|
من سه دایی دارم. دو دایی کوچکتر خوش تیپ و جذابند و قدبلند و زندگی کاری و خانوادگی موفقی دارند. دایی بزرگم در بچگی فلج اطفال گرفت. نمی دانم روی هوشش تاثیری گذاشت یا نه. همیشه هم لکنت زبان داشت. نمونه کامل آدم ناموفق هم بود. فقط تا دیپلم درس خوند. هیچ وقت تو سنتور که همیشه تمرینش می کرد چیزی نشد. تو مسابقات پینگ پنگ کشوری هم که ورزش مورد علاقه اش بود همیشه چهارم می شد و همیشه داشت توضیح می داد که چقدر تا سوم شدن فاصله کمی داشته. فکر می کنم هیچ کدام از اعضای خانواده اش دوستش نداشتند حتی مادرش. البته مادربزرگم کلا مقوله ای است که پست جدایی می طلبد. فقط مادر من بود همیشه هوایش را داشت. اون رو هم مطمئن نیستم که دوستش داشت. بعد هم در سن چهل سالگی زنی برایش گرفتند از یک خانواده اصفهانی. خانواده زنش- که فامیل دوست پدر خودم می شوند- یکی از وحشی ترین و بی چاک و دهن ترین خانواده هایی هستند که تا به حال دیده ام. دایی ام الان اصفهان است، زنش دوستش ندارد و مجبور است دائم با خانواده زنش رفت و آمد کند. همیشه قلب من از فکر کردن به این دایی ام به درد می آید. به نظر من یکی از بدبخت ترین موجودات عالم دایی من است. امروز داشتم فکر می کردم دنیا نه تنها غیر عادلانه بلکه بی رحم است. اینکه تو به یک آدم هیچ چیزی برای دلخوشی ندهی، نه یک ذره موفقیت، جذابیت، محبت حتی محبت مادری، امید به آینده، لذت زندگی و... بعد با چاقوی اخلاق قضاوتش کنی که آیا آدم خوبی است یا نه. نداشتن هر کدام از اینها در زندگی به تنهایی آدم را تلخ می کند.
یکی دو هفته ای درگیر لباس عروسی و کارهای TA ام بودم. حالا یک ماه دارم که کار تزم رو به جای خوبی برسونم و تشریف ببرم برای عروسی ام. یک جای کدم گیر کرده که نمی فهمم دردش چیه. این هفته رو هم کامل ول گشتم. حالا که تعطیلی آخر هفته است تشریف م رو آوردم دانشگاه، چون یک جلسه با یکی از خانم ها روز دوشنبه دارم، یکی با اون یکی در سه شنبه و یکی با دوتاشون چهارشنبه. اگه چیزی نداشته باشم برای ارائه قورتم میدن احتمالا. دچار یکی از اون حالت های نکبتم شده م که وقتی هایی که ریسرچ به گل می نشیند با هم ترکیب جالبی می دهند. به این نتیجه می رسم که زندگی خیلی بی مزه است. خودم هم خیلی موجود جالبی به نظر نمی آیم. آدمی که نه رفت و آمد و معاشرت را دوست دارد، نه خیلی پخ خاصی است، نه به اندازه کافی جذاب و خوش هیکل و خوش قیافه است و نه هیچی... به دلایلی که خودم هنوز درکش نکرده ام، شانس آورده و عاشق آدم خوب و جذابی شده که دوستش داره. این رو هم نمی فهمم. چون دوستان فوق العاده بهتر و جذاب تر از خودم دارم که آدم مناسبشان را پیدا نمی کنند یا دوست پسرهایشان آزارشان می دهند. موجود تنبلی که این همه امکانات بهش داده اند و تکان نمی خورد تا رشد کند، چون حالش را ندارد. این جور وقتها دلم می خواست اون دکمه وجود داشت و می زدمش و خلاص می شدم. این فکرها برای آدمی که یک ماه دیگر عروسی اش است واقعا شرم آور است. بروم سراغ کدم. این پسر چینی هم آفیسی ام هم آمده و افتاده روی یک سری مقاله. خیلی دارد بهشان دقت می کند پی نوشت: یاشار شمال است و هی می روند مهمانی. دیروز تمام روز خانه عمویش بوده اند و حالا عموئه با خانوادش اومده تمام روز خونه اینا. مثل اینکه هرچند ساعت یک بار هم بلند می شوند می رقصند. اینا دیگه کین..
