند داستان، نه یک مثقال نقش خاکستری. و باز هم یک فیلم سه ساعته از آقای کامرون. راستش بعد فیلم داشتم فکر می کردم تایتانیکش رو هم با همین ترفند جلوه های ویژه و تبلیغات سهمگینش در پاچه مان کرد. وگرنه داستان تایتانیک چی داشت که پر فروش ترین فیلم زمانش شد؟ حتی چه چیز عشقی داشت که بقیه نداشتند؟ ولی از همه این حرف های گذشته نقش زن داستان را واقعا خوب ساخته بودند. این قدر ظرافت تقلید حرکت در صورت و رفتار فوق العاده بود.



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388 10:19 توسط نیلی |


هفته ی وحشتناکی است.  شنبه در محل کار یک گرد و خاک حسابی علیه رفتار صاحب مغازه انجام دادم که بیچاره به دست و پا افتاد. دوشنبه یک امتحان GRE* دادم که بخش Verbal ش اسف بار بود. حتی جای دعا هم وجود ندارد چون computer-based بود بلافاصله نتایج بخش ادبیات و ریاضی رو دادند و ما را مشعوف کردند.

سه شنبه رفتم به استادم گفتم که اینجانب دارم برای PhD اپلای می کنم و اگه ممکنه معرف من باش. بیچاره پیرمرد دهنش باز موند و اشک تو چشماش جمع شد. تازه متوجه شدم که تصورش این بوده که من قراره دکترا باهاش بمونم. قیافه ش مثل کسایی شده بود که بچه هاشون بهشون خیانت کرده اند. دلیل من (تغییر زمینه کار از تئوری به عملی و صنعتی  و کامپوزیت) قابل قبول بود ولی ظاهرا چیزی رو تغییر نمی داد. بعدش اینقدر حالم بد شده بود که می خواستم بشینم گریه کنم. از اون روز هم هر روز میاد هم آفیسیم رو می بره توی اتاقش و درباره من باهاش درددل می کنه.  هر دفعه می خوام سرم رو بکوبم به دیوار چون دیوارها کاملا صدا رو انتقال می ده. همین الان هم صداش رو می  شنوم که داره بهش می گه چرا نیلی می خواد بره؟ من آموزشش دادم الان سختمه با یکی دیگه شروع کنم. من واقعا ناراحتم الان. اسم دانشگاه به اندازه استاد مهم نیست. ولی من کمکش می کنم... صبح هم اومده توصیه نامه هایی که دیروز ازش خواسته بودم رو گذاشته رو میزم (این سرعت براش واقعا رکوردی محسوب میشه) که حسابی ضربه فنی ایم کرد.

واقعا هم نمی تونم کاری بکنم. دکترا خوندن با این آدم اشتباهه. ایشان پیر هستند و حال تحقیق برایشان نمانده با اینکه خیلی با سواده ولی عملا نمی تونه تو مشکلات کمکم کنه. حتی هم آفیسیم که دانشجوی دکترا هست واقعا دچار مشکله. به علاوه خسیس هم هست ترم پیش که شهریه ها اضافه شده بود و ایشان (هندی) و یک استاد مصری تنها استادهایی بودند که حقوق رو زیاد نکردند و واقعا پدرم درومد چون مجبور شدم دو برابر بیرون دانشگاه کار کنم . شاید باید جور بهتری بهش می گفتم، بیچاره پیرمرد... استرس code م که دوباره یک جایش کار نمی کند هم اضافه شده به این ملغمه.


* GRE امتحانی شامل ادبیات، ریاضی و انشا است که برای اپلای کردن در دانشگاه های آمریکا لازم می باشد.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 20:37 توسط نیلی |


تقريبا سه هفته پيش تصميم گرفتم آمريکا رو هم به برنامه اپلاي براي دکترا اضافه کنم. در حال حاضر دارم همين طور سايت هاي دانشگاه هاي مختلف رو مي گردم. ولی در همین دو هفته فهمیده م که چقدر نسبت به دوسال پیش فرق کرده م. دو سال پيش من به استاد هاي دانشگاه خارجي و خود دانشگاه به ديد خدا نگاه مي کردم. اصلا سن، assistant profeesor و associate professor و حتي (مايه خجالته) تا اندازه اي زمينه کاري برام مهم نبود. فقط بخوره به تحقيقات ما که من رو قبول کنه. مقایسه ای انجام می دهیم با الان  که تفريح فعلي ام اينه که وسط 3-4 تا آدمی که با وسواس از هر دانشگاه انتخاب مي کنم به يک کله گنده هم افتخار مي دم. با نيش باز (در حالي که به اسم نويسنده کتاب هاي قطور روبروم نگاه مي کنم) به Reddy، Inman و Belytschko ایمیل مي زنم و ته دلم هم فکر مي کنم چرا منو نگيره.

