تبليغاتX
ايستاده در رنگين كمان

ايستاده در رنگين كمان

من سه دایی دارم. دو دایی کوچکتر خوش تیپ و جذابند و قدبلند و زندگی کاری و خانوادگی موفقی دارند. دایی بزرگم در بچگی فلج اطفال گرفت. نمی دانم روی هوشش تاثیری گذاشت یا نه. همیشه هم لکنت زبان داشت. نمونه کامل آدم ناموفق هم بود. فقط تا دیپلم درس خوند. هیچ وقت تو سنتور که همیشه تمرینش می کرد چیزی نشد. تو مسابقات پینگ پنگ کشوری هم که ورزش مورد علاقه اش بود همیشه چهارم می شد و همیشه داشت توضیح می داد که چقدر تا سوم شدن فاصله کمی داشته. فکر می کنم هیچ کدام از اعضای خانواده اش دوستش نداشتند حتی مادرش. البته مادربزرگم کلا مقوله ای است که پست جدایی می طلبد. فقط مادر من بود همیشه هوایش را داشت. اون رو هم مطمئن نیستم که دوستش داشت. بعد هم در سن چهل سالگی زنی برایش گرفتند از یک خانواده اصفهانی. خانواده زنش- که فامیل دوست پدر خودم می شوند- یکی از وحشی ترین و بی چاک و دهن ترین خانواده هایی هستند که تا به حال دیده ام. دایی ام الان اصفهان است، زنش دوستش ندارد و مجبور است دائم با خانواده زنش رفت و آمد کند. همیشه قلب من از فکر کردن به این دایی ام به درد می آید. به نظر من یکی از بدبخت ترین موجودات عالم دایی من است.

امروز داشتم فکر می کردم دنیا نه تنها غیر عادلانه بلکه بی رحم است. اینکه تو به یک آدم هیچ چیزی برای دلخوشی ندهی، نه یک ذره موفقیت، جذابیت، محبت حتی محبت مادری، امید به آینده، لذت زندگی و... بعد با چاقوی اخلاق  قضاوتش کنی که آیا آدم خوبی است یا نه. نداشتن هر کدام از اینها در زندگی به تنهایی آدم را تلخ می کند.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 21:45 توسط نیلی |


یکی دو هفته ای درگیر لباس عروسی و کارهای TA ام بودم. حالا یک ماه دارم که کار تزم رو به جای خوبی برسونم و تشریف ببرم برای عروسی ام. یک جای کدم گیر کرده که نمی فهمم دردش چیه. این هفته رو هم کامل ول گشتم. حالا که تعطیلی آخر هفته است تشریف م رو آوردم دانشگاه، چون یک جلسه با یکی از خانم ها روز دوشنبه دارم، یکی با اون یکی در سه شنبه و یکی با دوتاشون چهارشنبه. اگه چیزی نداشته باشم برای ارائه قورتم میدن احتمالا.

دچار یکی از اون حالت های نکبتم شده م که وقتی هایی که ریسرچ به گل می نشیند با هم ترکیب جالبی می دهند. به این نتیجه می رسم که زندگی خیلی بی مزه است. خودم هم خیلی موجود جالبی به نظر نمی آیم. آدمی که نه رفت و آمد و معاشرت را دوست دارد، نه خیلی پخ خاصی است، نه به اندازه کافی جذاب و خوش هیکل و خوش قیافه است و نه هیچی... به دلایلی که خودم هنوز درکش نکرده ام، شانس آورده و عاشق آدم خوب و جذابی شده که دوستش داره. این رو هم نمی فهمم. چون دوستان فوق العاده بهتر و جذاب تر از خودم دارم که آدم مناسبشان را پیدا نمی کنند یا دوست پسرهایشان آزارشان می دهند. موجود تنبلی که این همه امکانات بهش داده اند و تکان نمی خورد تا رشد کند، چون حالش را ندارد. این جور وقتها دلم می خواست اون دکمه وجود داشت و می زدمش و خلاص می شدم. این فکرها برای آدمی که یک ماه دیگر عروسی اش است واقعا شرم آور است.

بروم سراغ کدم. این پسر چینی هم آفیسی ام هم آمده و افتاده روی یک سری مقاله. خیلی دارد بهشان دقت می کند


پی نوشت:

یاشار شمال است و هی می روند مهمانی. دیروز تمام روز خانه عمویش بوده اند و حالا عموئه با خانوادش اومده تمام روز خونه اینا. مثل اینکه هرچند ساعت یک بار هم بلند می شوند می رقصند. اینا دیگه کین..

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 20:54 توسط نیلی |


وضعیت یک مقادیری خر تو خر شده. باید سفر ایران، ویزای کانادا، پاسپورتم که داره باطل می شه، ویزای آمریکا و فرستادن پاسپورت برای اقامت کانادا رو مدیریت کنم. دیروز عصر که جمعه بود یک ایمیل به سفارت ایران تو اتاوا زدم با کلی نگرانی.

شب ساعت 8 شب جواب ایمیل اومد. آقای دکتری هست تو سفارت ایران که تا به حال در خیلی از موارد به من و دوستانم کمک کرده و همیشه هم خیلی سریع جواب ایمیل ها رو می ده و دلسوزانه. وقتی سول بعدی رو پرسیدم و دید نمی تونم تا دوشنبه عصر صبر کنم و بهشون زنگ بزنم، خودش امروز که روز تعطیل اینجاست زنگ زد و جواب همه سوال هام رو با آرامش و دقت داد.