وضعیت یک مقادیری خر تو خر شده. باید سفر ایران، ویزای کانادا، پاسپورتم که داره باطل می شه، ویزای آمریکا و فرستادن پاسپورت برای اقامت کانادا رو مدیریت کنم. دیروز عصر که جمعه بود یک ایمیل به سفارت ایران تو اتاوا زدم با کلی نگرانی. شب ساعت 8 شب جواب ایمیل اومد. آقای دکتری هست تو سفارت ایران که تا به حال در خیلی از موارد به من و دوستانم کمک کرده و همیشه هم خیلی سریع جواب ایمیل ها رو می ده و دلسوزانه. وقتی سول بعدی رو پرسیدم و دید نمی تونم تا دوشنبه عصر صبر کنم و بهشون زنگ بزنم، خودش امروز که روز تعطیل اینجاست زنگ زد و جواب همه سوال هام رو با آرامش و دقت داد. به نظر من حضور این آدم ها خیلی ارزشمنده. آدم هایی که به مسئولیت و هم وطنانشون اهمیت می دن و تلاش می کنند کارها رو با حداکثر سرعت راه بندازند. یک جور به آدم حس داشتن وطن و پشتوانه می ده، هرچند دل خوشی از حکومت مرکزی شون نداشته باشی. من هنوز به این حمایت و اعتماد بهش عادت ندارم. دوست دارم اینجا ازشون تشکر کنم.
یکی از حرف هایی که پدر من را به جنون می کشد بحث نگرفتن عروسی است. به نظر من عروسی گرفتن هم یک جنون است که همه در آن هم زمان عامل و قربانی هستند. خانواده داماد که باید پول خون اجدادش را بدهد، مهمانانی که حداقل یک ربع سکه باید کادو بدهند، لباس خریدنها، آرایشگاه، غذا و... و همه چیزهایی که به خاطر عروسی بودن قیمتشان بالاست. یک شب خستگی و استرس که عروس و داماد هیچی ازش نمی فهمند. چرخی که می چرخد و آدم های کمی جرات مخالفت دارند. معادله ای است که همه ترجیح می دهند به هم بخورد ولی می خواهند خودشان مسئولش نباشند. واقعیت این است که من با پول این عروسی می توانم پیش پرداخت خرید یک آپارتمان در تورنتو را بدهم. از نظر پدرم "مگر من بی کس و کارم" یا "بی خانواده ام" که عروسی نداشته باشم؟ این خانواده ای که بابام بهش اشاره می کند با کلی حذفمان در حدود 200 نفرند. مال آن طرفی ها هم همین تعداد است. علتش این است که ما خانواده ای بزرگ و تعداد زیادی دوست خانوادگی داریم. طرف یاشار هم کلی دوست و فامیل دارند، به علاوه تعداد زیادی همسایه که به دلایل نامعلومی خیلی مهم هستند. به پدرم بر می گردیم: "20 میلیون؟ می دانی مسعود برای عروسی سیاوش تقریبا 50 میلیون خرجش شده؟" به نظر من 20 میلیونش هم خنده دار است. ولی من نمی توانم وقتی سلاح "تو دختر بزرگ ما هستی" بالا می رود حرفی بزنم. یک دفعه یک ور وجودم بلند می شود که خوب شاید راست می گن همیشه آرزوشو داشتن. خود عروسی خیلی بد نیست، ولی 400 نفر مهمان خیلی است. از طرفی یک جورایی مطمئنم که عروسی هرطوری هم باشد بابام ناراضی می شود و بعدش خانواده ها دلخور می شوند. ته دلش حرصش درآمده که عروسی شمال است. دو خانواده آدم های خوب ولی به شدت بی تجربه اند. بابام ناراحت است که چرا خانواده داماد در مورد نحوه عروسی از پدر و مادرم نظرخواهی نمی کنند. از طرف دیگه خانواده داماد هم حرفی از طرف خانواده عروس را به حساب اینکه "مگه ما خودمان بلد نیستیم" می گذارند. اگه من ایران بودم این مشکل به طور اتوماتیک حل می شد. حالا که نیستم خدا به خیر کند! بابام هم اصرار دارد که چیزی از ناراحتی هایش را انتقال ندهم، "حوصله دردسر و حرف ندارم". به نظر من یک چیز منفور دیگه ای ته ذهن طرف داماد هست و آن ها قضیه "تهرانی- شهرستانی" ایه. این یکی به نظرم هیچ وقت قابل حل نیست. این نوشته را با آشکار سازی نیمه تاریک چهره من به پایان می بریم. اخیرا -یعنی امروز- اینکه هدایا بخش مهمی از هزینه را به جیب ما بر می گردانند کمی از مخالفت من کاسته است.