راستش رو بخواهيد زندگي در کانادا هيچ خيري هم که نداشته حداقل تونسته بلاخره زندگي رو براي من واقعي کنه. بلاخره من بعد 25 سال فهميدم که تحصيل و علم وسيله زندگي هست. اسم دانشگاه و کشور تحصيل اين قدر زندگي تو رو عوض نمي کنه که براي 4 تا رنک بالا و پايين خودت رو پاره پاره کنی، حتي شايد زندگيت رو تلخ هم بکنه. فکر مي کنم علتش اينه که تحصيل در خارج براي همه دانشجويان يک قله به نظر مياد و کلا آدم بايد به قله برسه تا بتونه يک نظر درست نسبت به همه راه ها پيدا کنه. چيز ديگه اي که فهميدم  اينه آدمي که در خارج زندگی می کنه می تونه بدبخت تر از زمان زندگی در وطنش باشه اگه موفق نشه مرز خارجی بودن رو رد کنه.

حالا سفر به يک کشور در يک قاره ديگه به همون اندازه به نظرم دسترس پذير مي رسه که  سفر به بندرعباس برام در 2 سال پيش. اصلا چرا راه دور بريم 2 سال پيش که مادرم از طريق اتحاديه پزشکان کرديت کارت گرفت من جدا احساس مي کردم که خانواده ما شاخ غول را شکسته. زندگي در کانادا شايد هنوز احساس امنيت در آينده را به من نداده باشه ولي براي اولين بار حس بودن در دهکده جهاني رو برايم تعريف کرد. دسترس پذیری المان های دهکده جهانی...


پ.ن:
می دانید من باید می آمدم کانادا، حتی باید فوقم رو ول می کردم و از همین مستر می آمدم. حالا حتی اگه برگردم ایران، حداقل از شر فکر ها و عقده هایی که قطعا زندگی رو زهرم می کرد خلاص شده م.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 20:44 توسط نیلی |


یک دوره هایی هست که آدم دارد چاقوهایش را برایت تیز می کند. آهسته آهسته و با دردی در دل و سر فرصت. باید یک لحظه هایی خیلی حواست جمع بوده باشه که برق چاقوها را قبل از اینکه زیر لباس مخفی شوند ببینی. بعدش دیگر با خودت است که در لحظه مناسب این چاقوها تکه تکه ات کنند یا برایت پرتقال پوست بکنند به جایش



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 7:49 توسط نیلی |


جالبه الان که فکر می کنم می بینم که از بین همه اون چیزهایی که تو اون دانشکده داشتم، همه شوقی که برای یاد گرفتن چیزهای جدید یک دفعه در من روشن می شد، اپلای کردن، ... و همه اون بالا و پایین پریدن ها، من فقط واقعا تو رو می خواستم. و چقدر دانستن این که تو الان مال منی حس خوبی داره...

بد نیست آدم وقتی مودش یک مقادیری گیر و بی رحم می شود این چیزها یادش بیاید!



پی نوشت:
خانم لی - صاحبخانه 69 ساله من- پس از ذوق فراوان برای موهای اینجانب تصمیم گرفته اند موهای تا کمرشان را به سبک بنده تا دم گوش کوتاه نمایند. به ایشان عرض کردم بد نیست یک کمی قهوه ای اش هم بکنین (تنها رنگ قابل استفاده برای مردم آسیای شرقی) فرمودند نه دوست ندارم رنگش کنم فقط فِرِش می کنم


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 18:44 توسط نیلی |


من نمي دونم جنس ديوارها در خانه هاي معمولي کانادا از چيه. ولي احتمالا بايد چيزي از جنس چوب باشه چون صدا رو به شدت انتقال مي ده. شدت انتقال صدا به حديه که من مي تونم صداي پهلو به پهلو شدن مستاجر اتاق بغلي روي تختش به راحتي بشنوم، يا اينکه شب ها اگه يکي از ما ساعت بگذاريم براي هر دو نفر کافيه. اين بحث علمي رو در همين جا نگه مي داريم و وارد مبحث شيرين اجتماعي مي شويم.