به نظر من حضور این آدم ها خیلی ارزشمنده. آدم هایی که به مسئولیت و هم وطنانشون اهمیت می دن و تلاش می کنند کارها رو با حداکثر سرعت راه بندازند. یک جور به آدم حس داشتن وطن و پشتوانه می ده، هرچند دل خوشی از حکومت مرکزی شون نداشته باشی. من هنوز به این حمایت و اعتماد بهش عادت ندارم. دوست دارم اینجا ازشون تشکر کنم.


+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 1:6 توسط نیلی |


یکی از حرف هایی که پدر من را به جنون می کشد بحث نگرفتن عروسی است. به نظر من عروسی گرفتن هم یک جنون است که همه در آن هم زمان عامل و قربانی هستند. خانواده داماد که باید پول خون اجدادش را بدهد، مهمانانی که حداقل یک ربع سکه باید کادو بدهند، لباس خریدنها، آرایشگاه، غذا و... و همه چیزهایی که به خاطر عروسی بودن قیمتشان بالاست. یک شب خستگی و استرس که عروس و داماد هیچی ازش نمی فهمند. چرخی که می چرخد و آدم های کمی جرات مخالفت دارند. معادله ای است که همه ترجیح می دهند به هم بخورد ولی می خواهند خودشان مسئولش نباشند. واقعیت این است که من با پول این عروسی می توانم پیش پرداخت خرید یک آپارتمان در تورنتو را بدهم. 

از نظر پدرم "مگر من بی کس و کارم" یا "بی خانواده ام" که عروسی نداشته باشم؟ این خانواده ای که بابام بهش اشاره می کند با کلی حذفمان در حدود 200 نفرند. مال آن طرفی ها هم همین تعداد است. علتش این است که ما خانواده ای بزرگ و تعداد زیادی دوست خانوادگی داریم. طرف یاشار هم کلی دوست و فامیل دارند، به علاوه تعداد زیادی همسایه که به دلایل نامعلومی خیلی مهم هستند. به پدرم بر می گردیم: "20 میلیون؟ می دانی مسعود برای عروسی سیاوش تقریبا 50 میلیون خرجش شده؟"

به نظر من 20 میلیونش هم خنده دار است. ولی من نمی توانم وقتی سلاح "تو دختر بزرگ ما هستی" بالا می رود حرفی بزنم. یک دفعه یک ور وجودم بلند می شود که خوب شاید راست می گن همیشه آرزوشو داشتن. خود عروسی خیلی بد نیست، ولی 400 نفر مهمان خیلی است. از طرفی یک جورایی مطمئنم که عروسی هرطوری هم باشد بابام ناراضی می شود و بعدش خانواده ها دلخور می شوند. ته دلش حرصش درآمده که عروسی شمال است.

دو خانواده آدم های خوب ولی به شدت بی تجربه اند. بابام ناراحت است که چرا خانواده داماد در مورد نحوه عروسی از پدر و مادرم نظرخواهی نمی کنند. از طرف دیگه خانواده داماد هم حرفی از طرف خانواده عروس را به حساب اینکه "مگه ما خودمان بلد نیستیم" می گذارند. اگه من ایران بودم این مشکل به طور اتوماتیک حل می شد. حالا که نیستم خدا به خیر کند! بابام هم اصرار دارد که چیزی از ناراحتی هایش را انتقال ندهم، "حوصله دردسر و حرف ندارم". به نظر من یک چیز منفور دیگه ای ته ذهن طرف داماد هست و آن ها قضیه "تهرانی- شهرستانی" ایه. این یکی به نظرم هیچ وقت قابل حل نیست. 

این نوشته را با آشکار سازی نیمه تاریک چهره من به پایان می بریم. اخیرا -یعنی امروز- اینکه هدایا بخش مهمی از هزینه را به جیب ما بر می گردانند کمی از مخالفت من کاسته است.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 21:24 توسط نیلی |


+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 21:15 توسط نیلی |


عکس جدید گل شیفته موج جدیدی از اظهار نظر را درجامعه ایرانی به راه انداخته. داشتم دنبال اطلاعات بیشتری می گشتم درباره مجله و از لینکها رسیدم به صفحه فیس بوکی با نام خودش و رفتم قسمت عکس های پروفایل. از روند عکس هایش می شود مسیری که را که در طی سال های اخیر طی کرده دید. راستش را بخواهید بهش حسودی ام شد... گل شیفته هم سن من است، یک ماه بزرگتر. اما بر خلاف من از عکس هایش می شود دید که در طی این چند سال که خارج بوده چقدر تجربیات جدید کرده. به عنوان یک خارجی توانسته وارد جریان فیلم سازی بشه، با نامجو آهنگ خوانده (گیریم ضعیف)، چقدر با عکاسی هنری پیوند برقرار کرده... فکر می کنم همه کارهایی که دوست داشته زمانی انجام رو بده رو امتحان کرده، این غبطه برانگیز نیست؟

من فکر می کنم این بخش جدیدی از مسیر هنری گل شیفته است. فکر هم نمی کنم این حرکت را با هدف اصلی مبارزه با یک لیست طولانی از پلیدی ها انجام داده باشه، هرچند بدون شک از عواقبش آگاه بوده. گاهی فکری در پس سرم می آید که ای کاش این کار را الان که خانه سینما دارد نفس های آخرش را می کشد و بازیگران فاحشه خطاب می شوند نمی کرد و می گذاشت کمی دیرتر. ولی بعد فکر می کنم راه درست این است که بگذاریم گل شیفته هم مثل بقیه آدم ها کارش را بکند. یک پرنده پریده، نه از قفس سیاسی بلکه از قفس محدودیت هایی که همه ماها برای خودمان داریم. بگذاریم پروازش را بکند، به اندازه کافی عقاب و لاشخور آن بالا هست که هزینه اش را باهاش حساب کنند.