عکس جدید گل شیفته موج جدیدی از اظهار نظر را درجامعه ایرانی به راه انداخته. داشتم دنبال اطلاعات بیشتری می گشتم درباره مجله و از لینکها رسیدم به صفحه فیس بوکی با نام خودش و رفتم قسمت عکس های پروفایل. از روند عکس هایش می شود مسیری که را که در طی سال های اخیر طی کرده دید. راستش را بخواهید بهش حسودی ام شد... گل شیفته هم سن من است، یک ماه بزرگتر. اما بر خلاف من از عکس هایش می شود دید که در طی این چند سال که خارج بوده چقدر تجربیات جدید کرده. به عنوان یک خارجی توانسته وارد جریان فیلم سازی بشه، با نامجو آهنگ خوانده (گیریم ضعیف)، چقدر با عکاسی هنری پیوند برقرار کرده... فکر می کنم همه کارهایی که دوست داشته زمانی انجام رو بده رو امتحان کرده، این غبطه برانگیز نیست؟ من فکر می کنم این بخش جدیدی از مسیر هنری گل شیفته است. فکر هم نمی کنم این حرکت را با هدف اصلی مبارزه با یک لیست طولانی از پلیدی ها انجام داده باشه، هرچند بدون شک از عواقبش آگاه بوده. گاهی فکری در پس سرم می آید که ای کاش این کار را الان که خانه سینما دارد نفس های آخرش را می کشد و بازیگران فاحشه خطاب می شوند نمی کرد و می گذاشت کمی دیرتر. ولی بعد فکر می کنم راه درست این است که بگذاریم گل شیفته هم مثل بقیه آدم ها کارش را بکند. یک پرنده پریده، نه از قفس سیاسی بلکه از قفس محدودیت هایی که همه ماها برای خودمان داریم. بگذاریم پروازش را بکند، به اندازه کافی عقاب و لاشخور آن بالا هست که هزینه اش را باهاش حساب کنند. پ.ن: من هیچ وقت زیاد گل شیفته رو دوست نداشتم. بازی و خنده اش مصنوعی به نظرم می آمد (غیر بازی اش در اشک سرما). جدیدا دارم فکر می کنم که دختر قشنگی است.
چه می کند این آقای لارس فون تریه در Melancholia پیشنهاد وبلاگی: زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا
کلا بر همه واضح و مبرهن است که بازگشت از خوشگذرانی به زندگی عادی سخته. باید تا 20 روز دیگه یک مقاله کنفرانسی آماده کنم که هنوز کدش آماده نیست و کلی فکر لازم دارد. از ابهت کار کلی گرخیده م. همش حس این رو دارم که می خوام بشینم یک گوشه گریه کنم. یاشار خیالش راحت است. فکر نمی کنم کسی به خوبی او از یک ماه گذشته استفاده کرده باشه. یک پروژه سربازی اش را انجام داده، دو تا مقاله سابمیت کرده و ازدواج هم کرده. زنش هم 3.5 ماه دیگه دوباره بر می گرده. صورتش در oovoo سرشار از آرامش و رضایت است. خانه خیلی خالی است. دوستم که مدتی پیش من بود و کلی به هم نزدیکیم محلی رو اجاره کرده که ظاهرا خیلی ازش راضی است و حتی محض تعارف هم جمله "چقدر حیف شد دیگه پیش هم نیستیم" من را تایید نمی کند. خیلی احساس تنهایی می کنم.