اولين شبي که خانم لي- صاحبخانه- سفرهاي بين استاني و کشوري ش رو شروع کرد هيچ کدام از مستاجرها تا ساعت 1 شب خانه نيومدند( سه نفرشون مسافرت بودند). من هم کارهام که تموم شد گرفتم خوابيدم. ساعتي نگذشته بود که صداي جير جير شديد و عجيبي* به همراه صداي دو نفر آدم بيدارم کرد. جدا ترسيدم چون اين خانه عملا در و پيکر درست و حسابي ندارد. کورمال کورمال چوبي که از کشوي دِراوِرَم کنده شده بود رو برداشتم و رفتم از اتاق بيرون. کسي نبود و صدا هم شنيده نمي شد. برگشتم توي اتاق صدا با شدت بيشتري مي اومد. مدتي گذشت تا فهميدم که مايک –مستاجر اتاق بغلي – تشخيص داده که لي حالا حالا ها بر نمي گرده و بنابراين دوست دخترش رو آورده خانه (شرايط قرارداد اجاره ما به صورت دقيق no parking-no girl/boy friend هست). اين اتفاق خجسته به همان شب ختم نشد و با توجه به افزايش سفرهاي استاني خانم لي از آن به بعد هفته اي 3-4 شب تکرار گردید. چيزي که جديدا واقعا دارد آزار دهنده مي شود

مطمئننا خواهيد گفت که چرا بهش نمي گي رعايت کنه؟ جواب خيلي ساده س: نمي توانم. چون اولين پاسخ آقاي مايک ميشه اينکه سرکار خانم شما تقريبا هر شب بين ساعت 11-12 شب و ويکندها از اول صبح تلفن هايي به زبان شيرين فارسي داريد.که مطمئنا براي شما لذت بخش است ولي براي بنده جالب نيست. اون رو قطع بفرماييد تا بنده يک فکري بکنم. از طرف ديگه واقعا فکر مي کنم اين حق يک آدم جوان هست که تو اين سن با دوستش باشه حتي اگه دست روزگار مجبورش کرده که يک اتاق در يک خانه 6 نفري داشته باشه که انگار ديوار ندارد.


* این جیر جیر عجیب و غریب متعلق به تخت بسیار ارزان قیمتی است که خانم لی برای افزایش جذابیت توریستی خانه برای اجاره، از اول تابستان به اتاق بغلی اصافه کرد

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 22:14 توسط نیلی |


بعضی روزها هست مثل یک شنبه ای که هوایش برفی باشه. بعضی روزها هست مثل یک شنبه ای که آدم شیری است که دلش می خواد گربه باشه. بعضی روزها هست که آدم می خواهد هیچ کسی نباشه و فقط تو باشی. بعضی روزها هست که آدم دلش فقط تو را میخواد و هیچ کس دیگه و هیچ چیز دیگه رو نمی خواد. دلش می خواد بیاد بغلت و همانجا بمونه مدت ها، مدت ها... بعضی روزها هست که آدم یادش میاد که چقدر اون یک ماهی که ایران بوده تو رو کم بوسیده... بعضی روزها هست که تحمل دوری ات خیلی سخت می شود. می دانی...


پی نوشت:

* خریتی از نوع محض است گوش دادن به بعضی آهنگ های سیاوش قمیشی در بعضی شرایط

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 6:51 توسط نیلی |


ديروز تو Google Reader يکي از دوستان مطلبي از ساقي قهرمان (خانم هم.جنس.گرايي که مصاحبه اش با روزنامه شرق باعث بسته شدن آن روزنامه شد) شير کرده بود که باعث شد به وبلاگ اين خانم سري بزنم. با مطالب وبلاگش کاري ندارم الان، نظراتش رو راجع به چيزهاي مختلف نوشته بود. چيزي که به شدت به نظرم اومد نظرات خوانندگان بود که بسيار بي پرده، بي ادبانه، توهين آميز و بي رحمانه نوشته شده بود و البته بيشتر اين نظرات بار جنسي داشت.

يک لحظه به نظرم اومد که همه اين آدم ها ديوانه اند... چطور ميشه اينقدر از آزار دهنده بودن و توهين با الفاظ رکيک، حتی به کسي که تابوهات رو زير سوال برده، لذت برد؟ این لذت بردن از جویدن گوشت خون آلود از کجای عقده های درون ما درمیاد؟



پي نوشت:

* آدم هاي جالبي بودند که با فحش و فضيحت برايش نوشته بودند دلت خنک شد باعث بسته شدن يک روزنامه خوب شدي؟
** چقدر تفاوت وجود داره بين لغت هم.جنس.گرا و هم.جنس.باز


+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388 23:32 توسط نیلی |


پارسال همين موقع ها من اينجا چيزي نوشتم در مورد خوبي و مهاجر پذيري کانادايي ها. يکي از دوستان برايم نوشت که من دارم با توجه به محيط آکادميک قضاوت مي کنم و خارج دانشگاه نژاد پرستي فراوان ديده مي شود. آن موقع فکر کردم یکی دیگه از این ایرانی های بدبین، دوست نداری برگرد کشورت.