پ.ن:

من هیچ وقت زیاد گل شیفته رو دوست نداشتم. بازی و خنده اش مصنوعی به نظرم می آمد (غیر بازی اش در اشک سرما). جدیدا دارم فکر می کنم که دختر قشنگی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 20:22 توسط نیلی |


چه می کند این آقای لارس فون تریه در Melancholia



پیشنهاد وبلاگی: زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 19:7 توسط نیلی |


عقدمان خیلی خوب بود. دو تا خانواده و مادربزرگم. کت و دامن سفید و یک تور خوشگل. یک محضر دوست داشتنی با سفره عقد قشنگ و یک آخوند هیز که کلی بهش خندیدیم. کلا ما این آخوند طفلک رو عقده ای کردیم انقدر که با خودمان حرف می زدیم. دیر رسیدیم و همشون رو حرص دادیم ولی به خودمون خیلی خوش گذشت. خط خانمی که اسم ما دو تا رو تو شناسنامه ی هم نوشت خیلی قشنگ بود. کلا این آقای آخوند با من احساس صمیمیت عجیبی می کرد. دو بار در میان خطبه به خروش آمد و فرمود نیلی، ای روشنایی زندگی! نه خانمی نه دوشیزه ای ... ساده و صمیمی: نیلی! بله رو سر بار دوم گفتم. آخوند جان فرمودند: بله! عروس شوهر بسیار دوست دارد!

***
یک مهمانی تو یک سالن گرفتیم و همه فامیل رو دعوت کردیم. مهمانی مختلط اول ماه صَفَر با لباس پوشیده. مهمانی خوبی شد هر چند در آخرش فک درد گرفته بودم از حجم لبخند مصنوعی که یادآوری می کرد عکس گرفتن با 400 نفر مهمان در جشن عروسی یک شوخی نیست. مامانم طفلی خیلی خسته شد برای این سفر و کمر دردش هم اذیتش کرد، ولی همه چیز خیلی عالی بود. فردا شبش یک مهمانی کوچک دوره ای با دوستان داشتیم. مادرم یک دفعه رفت یک آهنگ گذاشت و پرید وسط و یک عالمه رقصید. انقدر خوشحال بود که همه ی مامان ها و بابام هایی هم که تا حالا رقصیدنشون ندیده بودم رفتن وسط. ما هم که طبعا وسط. راستی رقصم خوب شده.

***
سفر کیشمان خیلی خوب بود. یک ارامش خوب بین یک عالمه کارهای پر از عجله بود. تنها مشکلش این بود که نمی شد راجع بهش حرف زد. اول اینکه باید به آدم ها یادآوری کرد که این یک سفر توریستی نیست. لطفا ساعت 9 صبح زنگ نزنید که اِ هنوز خوابین (دیشب خوش گذشت؟) و اینکه ما قرار نیست تمام نقاط توریستی محل رو در دو روز ببینیم (چی کار می کردین مگه؟). بعد هم آدم می بینه جواب همه سوال ها مشکل داره.  خوب خوش می گذره؟ (جای شما خالی؟) خوب از وقتتون استفاده می کنین؟(با اجازتون بله) اِ سرما خوردی؟ (دیشب خوش گذشت؟)




***
نگاهش می کردم و احساس می کردم هیچ حرفی باهاش ندارم. خوره اش افتاده بود به جانم و هی در ذهنم زنگ می زد "من هیچ حرفی باهاش ندارم". احساس می کردم کمی عبوسه و بدخلق و کلا شوخی نمی کنه. انگار یک آدم غریبه شده بود. به خودم گفتم مبارکه انشالله! جرات نداشتم به این سوال فکر کنم که نکنه اشتباه کرده ام؟

***
اینکه ما بعد از ازدواج قراره چطور توی خانه ما بخوابیم برای من شخصا یک معضل بود. از بابام خجالت می کشیدم. خودم به این نتیجه رسیدم که هیچ تغییری در وضعیت ندهیم. یاشار همچنان در هال بخوابد و من در اتاق خواهرم. یاشار هم که طفلک کلی با شخصیت و تعارفی. مادرم بود که از شب دوم وضعیت رو اصلاح کرد به خوابیدن ما دو نفر در اتاق خواهرم. بابام فکر کنم با کمی مقاومت قبول کرد ( هیچ وقت این موضوع رو در رو مطرح نشد). بعد هم تصمیم گرفت اصلا به روی خودش نیاورد. فکر کنم مثل بابای مانیکا تو Friends ترجیح داد این قسمت از زندگی من را نادیده بگیرد (خودم هم همین طور!). با این حال بابام ترس نهفته ای هم دارد که اگر زیاد به من فشار بیاید دکترا را ول کنم و بر گردم، وگرنه فکر نکنم به این راحتی کوتاه می اومد.

***
خداحافظی مان این دفعه راحت تر بود برای هممون. اردیبهشت عروسی است و من دوباره برمی گردم. ولی مامان و بابام خیلی کوچولو شده بودند و یواشکی چشم هاشون پر از اشک می شد. هر دفعه دل نازک شدنشون رو می بینم یک لعنت اضافه به خودم می فرستم، با گوجه و فلفل کبابی.