دیروز در یک کارگاه نویسندگی که یکی از دوستانم خیلی سفارش اش را کرده بود شرکت کردم. راستش بیشتر رفته بودم تا با یک جمع متفاوت لینک شوم. جای فعالیت های هنری در زندگی ام خیلی خالی شده, اکثر خبرها هم دیر بهم می رسد. خود مسئول کارگاه پسر خوبی به نظر می رسید ولی روش اش و حتی شعرهای خودش خیلی هیجان انگیز به نظرم نیامد. حالا از این ها که بگذریم هدفم چیز دیگه ای است. مسئول کارگاه پسر خوبی بود ولی تا اندازه ای بد دهن بود. خودش اولش گفت من خیلی بد دهنم. دو بار در جاهایی اشاره کرد که راحت باشید من همه هیزی هام رو جای دیگه کرده م. بحث بکار بردن کلمات زشت و روشن فکر نما بودن همیشه توجه من را جلب کرده. این را می نویسم چون می خواهم به حضور این موضوع در جمع های مورد علاقه ام اعتراض کنم. مشخص است که فرد از اینکه با کلمات خارج از عرفش به جمع شُک وارد می کند لذت غریبی ناشی از متفاوت بودن می برد. هنوز خودش با همه این کلمات راحت نیست. آن کلمه ای که به راحتی به کار می برد و حرفش را ادامه می دهد برایش عادی شده، ولی آن کلمه ای که بعدش جمع را برانداز می کند تا تاثیرش را ببیند نه. خودش ته دلش از این کول بودنش لذت وافری می برد. تا اینجاش می شود هنوز گفت تا حدی اشکالی ندارد. میخواد این طوری باشه من می توانم با این آدم رابطه ای نداشته باشم. مشکل من این است که این طرز حرف زدن علامت جمع های روشن فکری شده. ادعا این است که جنسیت مهم نیست و باید از این مرز ها رد شد. ولی با هر کلمه فضا را به سمت جنسیت زده شدن پیش می برند. مثلا من متوجه نمی شوم چطور ممکن است در هر جمله کلمه ک .س یا معادل مردانه اش را به کار برد و معصوم از جنسیت زدگی بود. چه چیزی در دنیا هست که برای بیانش نیاز به استفاده از این کلمه باشد غیر از س. ک. س (یا تحقیر)؟ طرف از نگاهش، حرکات بدنش، مشروب خوردنش و تک تک کلماتش جنسیت بیرون می زند ولی "قطعا از همه این مرز های کونه فکری رد شده". فرد متوجه معذب شدن بخشی از جمع در واکنش به حرفش هست ولی حق راحت بودن ابن افراد در جمع برایش اهمیتی ندارد. ممکن است کسانی این بحث را باز کنند که اصلا فضای جنسی چه اشکالی دارد؟ بله فضای جنسی به خودی خودش اشکالی ندارد. ولی من در این فضا حواسم به لذت بردن از چیزهای دیگری است. ذهن من و طرفم نمی تواند با راندمان حداکثر روی یک موضوع فکری متمرکز شود. من میخواهم خودم تصمیم بگیرم کی در این فضا قرار بگیرم. اگر من به یک کارگاه نویسندگی یا نقد ادبی می روم می خواهم ذهنم صاف و آماده باشد. می خواهم چند کلمه حرف جدید بشنوم. یک چیز دیگه هم بگویم که لال از دنیا نروم. به نظر من هر کس چیزی را مرتب تکرار می کند که پس ذهنش هست. شما که در 1 ساعت دو دفعه اشاره می کنی من هیزی هام رو جای دیگه ای کرده ام مرا به فکر فرو می بری. اصلا شما پسر 30 ساله در کدام محیط بوده ای که همه هیزی هایت را کرده ای؟ آیا اصلا برای لذت بصری حدی وجود دارد؟ اگر بله، یک پزشک زنان چه انگیزه ای برای ایجاد رابطه با یک زن جدید دارد؟ پ.ن: رودین در پست جدیدش یک حرف قشنگ از الدوس هاکسلی نوشته که "روشنفکر کسی است که چیزی جذاب تر از سکس را یافته باشد"
دوستم – که چند وقتی مهمان من است- چند روزی به سفر رفته بود و این هم زمان شده بود با سفر باشار به شمال. خانه رفتن یاشار هر قدر اوایل برایم ناراحت کننده بود، الان خوشحالم می کند. چون اینترنت پرسرعت دارد و بیشتر می توانم ببینمش. چند روز است که دوباره دیوانه شده م. یک دفعه انگار اگر همان لحظه نبینمش می میرم. این حس عاشقی برای من خیلی غریب است. دلم به دانشگاه نمی رود. می خواهم بمانم خانه که هر وقت آنلاین شد ببینمش. این بهتان گفته بودم؟: می خواهم ژانویه همسرش بشوم. یک چیزی ته دلم می گوید که رایطه تان همیشه این طوری نمی ماند. شاید تجربه تاریخی بشر است یا ذات نفوس بد زن منِ ایرانی، یا انبوه وبلاگ هایی که می خوانم. ولی الان واقعا دارم از لحظه لذت می برم. یک جورایی برایم مثل بودن در دوره خاتمی است. دوستم می گوید وقتی باهاش حرف می زنی چهره ات پر از آرامش می شود. پی نوشت: امروز کتاب کشور آخرین ها ی پل استر را خواندم. مدت ها بود کتاب به این جذابی نخوانده بودم. فضای تعلیق و ترس از آینده از دید راوی، در کل کتاب گلوی آدم را فشار می دهد. یک جاهایی از کتاب این حس را داشتم که شاید آینده ایران همین بشود.