راستش الان با آن دوست موافقم. الان که مدتي در شهر کار کرده م و مدتي هم دنبال کارهاي مختلف گشته م. ولي به اين خاطر از کانادايي ها بدم نمي آيد. اتفاقا فکر مي کنم اين بيچاره ها خيلي هم خوب برخورد مي کنند. خوب بيچاره خوشش نمي ياد کسي رو استخدام کند که مثلا "حال شما چطور است؟" رو ميگه "حول شوما چاطار مي بوشد؟" يا در يک مکالمه دوستانه روزانه با او بعد از جمله دوم هنگ مي کند و سعي مي کند با يه لبخند ابلهانه جبرانش کند يا نصف شوخي ها رو نمي فهمد. خوشش نمي آيد که فلان هندي با آن قيافه سياه سيبيلوي ترسناکش يک دفعه جلويش سبز شود. خوشش نمي آيد دائم قاط قاط چيني ها رو بشنود يا درخيابان ببیندشان که کشورش رو گرفته اند و حتي رانندگي هم بلد نيستند. خوشش نمي آيد که مهاجران فرهنگ کشورش رو خراب کرده ند، دروغ رو جزئي از زندگي اش کرده ند و...

و بله نيروي نخبه را هم وارد کشورش کرده اند منتها اگر کسی از هم وطننانش با همین درجه نخبگی وجود داشته باشد حتما او را ترجیج می دهد تا این مشکلات را نداشته باشد. در محيط کار که زندگي جدي تر مي شود، هرچه شهر کوچک تر باشد رفتار همکار نيتيو شما با شما بدتر است. يک دليلش اين است که خارجي نديده است زياد بدبخت. دليل ديگرش خاصيت محيط کار است که آدم ها معمولا زير آب هم رو مي زنند و خارجي و بومي هم نمي شناسد . حالا اگه تو ضعيف و خارجي باشي که ديگه نان تمساح در روغن است.

فکر مي کنم يکي از بهترين شهرها براي زندگي در کانادا تورنتو است* که بيشتر مردمش اينترنشنال هستند با اين حال در همين شهر هم بسياري از خارجي ها در شرکتهاي مردم کشور خودشان کار مي کنند. مثلا ايراني ها با ايراني ها. شهر من با 92% مردم کانادايي، بيشترين درصد کانادايي رو بين شهرهاي کانادا دارد و به نژادپرستي مردمش مشهور است. من مردمش و خودش رو دوست دارم ولي اين باعث نمي شود فراموش کنم که خارج از دانشگاه، محيط خيلي بهشت نيست. بله تا وقتي زندگي جدي نشود به روي شما لبخند زدن هزينه اي ندارد.


* برخورد مردم کانادایی در تورنتو واقعا متفاوت و دوستانه است.

** به نظر من یکی از بهترین محیط ها برای کار کردن در خارج، محیط آکادمیک است

*** دقیقترش را بگویم کانادایی ها از آسیایی ها و مردم اروپای شرقی (یعنی همان هایی که از کشورشان در جستجوی بهشت در رفته اند) خیلی خوششان نمی آید.

سوالات در مورد ایران (از ویلاگ روزنگار)

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 0:20 توسط نیلی |


آبيشک يکي از دانشجويان کلاسي است که من اين ترم TA شان هستم. يک پسر هندي ريزجثه با چهره باهوش که هميشه نمره هايش خوب است. ديروز فهميدم که اين بچه 19 سالش است (کلاس،کلاس سال چهارم است) و دانشجوي Exchange است. Exchange student همان دانشجوي مهمان خودمان مي شود، منتها اينجا دانشجويان زيادي را مي بيني که از کشور يا دانشگاه ديگر يک ترم در دانشگاه مقصد مهمان مي شوند. آبيشک يکي از دانشجوهاي خوب يک دانشگاه خوب در هند است (معدلش 9.8/10 بود) دانشگاه با هزينه خودش او و چند نفر ديگه فرستاده تا يک ترم در دانشگاه هاي کانادا تحصيل کنند.