***
پرواز اول دیوانه کننده بود. چشمم رو که باز می کردم خودم رو لعنت می کردم که چرا همه این شب ها تا به رختخواب رسیده م بیهوش شده م. چرا لپ هاش رو بیشتر نبوسیدم. یادم می افتاد به اون روز صبح که کوچیک شده بود و خودش رو لوس می کرد تا بغلش کنم و من هی موندم و بوسیدمش ولی آخرش راه افتادم که بروم دوستم رو ببینم. یا توی هواپیما که مثل بچه ها شیطونی می کرد و منظره ها رو نشان می داد تا من کتاب نخونم. اینکه چرا فکر کرده م حرف باهاش ندارم (قرتی بازی اضافه). دلم وحشتناک برایش تنگ شده است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 15:27 توسط نیلی |


کلا بر همه واضح و مبرهن است که بازگشت از خوشگذرانی به زندگی عادی سخته.  باید تا 20 روز دیگه یک مقاله کنفرانسی آماده کنم که هنوز کدش آماده نیست و کلی فکر لازم دارد. از ابهت کار کلی گرخیده م. همش حس این رو دارم که می خوام بشینم یک گوشه گریه کنم. یاشار خیالش راحت است. فکر نمی کنم کسی به خوبی او از یک ماه گذشته استفاده کرده باشه. یک پروژه سربازی اش را انجام داده، دو تا مقاله سابمیت کرده و ازدواج هم کرده. زنش هم 3.5 ماه دیگه دوباره بر می گرده. صورتش در oovoo سرشار از آرامش و رضایت است. خانه خیلی خالی است. دوستم که مدتی پیش من بود و کلی به هم نزدیکیم محلی رو اجاره کرده که ظاهرا خیلی ازش راضی است و حتی محض تعارف هم جمله "چقدر حیف شد دیگه پیش هم نیستیم" من را تایید نمی کند. خیلی احساس تنهایی می کنم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 17:33 توسط نیلی |


می دانم که همه این چیزها دیگر برای ما عادی شده. می دانم صدها چیز بدتر در کشورمان اتفاق افتاده... ولی... ولی بیا یک لحظه به ابهتش فکر کنیم: در همین لحظه صدها نفر دارند در زندان های مخفی آمریکا، روسیه، کشور های شوروی سابق، چین و ایران با بدترین روش ها شکنجه می شوند. آب جوش، روش های القای خفگی، تجاوز، کتک و شلاق، شک الکتریکی، بی خوابی... یک لحظه بیا به ابهتش فکر کنیم: آدم چه موجود هولناکی است...

امروز موقع خواندن این گزارش بارها گریه ام گرفت. مشکل درونی ترم این است که می دانم اگر جای طرفین عوض می شد هم شاید ماجرا خیلی فرق نمی کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 6:39 توسط نیلی |


دیروز در یک کارگاه  نویسندگی که  یکی از دوستانم خیلی سفارش اش را کرده بود شرکت کردم. راستش بیشتر رفته بودم تا با یک جمع متفاوت لینک شوم. جای فعالیت های هنری در زندگی ام خیلی خالی شده, اکثر خبرها هم دیر بهم می رسد. خود مسئول کارگاه پسر خوبی به نظر می رسید ولی روش اش و حتی شعرهای خودش خیلی هیجان انگیز به نظرم نیامد. حالا از این ها که بگذریم هدفم چیز دیگه ای است. مسئول کارگاه پسر خوبی بود ولی تا اندازه ای بد دهن بود. خودش اولش گفت من خیلی بد دهنم. دو بار در جاهایی اشاره کرد که راحت باشید من همه هیزی هام رو جای دیگه کرده م.

بحث بکار بردن کلمات زشت و روشن فکر نما بودن همیشه توجه من را جلب کرده. این را می نویسم چون می خواهم به حضور این موضوع در جمع های مورد علاقه ام اعتراض کنم. مشخص است که فرد از اینکه با کلمات خارج از عرفش به جمع شُک وارد می کند لذت غریبی ناشی از متفاوت بودن می برد. هنوز خودش با همه این کلمات راحت نیست. آن کلمه ای که به راحتی به کار می برد و حرفش را ادامه می دهد برایش عادی شده، ولی آن کلمه ای که بعدش جمع را برانداز می کند تا تاثیرش را ببیند نه. خودش ته دلش از این کول بودنش لذت وافری می برد. تا اینجاش می شود هنوز گفت تا حدی اشکالی ندارد. میخواد این طوری باشه من می توانم با این آدم رابطه ای نداشته باشم.

مشکل من این است که این طرز حرف زدن علامت جمع های روشن فکری شده. ادعا این است که جنسیت مهم نیست و باید از این مرز ها رد شد. ولی با هر کلمه فضا را به سمت جنسیت زده شدن پیش می برند. مثلا من متوجه نمی شوم چطور ممکن است در هر جمله کلمه ک .س یا معادل مردانه اش را به کار برد و معصوم از جنسیت زدگی بود. چه چیزی در دنیا هست که برای بیانش نیاز به استفاده از این کلمه باشد غیر از س. ک. س (یا تحقیر)؟ طرف از نگاهش، حرکات بدنش، مشروب خوردنش و تک تک کلماتش جنسیت بیرون می زند ولی "قطعا از همه این مرز های کونه فکری رد شده". فرد متوجه معذب شدن بخشی از جمع در واکنش به حرفش هست ولی حق راحت بودن ابن افراد در جمع برایش اهمیتی ندارد.

ممکن است کسانی این بحث را باز کنند که اصلا فضای جنسی چه اشکالی دارد؟ بله فضای جنسی به خودی خودش اشکالی ندارد. ولی من در این فضا حواسم به لذت بردن از چیزهای دیگری است. ذهن من و طرفم نمی تواند با راندمان حداکثر روی یک موضوع فکری متمرکز شود. من میخواهم خودم تصمیم بگیرم کی در این فضا قرار بگیرم. اگر من به یک کارگاه نویسندگی یا نقد ادبی می روم می خواهم ذهنم صاف و آماده باشد. می خواهم چند کلمه حرف جدید بشنوم. 