شما به دلیلی دوستتان را ناراحت کرده اید. از اشکش، قیافه ناراحتش و یا برق نگاهش هم این را فهمیده اید. حالا نورافکن روی شماست. شما هم سرشار از این حس هستید که حق با شما بوده و با عصبانیت و ناراحتی صحنه را ترک می کنید. فرض کنیم شما در یک زمان در آینده متوجه بشوید که کارتان اشتباه بوده، حالا چه باید کرد؟ معذرت خواهی؟ بی اعتنایی؟ به نظر من در هر دو حالت شما بازی را باخته اید، شاید در اولی کمی کمتر. مشکل با شما در زمان حرکت می کند. این یعنی مشکل یک هویت مستقل برای خودش پیدا می کند. "مشکل در زمان حرکت کرده" انبوهی از فکر ها و حس ها را با خودش دارد. اگر معذرت نخواهید خودتان در وجدانتان ناراحتید. غضب طرف مقابلتان هم بلاخره یک روزی یک جایی سراغتان می آید. اما اگر معذرت بخواهید معادله قبلی از از رابطه کوچتر مساوی (برای دوستتان) به بزرگتر تغییر می کند. طرف مقابلتان می گوید اوکی، مرسی. اما از اینجا به بعد شما در یک بدهکاری دائم به او قرار دارید. خودتان حسش می کنید. آن آدم برایتان مهم بوده که معذرت خواسته اید، پس هی دارید فکر می کنید نکند یک کاری کنم باز ناراحت شود. طرفتان هم دقیقا این را حس می کند و موضعش و حساسیتش هی بالاتر می رود. مشکل نمرده است. شما هی باج می دهید، هی ملایمت می کنید، تا آخرش یک روز جوش می آورید و یک کار بدتر از اولی می کنید. طرفتان هم به سرعت پرونده تان را باز می کند: نه فقط اولین اشتباهتان دست نخورده آنجا قرار دارد بلکه یک عالمه چیزهای دیگه هم آنجا هست که فقط می توانید... به نظر من اگر متوجه شدید کسی که بهش اهمیت می دهید به حق یا ناحق از دستتان ناراحت شده است، همان اول باید این حس را بهش داد که برایتان مهم است که ناراحت شده و بعد در بازه کمتر از یک هفته از دلش دربیاورید. هر چه زودتر بهتر. در غیر این صورت رابطه تان چینی شکسته ای است که هیچ وقت حال قبلی را بهتان نمی دهد و آخرش هم قهوه ایتان می کند. بله این همیشه ممکن نیست. بحث من هم از منظر انرژی است. اگر بعدها، زمانی فهمیدید اشتباه کرده اید یا دلتان خواست از طرف عذرخواهی کنید، معذرتتان را بخواهید تا زخم غرور کسی که بهش اهمیت می دادید را درمان کنید. بعد آن رابطه را همانجا تمام کنید و بگذاریدش کنار. البته اگر طرف همسرتان نیست. اول نوشت: یکی از دوستای بابام زنگ زده بود و داشتیم با هم حرف می زدیم. بحث مثلا انتزاعی بود. یک جایش داشت می گفت: آدم به جای اینکه خودش را ملامت کند به خاطر کارهای قبلی اش، می تواند انرژی اش در راه های بهتری صرف کند. قصه معلوم است: این حرف شوهری است که یک عمر با یک سری رفتار زنش را آزار داده. حالا عمق قصیه را فهمیده، سعی کرده از دل زنش دربیاره ولی قضیه تبدیل به چوب دو سر طلا شده.