من تا به حال فکر مي کردم دانشجوهاي مهمان فقط از کشورهاي اروپايي و داخل خود کانادا و آمريکا مي آيند و برايم حضور افرادی هايي از کشورهاي آسيايي و عربي عجيب بود. با اين حال فقط فکر کنيد چقدر اين تجربه براي يک دانشجو به خصوص اگر از کشورهاي جهان دوم و سوم باشد مفيد است. اينکه آدم به خرج دانشگاه بيايد کشور هاي ديگر را ببيند. ببيند درمحيط هاي علمي ديگه چي مي گذرد، زبانش را تقويت کند، شرایط را در مورد تصميم هاي آينده اش ارزيابي کند و بماند که کلي هم رزومه اش تقويت مي شود. به طرز عجيبي دلم براي بچه هاي با استعداد کشور خودم گرفت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 19:33 توسط نیلی |


براي کساني که خارج از ايران هستند خواندن اخبار ايران هر روز دردآورتر مي شود. يک بخش اين درد با داخل نشينان مشترک است: کشوري که رو به بحران مي رود، وحشت از بی قانونی ای که دارد قانون می شود، مردم و آشناياني که هر روز بيشتر آزار مي بينند و هويت بين المللي که روز به روز بيشتر از دست مي رود.

يک بخش درد هم به اين برمي گردد که هرچه ايران غيرقابل سکونت تر شود، هرچه تحمل اوضاع سخت تر شود، اميد به بازگشت به ايران و زندگي در کنار کساني که دوستشان داري کمتر مي شود. باور کن اين کمتر از درد ِروزانه ي کلافه کننده داخل ايران بودن نيست. هرچه اين اميد کمتر شود آدم بيشتر احساس بي هويتي، بی پناهی و رها شده گي مي کند. اينکه "حماقت باشد که برگردی" خيلي با اين فرق مي کند که تو بتواني برگردي و نخواهي

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 3:42 توسط نیلی |


در شهر ما راننده هاي اتوبوس اعتصاب کرده اند. راننده هاي اتوبوس يکي از بالا ترين پايه هاي حقوق رو در کانادا دارند. راننده هاي اتوبوس 20% افزايش حقوق مي خواهند. شوراي شهر بیشتر از 9% را قبول نمي کند. دولت مي گويد در مسائل مربوط به يونيون ها دخالت نمي کند. شهر پر از دانشجو و سالمند و معلول است و بي اتوبوس و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد است و فصل فصل آنفولانزا. تازه هنوز سرد نشده. صبح ها همين طور رديف رديف آدم مي بيني که با صورت هاي پوشيده تا چشم راه رو پياده گز مي کنند يا کيسه هاي آدم نمايي رو مي بيني که بر روي دوچرخه جابه جا مي شوند.

راستش آدم  رو به اينجا مي رسانند که بگه صد رحمت به قبلن مملکت خودمان که با پشتوانه ي ملت تو دهن ملت مي زدند و همه اعتصاب ها در نطفه خفه مي شد. الان که کلا فکر نکنم کسي جرات کنه اعتصاب کنه.


پي نوشت: اين اتفاق در اتاوا 3 ماه طول کشيده و تورنتو 3 روز.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 23:59 توسط نیلی |


علم و زندگي ثابت کرده است که روغن در سرما مي بندد. واقعيت ديگري که طبيعت هم اکنون در خانه ما دارد نشان مي دهد اين است که روغن روي قابلمه غذايي که 1.5 ساعت پيش اينجانب روي گاز آشپزخانه گذاشته بودم بسته شده است. اين فرآيند از اينجا ناشي مي شود که باز هم اين خانم لي چُرمَنگ –صاحبخانه – درجه ی سيستم تهويه را رو خنک کننده گذاشته و خبرش دوباره رفته امريکا (رجوع شود به پارسال همين موقع)

ديروز زنگ زده مي گه به ميشه به گل ها آب بدي؟ (خانه پر از گله) بهش مي گم ما داريم از سرماي 2 درجه يخ مي بنديم تو خونه. ميگه يعني گل ها خشک شدن؟


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 16:35 توسط نیلی |


محیط خانه امسال حسابی تغییر کرده که یک دلیلش حضور 4 پسر آشپز در خانه است. پارسال من، جنیفر، نازنین و استنلی همگی تنبل بودیم. در نتیجه فقط پریاوراتا پسر هندی بود که یکه تازانه غذا می پخت. امسال باید برای رسیدن به گاز در صف بایسته. چون مارک (پسر کانادایی رومانیایی)، دارن (پسر چینی) و آنتوان (پسر روس) هر سه نفر ید طولایی در آشپزی دارند. امروز دارن از من پرسید تو چی می خوری دقیقا؟

حقیقتش من هم دارم کم کم آدم می شوم. کم کم تعجب می کنم که چطور یک سال با ماهی یک بار غذا پختن، نون و پنیر، فست فود و کالباس دوام آورده ام. حالا ریختشان را می بینم حالم بد می شود. حالا از غذاهایی که می پزم که بگذریم، به پروژه ملی می رسیم که همان پختن آش رشته بود که این شنبه انجام شد و حسابی خوش مزه از کار درآمد و کل دوستان را بهره مند کرد. البته بماند که شبیه دانشمندانی که با بشر و لوله سر و کار دارند داشتم موادش رو اندازه می گرفتم