یک چیز دیگه هم بگویم که لال از دنیا نروم. به نظر من هر کس چیزی را مرتب تکرار می کند که پس ذهنش هست. شما که در 1 ساعت دو دفعه اشاره می کنی من هیزی هام رو جای دیگه ای کرده ام مرا به فکر فرو می بری. اصلا شما پسر 30 ساله در کدام محیط بوده ای که همه هیزی هایت را کرده ای؟ آیا اصلا برای لذت بصری حدی وجود دارد؟ اگر بله، یک پزشک زنان چه انگیزه ای برای ایجاد رابطه با یک زن جدید دارد؟ 


پ.ن: رودین در پست جدیدش یک حرف قشنگ از الدوس هاکسلی نوشته که "روشنفکر کسی است که چیزی جذاب تر از سکس را یافته باشد"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 20:27 توسط نیلی |


قرار است برای یک سفر بین دانشگاهی به چین برویم. من هستم و 3 استاد کانادایی و 6 دانشجوی چینی-کانادایی لیسانس. بامزگی این سفر این است که دوستان کانادایی هم باید برای ویزا درخواست بدهند و خوب این دوستان به لطف پاسپورت محبوبشان خیلی با این فرآیند آشنا نیستند.

صبح 10 دقیقه بعد از باز شدن سفارت چین آنجا بودم و دیدم یکی از استاد های نسبتا پیر داره از سفارت درمیاد. پیش خودم گفتم: ببین این پیرمرد چه زود اومده، یاد بگیر. رفتم تو و دیدم صف نسبتا طولانی ای هست. یک ساعتی طول کشید تا به گیشه رسیدم و مدارک رو تحویل دادم و همه ش داشتم به زرنگی استاد مذکور فکر می کردم. عصر ایمیلم رو چک کردم. دیدم اون استاد ایمیل زده به همه گروه که صف به طرز عجیبی طولانیه. راستی می گن می تونین فرم ها رو آنلاین پیدا کنین و پر کنین و مثل من بدون فرم نرین. مثل اینکه یک عکس هم می خوان. می شه گروهی اپلای کنیم؟

دروغ چرا دلم یک کم خنک شده که گه گیجه گرفتن! خودشان سر یک غلط کوچیک توی فرم های درخواست اقامت -که به سر راستی فرم چین هم نیست (چین برای اینها فقط یک فرم داشت)-  کلی اذیت می کنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 8:12 توسط نیلی |


دوستم – که چند وقتی مهمان من است- چند روزی به سفر رفته بود و این هم زمان شده بود با سفر باشار به شمال. خانه رفتن یاشار هر قدر اوایل برایم ناراحت کننده بود، الان خوشحالم می کند. چون اینترنت پرسرعت دارد و بیشتر می توانم ببینمش. چند روز است که دوباره دیوانه شده م. یک دفعه انگار اگر همان لحظه نبینمش می میرم. این حس عاشقی برای من خیلی غریب است. دلم به دانشگاه نمی رود. می خواهم بمانم خانه که هر وقت آنلاین شد ببینمش. این بهتان گفته بودم؟: می خواهم ژانویه همسرش بشوم.


یک چیزی ته دلم می گوید که رایطه تان همیشه این طوری نمی ماند. شاید تجربه تاریخی بشر است یا ذات نفوس بد زن منِ ایرانی، یا انبوه وبلاگ هایی که می خوانم. ولی الان واقعا دارم از لحظه لذت می برم. یک جورایی برایم مثل بودن در دوره خاتمی است. دوستم می گوید وقتی باهاش حرف می زنی چهره ات پر از آرامش می شود.


پی نوشت: امروز کتاب کشور آخرین ها ی پل استر را خواندم. مدت ها بود کتاب به این جذابی نخوانده بودم. فضای تعلیق و ترس از آینده از دید راوی، در کل کتاب گلوی آدم را فشار می دهد. یک جاهایی از کتاب این حس را داشتم که شاید آینده ایران همین بشود.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390 3:4 توسط نیلی |


شما به دلیلی دوستتان را ناراحت کرده اید. از اشکش، قیافه ناراحتش و یا برق نگاهش هم این را فهمیده اید. حالا نورافکن روی شماست. شما هم سرشار از این حس هستید که حق با شما بوده و با عصبانیت و ناراحتی صحنه را ترک می کنید. فرض کنیم شما در یک زمان در آینده متوجه بشوید که کارتان اشتباه بوده، حالا چه باید کرد؟ معذرت خواهی؟ بی اعتنایی؟

به نظر من در هر دو حالت شما بازی را باخته اید، شاید در اولی کمی کمتر. مشکل با شما در زمان حرکت می کند. این یعنی مشکل یک هویت مستقل برای خودش پیدا می کند. "مشکل در زمان حرکت کرده" انبوهی از فکر ها و حس ها را با خودش دارد. اگر معذرت نخواهید خودتان در وجدانتان ناراحتید. غضب طرف مقابلتان هم بلاخره یک روزی یک جایی سراغتان می آید. اما اگر معذرت بخواهید معادله قبلی از از رابطه کوچتر مساوی (برای دوستتان) به بزرگتر تغییر می کند. طرف مقابلتان می گوید اوکی، مرسی. اما از اینجا به بعد شما در یک بدهکاری دائم به او قرار دارید. خودتان حسش می کنید. آن آدم برایتان مهم بوده که معذرت خواسته اید، پس هی دارید فکر می کنید نکند یک کاری کنم باز ناراحت شود. طرفتان هم دقیقا این را حس می کند و موضعش و حساسیتش هی بالاتر می رود. مشکل نمرده است. شما هی باج می دهید، هی ملایمت می کنید، تا آخرش یک روز جوش می آورید و یک کار بدتر از اولی می کنید. طرفتان هم به سرعت پرونده تان را باز می کند: نه فقط اولین اشتباهتان دست نخورده آنجا قرار دارد بلکه یک عالمه چیزهای دیگه هم آنجا هست که فقط می توانید...