دو شب پیش کنسرت Enrique در Air Canada center تورنتو بود. کنسرت بسیار خوبی بود پر از اسپانیایی زبان ها و تا حدی خالی از تین ایجر های کانادایی که نشان می دهد Enrique هم به نسل قبل و خاطراتش پیوسته است. در اواخر کنسرت Enrique به میان جمعیت آمد و از میان همه دست دختری را گرفت و روی سن بالا کشید. ویدئو اش را می توانید اینجا و نمای نزدیکتر را اینجا ببینید. صورت دختر را در دستانش گرفت و برایش آهنگ Hero را خواند و بغلش کرد و لبهایش را هم بوسید. جای تعجب نیست که دختر مذکور دیگر نمی دانست از خوشحالی چه کار کند. لباسی هم که پوشیده بود تاپ بازی بود که با یک بند نازک به گردنش وصل می شد و با همه تفاسیر که صحبتش رفت بند لباس پاره شد . یک دست Enrique و یک دست خود دختر سعی داشتند لباس را از افتادن نجات بدهند. تا اینجایش همه کلی خندیدند و کسی هم مشکلی نداشت و تین ایجر مذکور را درک می کردند. بعد Enrique بلندگو را رو به دختر گرفت که جیغ می زد: من ایرانی ام! من تازه به کانادا اومدم! من ایرانی ام! سالن به هوا رفت از حضور جمعیت ایرانی که ذوق کرده بودند. ولی از اینجا به بعد یک دفعه فضا تغییر کرد. چیزی که تا به حال معمولی و بی اهمیت بود تبدیل شد به سرزنش های بین گروهی در باب فرهنگ و تمدن باستانی ایران که روی سن از دست رفت: دختره فلان خجالت نمی کشه با این لباس...آبرومون رو برد دیگه اصلا حرفش رو نزنید... این حرف ها دو روز است که با شدت زیاد در بین افراد در فیس بوک، یوتیوب و وبلاگ ها جریان دارد. تو را به خدا به خودتان رحم کنید. به خدا لازم نیست درباره هر چیزی بیانیه صادر شود. این درحالی است که همه شان هم می گویند ایران به همین دلایل جای زندگی نیست و در خارج از کشور به همین دلیل باید از ایرانی ها دوری کرد. پی نوشت: - شایان ذکر است که دختر مذکور از ذوق در آخر به پای Enrique افتاد و Enrique جان فرمودند بلند شو، اینجا ایران نیست، می توانی هر کاری که دوست داری بکنی (یا هرچیزی که دوست داری بپوشی). - یک نگاهی به اینترنت داشتیم و دیدیم که ظاهرا Enrique در هر کنسرت این عملیات را با یک دختر نسبتا تپل انجام می دهد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 9:19 توسط نیلی
دیشب با یک سری از دوستان رفتیم کنسرت شهرام ناظری. من زیاد آدم موسیقی سنتی نیستم ولی شخصا به هوای آهنگ های پر ضرب و شور ناظری رفته بودم. کنسرت رفتنم هم همین را نشان می دهد چون مثل بسیاری تماشاگران دیگر حتی چک نکرده بودم که این کنسرت رومی است نه سنتی. آلات موسیقی عبارت بودند از ویالن، ویالن سل (با دو نوازنده غیر ایرانی)، سه تار، دف، طبل و یک ساز ضربی غربی دیگر. حافظ پسرش عملا از سه تار در نقش گیتار استفاده می کرد. سوا از توپوزی که اول در راستای عدم امکان اجرای آهنگ هایی که دوست داشتم خوردم، گروه نوازنده ها قوی بودند و اجرای اشعار تقریبا شبیه قصه خوانی بود کاملا فضای تصویری از شعر ایجاد می کرد به خصوص آهنگ ضحاکش.
- فروغ هنگام مرگ 31 سالش بود. هر چه می گذرد این تئوری بیشتر برایم تایید می شود که که انسان اگر قرار باشد پخی بشود تا 30 سالگی اش حداقل نشانه های بارزی از آن را نشان داده. به خودم لطف می کنم و نمی گویم تا این سن حتما پخی شده است - ما تمایل داریم که با بهانه هایی مثل نبوغ، زیبایی، جوانی، تفاوت ها، ظلم اجتماعی و... رفتارهای اشتباه را توجیه کنیم. یا بهتر بگویم به آدم هایی با این خصوصیات آوانس بدهیم. واقعیت این است که آقای گلستان زنی داشته، بسیار معمولی، حاصل یک ازدواج سنتی با یک دخترخاله، که سالیان درازی با این قصه مرموز عشق فروغ و گلستان و روح ماتم زده آقای گلستان (اشاره به حرف کاوه کلستان که می گوید تا اون جایی که به من مربوطه پدرم هم با مرگ فروغ مرد) اعصابش به فنا رفته است. - فروغ یکی از آدم هایی است که همیشه به نظرم دوست داشتنی و فوق العاده آسیب پذیر آمده. - از هر لحاظ که نگاه می کنم این گلستان مرد بسی جذابی بوده!
|