خانم لی همیشه از طولانی بودن زمان پختن غذاهای ایرانی تعجب می کند. هر 15 دقیقه می آید آشپزخونه و می پرسه:are you still cooking? یعنی که اینقدر حالا باید برق مصرف شه که تو یه چیزی بریزی تو شکمت؟ چند بار با لبخند به فارسی بهش گفتم آره زهرمار بگیردت با اون قیافت! بلکه دلم یه کم خنک شه. البته بماند که کلا این طفلکی به نظر میاد خیلی به من حس رئوفیت داره.  منتها قبلا که سه تا دختر تو خونه بودیم دائم ور دل ما بود، امسال سر جمع یک روز خونه نیومده!


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 5:22 توسط نیلی |


آیا شما شرایط اقامت دائم در کانادا را دارید؟

در این هفته تصمیم داشتم فرم های مهاجرت رو تکمیل کنم و بفرستم. هرچند فعلا تا آخر امسال منصرف شده ام ولی به نظرم اومد که بخشی اطلاعاتی رو که به دست آوردم اینجا بنویسم تا شاید برای بقیه هم مفید باشد




ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 20:10 توسط نیلی |


 امسال موقع برگشتن به نکته ای رسیدم که در سفرهای پیشین کمتر توجه م را جلب کرده بود آن هم اهمیت تعداد بچه ها در هواپیماست. نمی دونم چرا این سفر ما این قدر بچه داشت که همگی با تمام قوا ونگ می زدند. یکی از این بزمچه ها هم بغل مادرش کنار من نشسته بود. اکثریت این بچه ها هم هندی بودند. البته از حق نگذریم 13 ساعت پرواز (دبی –تورنتو) آدم بزرگ رو هم کلافه می کنه چه برسه به بچه بدبخت ولی به هرحال من که تمام پرواز رو رفت ( به غیر از زمان اعمال حیاتی) خوابیده بودم بیشتر از 1-2 ساعت نتونستم بخوابم

این دفعه چمدانم رو نپیچیده بودم. کار بسیار اشتباهی بود چون چمدان رو باز کرده بودند یکی از ظرف سوهان رو شکافته بودند که توش بمب پیدا کنند و ظرف سوهان ترتیب همه ی لباس های چمدان رو داده بود. البته یک قوطی کرم رو هم باز کرده بودند که با پودر سوهان بر روی لباس ها واکنش جالب داده بود

به خانه که رسیدم متوجه شدم چهار جفت کفش سایز بزرگ در جاهای مختلف قرار داده شده فهمیدم که هرچهار مستاجر خانه پسر هستند. از قبلی ها فقط پریاوراتا- پسر هندی- باقی مونده بود که کلا زیاد دلگرمی محسوب نمیشود چون زیاد به اطرافش واکنش نشون نمیده. هرچند همین پیری ما رو در راهرو در حال بالا بردن چمدان دید و چنان welcome گرمی گفت که فکر کردم یحتمل در ماه عسل با چیزی توی سرش زده اند. پسرها دستشویی دخترها رو استفاده کرده بودند و عملا دستشویی به قدری سیاه و جرم گرفته بود که حتی من تنبل را به کار انداخت که تمیزش کنم.

دلم برای خونه ی خانم لی تنگ شده بود ولی همزمان دلم برای خونه ی خودمون هم کلی تنگ بود. این حسی بود که پارسال نداشتم. راستش پارسال تا عید دلم برای خونه تنگ نشده بود.  دلم برای دوستم هم تنگه، خیلی دلم می خواست اینجا بود. ولی در عین حال حس خوبی به امسال دارم. کلی برنامه دارم که باید انجام بشه. باید پروژه م رو سرو سامان بدم، برای دکترا اپلای کنم، اوضاع کار رو بررسی کنم، آیلتس بدم و برای مهاجرت اقدام کنم و... ببینیم چه می شود


یک خاطره، یک تجربه:
آیا فکر می کنید در فرودگاه موقع رفتن از ایران قیافه تان خیلی هم اهمیت ندارد؟ اشتباه نکنید. ما پارسال 2 کیلو بار اضافه داشتیم و مامور مذکور تا ما جفت چمدان ها رو باز و خالی نکردیم به ما اجازه رفتن نداد. امسال 6 کیلو اضافه بار داشتم و طرف خم به ابرو نیاورد. با توجه به اینکه اینجانب قیافه ی بسیار بهتری نسبت به قیافه گدا گدور پارسال داشتم خودتان پرتقال فروش را پیدا کنید


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 10:53 توسط نیلی |


این روزها که می گذرد با دوست داشتن تو... این روزها که تمام می شود با دوست داشتن تو... و تصاویری که گاه به گاه در ذهنم می ریزد... شاید من قبلا کسی را واقعا مثل تو دوست نداشته ام... نمی دانم...