به نظر من اگر متوجه شدید کسی که بهش اهمیت می دهید به حق یا ناحق از دستتان ناراحت شده است، همان اول باید این حس را بهش داد که برایتان مهم است که ناراحت شده و بعد در بازه کمتر از یک هفته از دلش دربیاورید. هر چه زودتر بهتر. در غیر این صورت رابطه تان چینی شکسته ای است که هیچ وقت حال قبلی را بهتان نمی دهد و آخرش هم قهوه ایتان می کند. بله این همیشه ممکن نیست. بحث من هم از منظر انرژی است. اگر بعدها، زمانی فهمیدید اشتباه کرده اید یا دلتان خواست از طرف عذرخواهی کنید، معذرتتان را بخواهید تا زخم غرور کسی که بهش اهمیت می دادید را درمان کنید. بعد آن رابطه را همانجا تمام کنید و بگذاریدش کنار. البته اگر طرف همسرتان نیست.


اول نوشت: یکی از دوستای بابام زنگ زده بود و داشتیم با هم حرف می زدیم. بحث مثلا انتزاعی بود. یک جایش داشت می گفت: آدم به جای اینکه خودش را ملامت کند به خاطر کارهای قبلی اش، می تواند انرژی اش در راه های بهتری صرف کند. قصه معلوم است: این حرف شوهری است که یک عمر با یک سری رفتار زنش را آزار داده. حالا عمق قصیه را فهمیده، سعی کرده از دل زنش دربیاره ولی قضیه تبدیل به چوب دو سر طلا شده.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 4:8 توسط نیلی |


امروز بالاخره تونستم فیلم جدایی نادر از سیمین رو آنلاین ببینم. درکتان می کنم که حقوق ناشر و این حرف ها... ولی در یک کلام کل سینمای کلاسیک دنیا رو می شد یک جایی پیدا کرد ولی یک سال و نیم آزگار است که من دارم دنبال این فیلم توی اینترنت می گردم و پیدا نمی کنم. اکرانش که خیلی وقت است تمام شده، اگر بحث حقوق ناشر است بفرمایید خودتان توزیعش کنید در خارج.

و اما در مورد فیلم: فیلم نکته ها و ریزه کاری های قشنگی داشت و فیلمبرداری خوب. اما به نظر من حرف اصلی یک فیلم را فیلم نامه اش می زند و فرهادی سراغ سوژه ای رفته بود که در درباره الی استفاده کرده بود و تحسین شده بود. تا اینجایش هم هنوز اشکالی ندارد. مسئله این است که فرهادی اکثر حرف هایش را توی همان درباره الی زده بود.



ریتم فیلم به خصوص در 60% اول به شدت فیلم کند است. این کند بودن در فیلم درباره الی آزار دهنده نبود، انگار یک جورهایی بیننده را با فضای خفقان آوری که شخصیت ها تجربه می کردند مربوط می کرد. ولی در این فیلم تا حدی روی اعصاب است. شخصیت مرد، دخترش، معلم و زن و مرد فقیر قابل درک است ولی شخصیت زن فیلم (لیلا حاتمی) درست پرداخت نشده در حالی که کل درگیری اولیه فیلم هم حول اوست: نه با شوهرش (تو که می بینی شوهرت پدرش را ول نمی کند، درخواست طلاق می دهی که بهت بگوید برگرد؟) نه با پدرشوهرش و نه حتی با بچه اش. به نظر میاد که مادر در این خانه جایگاهی ندارد و من فکر نمی کنم هدف فرهادی این بوده باشه. این فیلم با همین موضوع می توانست "اولویت مهاجرت برای افراد"، رابطه افراد در ازدواج و... را خیلی مستحکم تر وارد چهارچوب فیلم نامه کند. همه چیز از هر دری گفته می شود ولی در همان سطح می ماند. این شاید به چشم مخاطب ایرانی نیاید. چون ما به این مشکلات و همچنین به بیان استعاره ای توجیه شده به شرایط سیاسی عادت کرده ایم. در کل به نظر من آدم ها توی این فیلم مثل جزیره های بی ربطند و به هم خوب لینک نشده اند، غیر از رابطه پدر و دختر و شخصیت خود شهاب حسینی با کل فیلم.

اشتباه نشود به نظر من این فیلم هنوز فیلم نسبتا خوبی است ولی برای فرهادی یک افت به نسبت کار قبلی اش محسوب می شود. با توجه به تحسینی که فیلم شده است حدس من برای فیلم بعدی فرهادی این است: داستان در یک شرکت تولیدی در حال ورشکستگی اتفاق می افتد. حسابداری که ... نگاه های ممتد بازیگران به دوربین... فشار تصمیم گیری روی فرد که توسط دوربین نشان داده می شود...  امیدوارم تهمینه میلانی یا پائولو کوئیلیو دوم نشود.


پی نوشت:
- یک چیزی هم توی گلویم مانده: صحنه ای که مرد پدرش را در توالت بغل می کند و گریه می کند شبیه فیلم crash نبود؟
-  صداقت در روابط موضوع جدیدی در سینما نیست (The revolutionary road،به علاوه درباره الی و چهارشنبه سوری) پس موضوع لزوما ارزش برای هنرمند نمی شود. وقتی موضوع جدید نیست، باید هنرمندانه راجع بهش نوشت و ساخت. ما با حمایت کور می توانیم یک هنرمند را نابود کنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390 2:52 توسط نیلی |


دو شب پیش کنسرت Enrique در Air Canada center تورنتو بود. کنسرت بسیار خوبی بود پر از اسپانیایی زبان ها و تا حدی خالی از تین ایجر های کانادایی که نشان می دهد Enrique هم به نسل قبل و خاطراتش پیوسته است.