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 10:36 توسط نیلی |


لای چشمم رو باز کردم. فریاد الله اکبر محل رو پر کرده بود. چند نفر با دردی در صدا بلندتر از بقیه فریاد می زدند. یادم افتاد که امروز قراره احمدی نژاد وزراش رو معرفی کنه به مجلس. نیم خیز شدم و مادرم رو صدا کردم که بیا ببین چه خبره.

دوتایی با امید پرده رو کنار زدیم. دسته ای که جنازه یکی از اهالی محل رو تشیع می کرد داشت وارد کوچه می شد


+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 8:20 توسط نیلی |


تقریبا دو هفته هست که من در تهران هستم و عملا در رفاهی دلپذیر غرق شده م. تجربه لذت بخشی است که آدم مورد محبت جمع شده یک ساله آشنایان قرار بگیرد. نتایج تجربیات موارد زیر می باشد:

1- تفاوت سفر با مسلط بودن به زبان انگلیسی با نبودنش از زمین تا آسمان است. وقتی داشتم می رفتم کانادا پرواز اولم با ایران ایر بود که الحمدلله 4 ساعت تاخیر داشت. وقتی وارد فرودگاه لندن شدم با شنیدن اولین پیام خش خش کنان انگلیسی نفسم بند امد. همش می ترسیدم جا بمونم. خودم رو کشتم تا به گیت مورد نظر رسیدم و طرف هم نامردی نکرد و صندلی وسط در ردیف وسط رو بهم داد.اما این بار راحت چانه می زدم با آدم ها ارتباط برقرار می کردم و اعتماد به نفس داشتم. نتیجه سفری شد که با وجود اینکه 14 ساعت پرواز و 6 ساعت نشستن در دبی رو داشت بسیار لذت بخش شد.

2- تهران داغ است و روزه دار کّش، با این حال من راضی ام حداقل رطوبت آنتاریو را ندارد. امسال تا دلتان بخواهد آدم های روزه خوار دیده ام. از راننده تاکسی هایی که بطری آبشان کنار دستشان است بگیر تا آشنایانی که قبلا همیشه در صف مقدم ماه رمضان بودند.

3- تقریبا یادم رفته بود که خریدن مانتو در تهران چه مصیبتی است. آی که این جمله ی " آقا این سایز بزرگتر نداره؟" چه درد و خستگی ای در خودش نهفته دارد. به هرحال اینجانب توانستم به صورت اتفاقی مانتو بسیار زیبایی در بازار تهران به مبلغ 7500 تومان پیدا کنم

4- وقتی آدم یه مدت از محیط زندگی اش دور می شود و بعد وقتی برمی گردد و می بیند چهار تا دوست خوب و ارزشمند دارد که به یادش هم هستند دچار حس خیلی خوبی نسبت به خودش و دنیا می شود. یکی از بحث هایمان در کانادا این بود که وقتی بر میگردی می بینی از بازی دوستانت کنار کذاشته شده ای و این یکی از درد هایی است که باعث می شود دلت نخواد برگردی ایران. خدا را شکر که سر ما نیامد

5- دارم به این نتیجه می رسم که دندان پزشک ها و آرایش گر ها خیلی شبیه هم هستند. هر دو صنف سعی می کنند تو سر کار نفر قبلی بزنند. این تابستان گیر آقای دکتری افتاده ایم که هر روز دستی به سر و گوش دندان ما می کشد و یادآوری می کند که "اگر دندون هات رو ارتودنسی نکنی می میری" و بعد هم مارا می فرستد تا هفته ی دیگر بیاییم.

6- در دسته بندی معایب و مزایای زندگی در خارج کشور مهارت تحسین برانگیزی پیدا کرده ام که آن را مدیون همه ی آشنایانی هستم اولین کلامشان بعد از اینکه "ا تو که لاغر نشدی" (ظاهرا باید باربی می شده م) این سوال فلسفی است.