در اواخر کنسرت Enrique به میان جمعیت آمد و از میان همه دست دختری را گرفت و روی سن بالا کشید. ویدئو اش را می توانید اینجا و نمای نزدیکتر را اینجا ببینید. صورت دختر را در دستانش گرفت و برایش آهنگ Hero را خواند و بغلش کرد و لبهایش را هم بوسید. جای تعجب نیست که دختر مذکور دیگر نمی دانست از خوشحالی چه کار کند. لباسی هم که پوشیده بود تاپ بازی بود که با یک بند نازک به گردنش وصل می شد و با همه تفاسیر که صحبتش رفت بند لباس پاره شد . یک دست Enrique و یک دست خود دختر سعی داشتند لباس را از افتادن نجات بدهند. تا اینجایش همه کلی خندیدند و کسی هم مشکلی نداشت و تین ایجر مذکور را درک می کردند.

بعد Enrique بلندگو را رو به دختر گرفت که جیغ می زد: من ایرانی ام! من تازه به کانادا اومدم! من ایرانی ام! سالن به هوا رفت از حضور جمعیت ایرانی که ذوق کرده بودند. ولی از اینجا به بعد یک دفعه فضا تغییر کرد. چیزی که تا به حال معمولی و بی اهمیت بود تبدیل شد به سرزنش های بین گروهی در باب فرهنگ و تمدن باستانی ایران که روی سن از دست رفت: دختره فلان خجالت نمی کشه با این لباس...آبرومون رو برد دیگه اصلا حرفش رو نزنید... این حرف ها دو روز است که با شدت زیاد در بین افراد در فیس بوک، یوتیوب و وبلاگ ها جریان دارد.

تو را به خدا به خودتان رحم کنید. به خدا لازم نیست درباره هر چیزی بیانیه صادر شود. این درحالی است که همه شان هم می گویند ایران به همین دلایل جای زندگی نیست و در خارج از کشور به همین دلیل باید از ایرانی ها دوری کرد.



پی نوشت:

-  شایان ذکر است که دختر مذکور از ذوق در آخر به پای Enrique افتاد و Enrique جان فرمودند بلند شو، اینجا ایران نیست، می توانی هر کاری که دوست داری بکنی (یا هرچیزی که دوست داری بپوشی).

- یک نگاهی به اینترنت داشتیم و دیدیم که ظاهرا Enrique در هر کنسرت این عملیات را با یک دختر نسبتا تپل انجام می دهد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390 1:30 توسط نیلی |


وقتی خسته می شود من نمی دانم باید چه کار کنم. مثل امشب که رفته بودم توی بالکن تا مریم از خواب بیدار نشود. نشسته بودم روی صندلی پارچه ای. بعد صدای خسته اش را می شنیدم که نشان می داد چقدر کلافه است و ناامید از اینکه این کانادای کثافت یک نظر لطفی بکند... بعضی وقت ها حتی می ترسم که من اقامت را بگیرم و اینها باز هم به یاشار ویزا ندهند. وقتی صدایش خسته می شود، من هم انرژی م تمام می شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 9:19 توسط نیلی


دیشب با یک سری از دوستان رفتیم کنسرت شهرام ناظری. من زیاد آدم موسیقی سنتی نیستم ولی شخصا به هوای آهنگ های پر ضرب و شور ناظری رفته بودم. کنسرت رفتنم هم همین را نشان می دهد چون مثل بسیاری تماشاگران دیگر حتی چک نکرده بودم که این کنسرت رومی است نه سنتی. آلات موسیقی عبارت بودند از ویالن، ویالن سل (با دو نوازنده غیر ایرانی)، سه تار، دف، طبل و یک ساز ضربی غربی دیگر. حافظ پسرش عملا از سه تار در نقش گیتار استفاده می کرد. سوا از توپوزی که اول در راستای عدم امکان اجرای آهنگ هایی که دوست داشتم خوردم، گروه نوازنده ها قوی بودند و اجرای اشعار تقریبا شبیه قصه خوانی بود کاملا فضای تصویری از شعر ایجاد می کرد به خصوص آهنگ ضحاکش.

- اینکه از هنرمند انتظار داشته باشی که همیشه در سبک قدیمش کار کند هم اشکال دارد. انگار آدم دارد بیشتر به دنبال خاطره ها و نشخوار کیفورانه شان می گردد تا هنر دوستی. البته نوع آوری این هزینه را هم دارد که نه تنها ممکن است طرفداران قدیمت را از دست بدهی بلکه طرفدار جدید هم پیدا نکنی. به هرحال آخرش یک اندک اندک را با سه تار و دف اجرا کرد و کرم ما خوابید.

- اول کنسرت از دو از نمایندگان پارلمانی تشکر کردند و اصرار و اصرار که بیایید بالا صحبت کنید. هر دو نفر هم لوح هایی به ناظری اهدا کردند. در مورد نفر اول مجری 5 دقیقه صحبت کرد که ایشان خیلی در مورد روند پذیرش مهاجران زحمت می کشند. فکر کنم منتظر بود سالن در اینجا موج مکزیکی اجرا کند.

- تماشاچی ها هرجا دلشان می خواست دست می زدند. نصف سالن داشت با موبایل فیلم می گرفت. هرچند وقت یکبار هم بک گراند سِن از فلاش دوربین ها روشن می شد. حتی با وجود اینکه مجری آمد گفت تو رو خدا الان عکس نگیرید چشم نوازنده ها دارد در می آید.

- نصف سالن پایین خالی بود و تمام بالکن ها پر. این است هنردوستی مقتصدانه:دی واضح است که راوی خودش در کجا نشسته بوده

- به نظر من این طفلک حافظ رویش سرمایه گذاری صدایی نشود بهتر است. یک جاهایی صدای سوت می داد به جای آواز

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 23:42 توسط نیلی |


امروز داشتم مستندی از فروغ فرخزاد رو می دیدم (سرد سبز ساخته ناصر صفاریان). فیلم خسته کننده ای بود ولی تکه های جالبی داشت. به خصوص عکس ها و فیلم هایی از فروغ داشت که قبلا جایی ندیده بودم. افکار اینجانب در حال حاضر:

- فروغ هنگام مرگ 31 سالش بود. هر چه می گذرد این تئوری بیشتر برایم تایید می شود که که انسان اگر قرار باشد پخی بشود تا 30 سالگی اش حداقل نشانه های بارزی از آن را نشان داده. به خودم لطف می کنم و نمی گویم تا این سن حتما پخی شده است

- ما تمایل داریم که با بهانه هایی مثل نبوغ، زیبایی، جوانی، تفاوت ها، ظلم اجتماعی و... رفتارهای اشتباه را توجیه کنیم. یا بهتر بگویم به آدم هایی با این خصوصیات آوانس بدهیم. واقعیت این است که آقای گلستان زنی داشته، بسیار معمولی، حاصل یک ازدواج سنتی با یک دخترخاله، که سالیان درازی با این قصه مرموز عشق فروغ و گلستان و روح ماتم زده آقای گلستان (اشاره به حرف کاوه کلستان که می گوید تا اون جایی که به من مربوطه پدرم هم با مرگ فروغ مرد) اعصابش به فنا رفته است.

- فروغ یکی از آدم هایی است که همیشه به نظرم دوست داشتنی و فوق العاده آسیب پذیر آمده.

- از هر لحاظ که نگاه می کنم این گلستان مرد بسی جذابی بوده!



+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 9:22 توسط نیلی |


دوستانم دارند یکی یکی از ایران در می آیند. بعضی هایشان را مطمئنم که هیچ وقت برنمی گردند. امروز داشتم با دوستم فهامه صحبت می کردم و یک دفعه فکر کردم دیگه کس زیادی باقی نمی مونه. همه دوستان دبیرستان من رفته اند. دوستان دانشگاهم یکی یکی دارند می روند. قبلا برای من قضیه این بود که تهرانی هست با همان خیابان هایی که من دوست داشتم با همان کوه ها، کتاب فروشی ها و آدم ها که همان جا مانده و من باید تصمیم بگیرم آیا مایلم برگردم به آن تصویر یا نه. ولی این روزها دارم فکر می کنم حتی اگر ما بخواهیم برگردیم هم دیگر تصویر مثل قبل نیست. مثل دوباره شروع کردن زندگی در یک جای جدید می ماند. انگار نقطه مبدا مختصات را پاک کرده باشند.


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 21:6 توسط نیلی |


X

یک دانشجوی دکترای بلاد کفر که در اتاق انتظار بهشت به دنبال بال هایش می گردد




صفحه نخست
پست الکترونیک


: با دیگران

× پمپی، شهری که ناپدید شد و مردمی که سنگ شدند
× نذر-رفتارخرافی-بازنشر یک کامنت
× من
× خواهی نشوی رسوا
× گلوریا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1391

بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشيو



پیوندها

** کشفیات وبلاگی **
undenied
Edges of what I am
Hebrown
برای تو - جدید
زندگی به مثابه داستان های میلان کوندرا
-------------------------------------
-------------------------------------
رادیو زمانه
کافه رادیو
شهروند امروز
-------------------------------------
باد در سپیدارها
حرفهايي براي نگفتن
گذر راز
یک پنجره برای پرواز
-------------------------------------
ییچیدگی شبانه
خواب های یک دیوانه در جهان مسطح
درخشش ابدی ذهن یک لیمو
اتاق تمام فلزی امین
آشیق سرسونت
گوساله نامه
ارغنون و رند تبریزی
هویجی برای خرگوش ذهنت
-------------------------------------
spotlight
پیاده رو
زن روزهای ابری
نابهنگام
نوشته های اتوبوسی
بلوط
برای خاطر کتاب ها
سایه
Letters to My Former Self
Things you can't tell just by looking at her
بی رو در واسی
Rerum Primordia
نسوان مطلقه معلقه
سه روز پیش
گیس طلا
آفرودیت
بیرون قاب قدم بزنیم
کیک و عکس
مریم اینا
premenstrual syndrome
زن نوشت
خورشید خانوم
where the truth lies
تنهایی رقصیدن
برای تو
-------------------------------------
خرس
توکای مقدس
35 Degree
یادداشت های زیرزمینی
Risorious Sardonicus
ورتیگونه
untitled
Liman
هست شب
A Beautiful Mind
A Man Called Old Fashion
بی خواب در سیاتل
مسیر یک ذره
-------------------------------------
یلدا از سرزمین های شمالی
دل قوی دار...
گلشکر
تنها در آفریقا
گفتگوی آنلاین
روزنگار
-------------------------------------
کویریات الهه
Mahtab Overwrites
گاهنامه زندگی بنفشه
to learn a dance with words
پرسه در شهر خیالات ارغوانی
یادداشتهای لاک پشتی
خواب زمستونی مریم
کولی
یادداشت های لاک پشتی
-------------------------------------
حس ارغواني
فارنهایت 1979
چند خط برای خواندن
بانوی معبد سوخته
همشهري كاوه
سورئالیست
شاهد قدسی
گلمریم
virginia
دروغگوی خوش حافظه
نقشی از پاسپارتو
پشت صحنه
اقیانوسی به عمق یک بند انگشت
هنگامه
تک نگاری های من
گذشته های متمایل به حال
از چشم من
آجر پاره
بی احساس
رقص در باتلاق
پشت پرچین اندوه
Voice of Canada



Design by : Night Skin