7- وقتی داشتم می اومدم جای کمی داشتم به خصوص با باری که عمه جان فرستاده بود تا به فامیل برسانم. تصور غریبی داشتم که همه چیز در تهران برای خرید با دلار ارزانتر است. آمدیم و رویایمان نقش بر آب شد. مثلا شکلات ها با قیمت تقریبا 4 برابر به فروش می رسند، باقیش بماند

8- یاد اون روز ها به خیر که روزنامه ها در دکه های روزنامه فروشی کیپ تا کیپ چیده می شدند. آدم دلش از دیدن این هفت هشت تا روزنامه مانده می گیره

9- هفته اولم کند بود و آرام می گذشت ولی بر پدر این هفته دوم لعنت که مثل برق می گذره. آقا ما دلمون میخواد به مفت خوری مزمن ادامه بدیم، امکانش هست؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 1:26 توسط نیلی |


من یک کار در شهر پیدا کرده ام و آخر هفته ها کار می کنم. صاحب کار ایرانی است و معمولا تلویزیونش رو شبکه پارس روشن است. دیروز یک دفعه توجهم به تلویزیون جلب شد. احتمالا شبکه پارس و سیاست های سلطنت طلبانه اش را می شناسید. اگر بدانید که همین حضرات چه دق دلی در تجمع های ایرانی خارج از کشور با فریاد های مرگ بر م یا مرگ بر ج.ا ایجاد کردند، اهمیت جمله هایی که در حال پخش بود را بیشتر حس می کنید.

جملات جالب بود: مردم منتظر رهبری رهبری خارج نشینان نیستند. باید خودمان را با مطالبات داخل ایران تنظیم کنیم. باید صداها را به گوش دنیا برسانیم. باید به نخبه های داخل ایران احترام گذاشت و ...

اگر رفتار سیاسی ما در ایران با نماد هایی مثل راهپیمایی در سکوت ارتقا پیدا کرده، اثر این رفتار در ادبیات سیاسیِ آدم هایی که "سال هاست تغییر نکرده اند" هم جالب توجه است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 15:27 توسط نیلی |


X

من 26 سالمه و الان دارم تو کانادا فوق لیسانس مکانیک می خونم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× تماشاخانه ی دهات ما
× تغییر شغل
× ۱-۱
× بابا-2
× چه رنگی بود...
× مدیریت کلمات کلیدی
× و أنا کالطفلة في يده...
× A couple of light years ago
× مجری خبر بی بی سی
× آدم‌هایی که صابون‌های‌شان را عوض نمی‌کنند
× یعنی من سه تا جفت شیش اوردم
× فاشیسم همیشه نرم نرمک می‌آید و از همین نزدیکی‌ها
× تافته
× کامنت وارده :D
× من اگه اون بالا نشسته بودم دیلیت میکردم
× یک قصه‌ي تکراری روزمره
× موسوی و مشکل انتقال پیام
× من و بازی سیاه و سفید و خاکستری
× ف
× ماهیتابه ی قربانی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
پشت صحنه
مهندس خسته
یک پنجره برای پرواز
آرامش بعد از طوفان
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
Air
where the truth lies
Liman
Letters to My Former Self
زن روزهای ابری
خشم و هیاهو
بی رو در واسی
سه روز پیش
گیس طلا
برای خاطر کتاب ها
منصفانه های لاله
زن نوشت
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
مسیر یک ذره
نوشته های اتوبوسی
تنها در آفریقا
صباحلار سعید
پله پله تا ملاقات خدا
-------------------------------------
دورترها
untitled
A Man Called Old Fashion
My Inner Tramp of 1989
یادداشت های زیرزمینی
یک پوریا
ورتیگونه
هست شب
3t LITE
A Beautiful Mind
بامدادی
نجواها
سورئالیست
نقشی از پاسپارتو
رقص در باتلاق
همشهري كاوه
-------------------------------------
کویریات الهه
خواب زمستونی مریم
گاهنامه زندگی بنفشه
Mahtab Overwrites
to learn a dance with words
کولی
-------------------------------------
هنگامه
سالاد خرچنگ
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
فارنهایت 1979
MAGENTA
گلمریم
خورشید خانوم
premenstrual syndrome
-------------------------------------
نشانه های یک کویر
گفتگوی آنلاین
بانوی معبد سوخته
آجر پاره
روزنگار
شاه خاموش
تک نگاری های من
شاید... وقتی دیگر
آشیق سرسونت
چند خط برای خواندن
-------------------------------------
نگاه از بالا
گیردادنی ها
فيلدوست
ارباب سخن
از چشم من
-------------------------------------
بازگشت حسن
بی احساس
از سفرسبز پشیمانم سخت
گذشته های متمایل به حال
لحظه ی آذین
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
زمزمه
بر نازکای چمن
مریم اینا
توکای مقدس
هُرم
دروغگوی خوش حافظه
پیاده رو
آفرودیت
virginia
هویجی برای خرگوش ذهنت
شاهد قدسی
Things you can't tell just by looking at her



Design by : Night Skin